تبليغاتX
CINEMAZAD

«خط سبز» مسیر سبز زندگی است تا مرگ. مسیر سبز اسارت است تا آزادی. که گاهی خیلی طول میکشد:

   «راجع به همه آدم هایی که دوستشون داشتم فکر می کنم. حالا خیلی وقته که رفتن... راجع به همه ی ما که توی مسیر سبز راه می رفتیم... ولی یه فکر بیشتر از بقیـه، شب ها من رو بیــــدار نگه می داره... همه ی ما یه مرگ بدهکاریم، استثنایی در کار نیست. ولی بعضی وقت ها، خدای من، مسیر سبز خیلی طولانیه...»

مسیر سبز (The Green Mile) فرانک دارابانت

* * *

خیلی وقته می خواستم تغییراتی در وبلاگ شخصیم بدم. اول به این خاطر که از ابتدا محورش رو سینما قرار داده بودم اما بعد سینما شد تنها بخشی از جوانب مختلف و متفاوت زندگیم و نقش کلیدی و محوریش رو در زندگیم از دست داد. دوست داشتم وبلاگم همسو با همه نیازها و علایقم باشه نه فقط منعکس کننده بخشی از اون. دیگه به خاطر عنوان و آدرس وبلاگ (CINEMAZAD) که در نظرم عنوانی بود که در معنای اول (سینمازاد) اغراق آمیز بود و در معنای دوم (سینمای آزاد) ادعایی. و اما دلیل مهمتر از این دو، سرویس وبلاگ بود. بلاگفا سرویس مطمئنی برای وبلاگ نویسی نیست. جدا از چند تا وبلاگی که اجباراً عوض کردم تا به این وبلاگ برسم و حالا می بینم فیلتر اون قبلی ها برداشته شده! مشکل اصلی توی این اوضاع اخیر بوجود اومد که نه فقط صفحه ی نمایش که صفحه مدیریت هم دچار مشکل اساسی شد. از این گذشته این اوضاع سیاسی من رو نسبت به سینمایی نوشتن ِ صِرف، دچار تردید بیشتری کرد. نوشتن مسئولانه تابع شرایط و اقتضائات زمانه است و من دوست ندارم به خاطر "مصلحت" دست از "حقیقت" بکشم. همه ی این ها دست به دست هم داد تا با این وبلاگ و همینطور با بلاگفا خداحافظی کنم (البته به جز سه وبلاگ موضوعی دیگه م که همچنان با بلاگفا پابرجاست) و برم سراغ بلاگر.  دوستان که دیگه عادت دارن به تغییر لینک وبلاگ من در بخش پیوندهای وبلاگ هاشون. این هم روش!

وبلاگ جدید من:

خط سبز / http://khattesabz.blogspot.com

+ ساعت 7:23 بعد از ظهر پنجشنبه 11 تیر1388 ، آ ز ا د |


این شاید جنجالی ترین مطلب وبلاگم تا به امروز و شاید تا همیشه باشد. درباره بعضی مسائل نمی شود رک و بی پرده حرف زد چون ما عموماً عادت داریم به "تعارف"، و ادب را نه در صراحت و صداقت که در تعارف و تملق دروغین می دانیم. فرق انجماد فکر و صراحت بیان را نمی دانیم و همینکه کسی ذره ای رک و بی تعارف با ما حرف زد متهمش می کنیم به خشونت طلبی و انحصارطلبی و تعصب. و این در حالی است که خودمان در خلوتمان درباره نه فقط اندیشه ها که حتی صاحب اندیشه ها نه فقط انتقاد صریح که حتی اهانت می کنیم و ککمان هم نمی گزد.

  پیشتر باید بگویم که

۱-این پست نه از روی عصبانیت که از روی دردمندی است. من در مباحث فکری روحیه تهاجمی ندارم. وقتی کسی ناراحتم کند بیش از اینکه به خروش بیایم دلگیر می شوم و بغض می کنم و گاهی حتی گریه (و باز تکرار می کنم فقط در مباحث فکری وگرنه آدم مظلومی نیستم و وقتی توی گوشم بزنند قطعاً طرف دیگر صورتم را جلو نمی آورم!). اگرچه با این حال لحن بیانم رک و بی تعارف است و در نگاه ظاهربینانه مناسبتی با این روحیه ندارد و اتفاقاً خیلی هم خشن به نظر می آید. 

۲-جنجالی بودن این نوشته یا بهتر بگویم هیاهوبرانگیزی احتمالی آن -ولو فقط در ذهن مخاطب نه اظهارنظر صریحش در قالب کامنت- از دو جهت است. یکی خود متن و دیگری پی نوشت هایش. موضوع خود متن راجع به تجربه تعامل فکری وبلاگی ام در این دو سه سال است و پی نوشت ها یکی نقدی صریح اللحن بر آخرین سخنان آقای مجتهد شبستری (که صراحتش را دوستان جام جم هم برنتافتند و چاپش نکردند) و یکی مطلبی در نقد قرائت صادق هدایت از خیام (که این یکی آن نیش و تندی را ندارد و معلوم هم هست چرا، چون طرف حساب هدایت است نه مجتهد شبستری!)

۳-اگر در اینجا از دوستان نام می برم در راستای همان صراحت و بی تعارفی است و امیدوارم حمل بر عیب جویی از دوستان نشود. وقتی دوستی حرفی را در ملأ عام وبلاگ می زند من بنا را بر این می گذارم که این بخش از تفکرش را در معرض نقد و بررسی دیگران قرار داده و انتظار تأیید بی چون و چرای همگان را ندارد و آنقدر خودساخته هست که از "مخالف" برنیاشوبد و یا نرنجد.

  خب، گمانم مقدمه دارد از ذی المقدمه بیشتر می شود! کمی هم به اصل بپردازیم. سری به لینک نظرات پست قبلی بزنید. بحثی داشته ام با دیوید و بحثی با کورسو که هر دو از دوستان وبلاگی مورد احترامم هستند. این دو بحث به یک پایان تقریباًً (نه دقیقاً) مشابه رسید. دیوید در بیانی بی سابقه (که انتظارش را از او نداشتم) حرف از خاتمه بحث زد و کورسو به بیانی آرام تر. شباهت دیگر این دو در این بود که وقتی بحث به اینجا رسید که اختلاف نظر به اوج خود رسید در حالی که انتظار شخص خود من این است که وقتی بحث پایان بگیرد که افراد به اشتراک برسند و شروع کنند به تأیید احمقانه همدیگر! از این قبیل موارد بسیار برایم پیش آمده و این دو مورد فقط بهانه ای برای بازکردن این عقده فروخورده بود. چرا ما به دنبال موافقت دیگران با خودمان یا موافقت خودمان با دیگرانیم؟ لینک دوستان من را ببینید. دوستی بینشان دارم به نام منادا با وبلاگی به نام میکده که از طرفداران سفت و سخت احمدی نژاد است. آنقدر که به مخالفانش هم صراحتاً می تازد و این تاختن گاهی به اهانت هم می رسد. فکر می کنید چه انگیزه ای دارم از دوستی و بحث با این عزیز؟ همان انگیزه ای که به خاطرش با دیگرانی مشتاق به بحث و نظر هستم که به خودشان اجازه می دهند به احمدی نژاد و طرفدارانش اهانت کنند. اصلاً کم پیدا می شود کسی که اهانت نکند! فقط جهت است که فرق می کند. یکی این وری است و دیگری آن وری. تفاوت بین این دو دسته خیلی خیلی کمتر از تفاوت بین افراد به ظاهر همفکر است. من خودم زمانی بی اعتقاد بودم و نظام را هم قبول نداشتم. الان شدیداً معتقدم و به نظام جمهوری اسلامی هم ایمان دارم. از فکر و اندیشه هم به این نتیجه رسیده ام. الان که خودم را مذهبی می دانم به خیلی از دوستان بی اعتقادم نزدیکی خیلی بیشتری احساس می کنم تا دوستان مؤمنم. همان طور که وقتی بی اعتقاد بودم چنین وضعی -در حالت عکس- داشتم. این تقسیم بندی های دوستان برایم قابل قبول نیست. اصلاح طلب و اصولگرا، موافق و مخالف نظام، مؤمن و ملحد، این ها اصلاً این اندازه که تصور می شود با هم ضدیت ندارند. اتفاقاً تندترین های این طرف نزدیکترین شباهت ها را به تندترین های آن طرف دارند. می گویم بیایید به اشتراکات فطری و غریزی یا هرچه اسمش را می گذارید ایمان بیاوریم، مخالف را در آغوش بگیریم و این همه زیبایی مهر و دوستی -که مصداق صفت رحمانیت خداوند است- را به آن زشتی های اندک نفروشیم. بس است این همه فاصله بی دلیل و نامبارک و فریب آلود. اینطور نباشد که به قول بهار در کامنتی که برای مطلب "هنر و سیاست" گذاشت نیروهای مدرن هم قائل به دیالوگ نباشند و برخلاف مدعایشان خود، مدنیت را زیر پا بگذارند.

نگـــــاه:

  • خیام کدام است؟/ به مناسبت روز بزرگداشت شاعر حکیم
  • دینداری مدرن یا پرستش و بندگی انسان/ نقدی بر اظهارات اخیر مجتهد شبستری
+ ساعت 10:29 قبل از ظهر یکشنبه 27 اردیبهشت1388 ، آ ز ا د |


خودتان را بگذارید جای من. نویسنده ای را به خاطر عمق فهم و دانشش از حکمت و فلسفه و هنر آنقدر دوست دارید که همه آثارش را خریده اید و یکی یکی می خوانید و هر جا در مطبوعات یا اینترنت یادداشتی مقاله ای مصاحبه ای چیزی از او می بینید ذوق مرگ می شوید آن وقت بربخورید به نوشته ای سیاسی از او در حمایت مصداقی از یک شخص. خوشحال می شوید یا ناراحت؟ نه اشتباه نکنید. من خوشحال شدم.

  خوشحال شدم که سیاوش جمادی این نویسنده بزرگی که افتخار می کنم خیلی زود و با همان اولین اثرش او را شناختم و به اندیشه و قلمش دل بستم، در خلوت فیلسوفانه و در لاک روشنفکری زندگی نمی کند. اگر در وصف پدیدارشناسی و  مکتب "زیستن" -و نه "بافتن"- فلسفه سخن می گوید در زندگی اجتماعی خودش نیز پدیدارشناسانه رفتار می کند. در جامعه اش "حضور" دارد و "می زید" نه اینکه به سیاست و جامعه به عنوان ابژه شناسایی بنگرد و در کنج عزلت و در اوهام انتزاعی فیلسوفانه فقط نظریه پردازی کلی بکند و طوری بگوید و بنویسد که نه به این بر بخورد و نه به آن. که به قول دکتر شریعتی حرفی که به هیچ طرف بر نخورد و هیچ مخالفی نداشته باشد حرفی است که هیچ کس از آن نتیجه ای نگرفته است! مهم نیست از چه کسی حمایت کرده مهم نفس عمل است.

پ.ن

سیاوش جمادی: راست‌گویی و یکرنگی خاتمی اثبات شد


نگـــــاه:

  • آيين جهانی ارتباطات (دیدگاه)
  • مستندسازی به مثابه مکاشفه (دیدگاه)
  • «سام» در «رونین» (نقش های ماندگار)

روشنایی های شب:

  • فیروزه
  • منظره
  • شبانه ها
  • پینوکیو
  • مکمل
  • عادت روزانه
  • خدا مرده ست
+ ساعت 12:49 بعد از ظهر سه شنبه 22 اردیبهشت1388 ، آ ز ا د |


نمایشگاه بین المللی کتاب تهران. اسم قلمبه سلمبه ای داره اما برای من به جز اون اوایل، هیچ وقت چندان جاذبه ای نداشته. نه چون میونه خوبی با کتاب ندارم اتفاقاً چون عاشق کتابم و جاهای مختلفم می سوزه وقتی می بینم در شلوغ بازار کتاب های بی ارزشی که اکثرشون مثل جوجه های ماشینی بی جون و مردنی هستند کتاب های خوب و موندگار و ابدی گم می شن و یا در بهترین حالت چیزی هم ردیف همون بقیه قرار می گیرن. از این گذشته کتاب زیاد، وسوسه ای میاره که من اسمش رو نمی ذارم عطش فهمیدن، اسمش رو می ذارم شهوت دانستن! چیزی که این دوره زمونه ارزش محسوب می شه. داشتن اطلاعات گسترده به وسعت دریا و اقیانوس اگرچه فقط به عمق نیم سانتی متر. پر کردن کتابخونه منزل و فوق فوقش اگه همتش باشه کتابخونه ذهن. همین. فهم سیری چند؟

یکی از دوستان نقلی می کرد از احوالات یه دوست اهل فهم که توی خونش همیشه اکثر کتاب ها روی زمینه و قفسه کتاب همیشه خلوت. دلیلش رو می پرسن. پاسخ می شنون که: "فقط اونایی رو که خوندم می ذارم توی قفسه". که خب همین نشون می ده طرف دست کم چند تا از کتاب هایی رو که خونده فهمیده که همچین تصمیم عاقلانه ای گرفته.

پ.ن

نه خیلی وبلاگ کم داشتیم یکی دیگه هم اضافه شد. وبلاگ قصه ها: دروغ های حقیـــقی ؛ اما انگیزه ها و اهداف راه انداختن این وبلاگ تازه:

  • ابراز فضل
  • اثبات توانایی های بی حد و حصر در حوزه وبلاگ نویسی
  • بی خیال حق و حقوق نوشته های قدیمی شدن و مفت و مجانی خیرات کردنشون
  • جلوگیری از چسبیدن برچسب منتقد به ساحت هنری مان
  • اینکه بلکه مجبور شیم علاوه بر شعریدن شبانه و یادداشتیدن مطبوعاتی و پُستیدن سینمازادانه به سبک قدیم ندیما قصه هم بنویسیم. البته اگه به قول علی معلم دامغانی این یُبوسته بذاره!
+ ساعت 8:0 بعد از ظهر پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 ، آ ز ا د |


 جدای از ریشخندها و کنایه های کارگردانای بزرگ به مراسم اسکار و جایزه هاش خودم شخصاً زمانی غیرقابل اعتنا بودن انتخاب های اسکار رو باور کردم که فیلم "تصادف" پل هگیس اسکار گرفت. قبلش این فیلم رو در بهترین شرایط روی پرده دیده بودم و در عین به به و چه چه رفقای بغل دستیم داشتم از شدت بد بودن فیلم موهامو چنگ می زدم. آخرش هم تا ته نتونستم تحملش کنم و از سالن زدم بیرون. چند ماه بعد محمدرضا اسدی عزیز -روحش شاد- که می دونست از فیلم بدم اومده اس ام اس داد و گفت "تصادف" اسکار گرفته! منم یه فحش تارانتینویی رکیک نثار آکادمی اسکار کردم و براش پس فرستادم.

  فرض کنیم بنجامین باتن دیوید فینچر بهتر از میلیونر زاغه نشین دنی بویل نباشه (که هست)، فرض کنیم انتخاب داوران آکادمی اسکار به خاطر اسکار بارون کردن فیلم دنی بویل درست باشه (که عمراً نیست)، کی دلش میاد اون لبخند متین و در عین حال پر معنای فینچر رو وقتی اسمش رو به عنوان نامزد اسکار خوندن، بفروشه به بالا و پایین پریدن احمقانه دنی بویل موقع گرفتن جایزه (بی اغراق، بویل دقیقاً روی سن بالا و پایین پرید!). لبخند فینچر به خوبی ناراحتی این انتخاب غلط آکادمی رو از قلب دوستدارانش زدود. انگار اصلاً گرفتن همچین جایزه ای برای فینچر ارزشی نداشت که بخواد از گرفتنش ذوق زده یا از نگرفتنش دلگیر بشه. فینچر برای ماها فیلم می سازه نه واسه اون مجسمه بی ارزش طلایی.

 درباره ی فیلم همینقدر فقط بگم که بعد از تماشا یه آه و حسرت سوزناک ولی در عین حال شیرین توی دل آدم باقی می ذاره. اگه غم رو دوست ندارین یا فکر نمی کنین هیچ غمی بتونه شیرین باشه این فیلم رو نبینین! دیگه اینکه "مورد عجیب بنجامین باتن" برای من یه جورایی حس "ماهی بزرگ" تیم برتون رو داشت.

پ.ن

  • البته من خواننده/ کتابخوان (The Reader) استفن دالدری رو از بنجامین باتن بیشتر پسندیدم. اگه عاشق مطالعه باشین می تونه از فیلم های محبوبتون بشه.
  • اما Milk گاس ون سنت: یه فیلم متأسفانه خوش ساخت در دفاع از همجنس بازی. این فیلم برای آقایان پاکدامن توصیه نمی شود!...یعنی بشر تا این حد می تونه وارونه فکر کنه؟
+ ساعت 10:10 قبل از ظهر جمعه 7 فروردین1388 ، آ ز ا د |


 

این چند روز سفر بودم. روستا؛ و همبازی یک کودک دوست داشتنی. دختربچه ۷ ساله ای که بیش از سابقه تلخ و غم انگیز زندگی اش، بیش از غم جدایی از مادری که هنوز در خاطر دختربچه حضور دائم دارد و او در خلوتش عروسک هایی را که مادر زمانی برایش خریده عاشقانه در آغوش می کشد، بیش از درد تحمل حرف هایی که پشت سر مادرش می زنند (و همه هم دروغ نیست)، بیش از نبوغ استثنایی اش که خیلی چیزها را زودتر از آنکه باید می بیند و می فهمد، بیش از همه این ها وجودش به این دلیل برایم درس آموز و خواستنی است که می تواند شاد باشد. فراموش کند. همه چیز را. دست کم برای لحظاتی. و دور حوض حیاط خانه دنبالم کند و از من بخواهد فرار کنم تا نتواند مرا بگیرد و بازی زود تمام نشود...

 برایم غنیمتی بود این چند روز که بتوانم آنچه را از فلسفه، بیش از همه از تمثیل کودک بدون گذشته و فراتاریخی نیچه آموخته ام برای لحظاتی زندگی کنم. به شاگردی این معلم کوچک مفتخرم.


نگــــاه:            ابتذالی فراتر از فردین! (پرسمانی در باب ماهیت سینمای دینی)

                      نگاهی ‌ديگر به ‌‌مقوله ‌‌ژانر ‌و ‌سبك‌ سينمايی‌

+ ساعت 3:6 قبل از ظهر پنجشنبه 7 شهریور1387 ، آ ز ا د |


 

 دو سال پیش ۲ خرداد ۸۵ من بلاگفا نویسی رو با وبلاگ بدنام شروع کردم. فقط از اینگرید برگمن می نوشتم. عاشقانه. لینک نظرات بدنام گمونم فقط یه بار دو رقمی شد ولی یه پایه ثابت داشتم که همیشه باهام بود. سر می زد و عاشقانه از اینگرید و نقش های ماندگارش برام کامنت می ذاشت. تا ۳۰ مهر ۸۵ نوشتم و بعدش به وبلاگ هنر آزاد نقل مکان کردم و شروع کردم جور دیگه ای نوشتن. ماه ها گذشت و اون همراه همیشگی که جز از طریق اینترنت نمی شناختم و نمی شناسمش، حمید عزیز پیشنهاد داد نوشته های بدنام رو ادامه بده. با کمال میل پذیرفتم. پس ورد رو براش میل کردم و از ۲۴ فروردین ۸۶ وبلاگ بدنام شد مال حمید و انصافاً چه خوب و شایسته هم ادامه ش داد.

 حالا حمید هم دست از نوشتن کشیده نمی دونم دلیلش واقعا چیه اما مسئله فقط ننوشتن نیست، حمید قصد داره همه نوشته های بدنام رو پاک کنه. اولش شوکه شدم اما بعدش دیدم کار خوبیه. حس غریبی داره خداحافظی کردن با خاطرات. انگار مرگ رو تجربه کنی. اگه می ذاشت بمونه اینجوری نمی شد. اینگرید رفت ولی موند. وبلاگ بدنام هم اگه قراره ادامه پیدا نکنه چه بهتر که بره و به خاطره ی من و حمید و معدود کسایی که باهاش بودن بپیونده.

 با اجازتون لینک نظرات این پست رو فعال نمی کنم تا دوستای عزیزم اگه مایلن منو از نظرات همیشه خوندنی و شیرینشون دلگرم کنن برا پست آخر وبلاگ بدنام کامنت بذارن. ۱۵ مرداد روز آخر زندگی بدنامه.

 www.badnam.blogfa.com

+ ساعت 1:25 قبل از ظهر چهارشنبه 9 مرداد1387 ، آ ز ا د


نقاشی: محمود فرشچیان

این آیه رو خیلی دوست دارم. تو سختی ها بهم انرژی داده و تو هیجانات شادی آرومم کرده. حتی وقت بی ایمانی. زندگی درهمه. نمی شه شادی یا غمش رو سوا کرد. شاید یه وقتایی فکر کنیم سر میوه فروش کلاه گذاشتیم و خوباش رو جدا کردیم اما همیشه هستند سیب های خوش بر و رویی که کرمواند. باید قانع بود. باید آگاه بود. غفلت نکرد. به داشته ها دل خوش نداشت و از نداشته ها ناامید نبود. باید ایمان داشت و اعتماد؛ به اونی که باید. 

رسیدن به این مرحله از آزادی چقدر زندگی رو لذت بخش می کنه...

لكیلا تأسوا علی ما فاتكم ولا تفرحوا بما آتاكم   حدید/ ۲۳

تا نباشیم:

یک روز همه شاد که داریم و که هست      یک روز عـــزادار که دادیـــم از دست

 

+ ساعت 3:2 قبل از ظهر سه شنبه 18 تیر1387 ، آ ز ا د |


 

  محمدرضا باورم نمی شود. چه بی صدا، چه ناگهانی و چه زود رهیدی. من که نمی دانم. مثل دیگران فقط می توانم اشک بریزم از فراغت. شاید تو باید بگریی برایم اما به گمانم این را فقط آن هنگامه ای خواهم فهمید که خودم هم این پایان یا آغاز ناشناخته را دریابم. تو رفته ای و من مانده ام. یا اینکه تو مانده ای و به قول سید مرتضی زمان ما را خواهد برد. نمی دانم. مرا ببخش. بار اولم است. نمی دانستم پرواز دوست اینقدر سخت است. نمی دانستم از مرگی که نزدیکترین است تا بدین اندازه دورم. حالا که تو نیستی یادگاری هایت را به یادت عاشقانه می بینم، می خوانم، می شنوم و مشق می کنم. تو آرشیو بهترین ها بودی. بهترین فیلم ها، کتاب ها، مجلات، موسیقی ها و بهترین صفات شایسته یک دوست خوب. به گمانم سه یا چهار سال پیش بود که به تو گفتم محمدرضا من از ادبیات فقط داستان را دوست دارم اما از صمیم قلب می خواهم شعر را هم دوست داشته باشم و تو برایم آن بهترین های گنجینه اشعار بزرگانی را که داشتی یکی یکی خواندی. شاملو، ابتهاج و من به آهنگ دلنشین صدایت گوش دادم و آرام آرام شروع کردم به دوست داشتن شعر. این بهترین یادگاریت را تا آنجا که لایق باشم در قلبم نگه می دارم و دیگر تردیدی ندارم که هرچه از اشعار ناب بخوانم و هرچه سیاه مشق بسرایم به یاد و خاطره زیبای آن روزهای خوش با تو بودن است. خیلی ها شاید بگویند جوان ناکام ناخواسته رفت اما کسی چه می داند؟ واقعاً کسی چه می داند؟ این روزها فقط با این شعر ناب آوینی محبوبمان رنج دوری ات را تحمل می توانم:

 

وطن پرستو بهار است

 

و اگر بهار مهاجر است

 

از پرستو مخواه که بماند

 

پ.ن

محمدرضا اسدی دوست عزیزم، طلبه و دانشجوی هنر، دوشنبه شب در اتوبان قم - تهران بر اثر سانحه تصادف پرواز را شبانه برگزید و از میان ما رفت. روح قشنگش آسمانی

 

لینک مرتبط:

حلقه سه شنبه

+ ساعت 7:25 بعد از ظهر چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 ، آ ز ا د |


 

آذر ۸۶

 

- با هم چه نسبتی دارین؟

- چی کاره شی؟

- کی ت می شه؟

 

  از این سوالا متنفرم. نمی فهمم یعنی چی که رابطه ی بین دو انسان رو  نسبت فامیلی تعیین می کنه! منظورم فقط رابطه ی دختر و پسر نیست.

 فرض کنین تو خیابون می بینین به کسی داره ظلم می شه، نمی تونین ساکت بشینین و همینکه جیکتون در بیاد یکی از اون سوالای بالایی ازتون پرسیده می شه، اینجا احتمالا دومی!

 یا فرض کنین دختر جوون و زیبایی می خواد سوار اتوبوس بشه و بلیط نداره. راننده سوارش نمی کنه (احتمالا به خاطر زیباییش!) و وقتی کسی دست به جیب می بره و جای دختر بلیط می ده تا کمکی کرده باشه راننده در رو می بنده، پا رو می ذاره رو گاز و می گه "به تو چه" + همون سوال دوم!

 وقتی کسی رو دوست داشتین و  حالا مرده و دارین از غم از دست دادنش گریه می کنین، یا وقتی دلتون گرفته و رفتین قبرستون و سر قبر یکی نشستین و دارین به سرنوشت فکر می کنین کسی تو اون حال شما رو ببینه تسلیتی عرض می کنه و می گه: کی ت می شد؟!

 مصداق سوال اولی رو هم که دیگه همه می دونیم، ترجیح می دم چیزی دربارش نگم تا به جای شنیدن و خوندن دربارش، بهش فکر کنیم...

  به گمونم تنها عشق و انسانیته که این وسط ملاک نیست! ... افسوس!

 

+ ساعت 1:37 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

شهریور ۸۶

 

TinyPic image 

موناليزا،

به لبخند می شناسندش، خوشبخت در نگاه دیگران است و شاد در لب ها؛

اما...

این چشم ها هستند که هرگز دروغ نمی گویند،

شيرينی زندگی ديدنی نیست مگر با چشمانی کاملا بسته به روی حقیقت!

چشم را دوست دارم؛

چون

دروغ نمی گوید...

+ ساعت 1:22 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

دی ۸۵

 

عشق من سیگار!

 

این پست رو می نویسم تا کور شود هر آنکه نتواند دید جماعت سیگاریهای موفق را !!!

 

سیگار مزه ی اکسیژن را به من فهماند... فرانتس کافکا

سیگار معراج ذهن است... پل والری

سیگار عشق است. تو می توانی بدون عشقت زندگی کنی؟... ژوزه ساراماگو

ترک سیگار خیلی آسان است. بارها امتحانش کرده ام!... جرج برنارد شاو

با دود سیگارم به معراج می روم... احمد شاملو

نمی دانم غیر سیگاریها چگونه می اندیشند... علی شریعتی

سیگار بی تقلب و ناز پری رخان    این هر دو در کشاکش دوران کشیدنیست... نصرت رحمانی

+ ساعت 12:38 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |