
«... لابد همه ما خیال کردیم که خوب از اینجا برویم و امر به معروف و نهی از منکر کنیم. از شما می پرسیم اصلاً من و شما می فهمیم که امر به معروف و نهی از منکر چیست و چگونه باید انجام شود؟ تا حالا که امر به معروف و نهی از منکرهای ما در اطراف دگمه لباس و بند کفش مردم بوده است، در حول و حوش موی سر و دوخت لباس مردم بوده است. ما اصلاً معروف می شناسیم که چیست؟ منکر می شناسیم که چیست؟» مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج 17، ص ۲۳۹
پ.ن
-
محمد مطهری فرزند کوچک شهید مطهری در همایش حکمت مطهر که در سالن همایشهای صدا و سیما برگزار شد به نکته مهمی اشاره کرد. اینکه در آن زمان برخی معتقد بوده اند کتاب "مسئله حجاب" شهید مطهری نقش مهمی در بدحجابی مردم تهران داشته است!
من خودم این ادعا را از زبان یکی از همان "برخی" که یکی از مجتهدین قم است شنیدم (در یک مصاحبه خصوصی). این نکته را ذکر کردم نه برای تأیید یا رد مضمونش بلکه فقط برای اینکه بگویم دست کم این را قبول کنیم که مطهری این کسی نیست که به ما نمایانده اند. مطلب آخر وبلاگ یادداشت های مطبوعاتی ام (نگــــاه) یادداشت چاپ نشده (!) ای است در این خصوص و با این آغاز:
مطهری، حسینیه ارشاد، مسئله امر به معروف و نهی از منکر و حالا گشت ارشاد. این ها چه رابطه ای با هم دارند؟...
اتفاقاتی در سیاست دارد می افتد که نمی شود بی توجه از کنارش گذشت. شریعتمداری دیگر-دشمن-پنداری را از حد می گذراند و صراحتاً کروبی و مشاوران را عامل اسرائیل می خواند. بعد کروبی نامه ای می نویسد بلندبالا و در آن شریعتمداری را له می کند و می گذارد توی جیبش. شریعتمداری دوباره مطلب می نویسد این بار بلندبالا به سبک خود شیخ و با دلایل بی اساس تر از برخی دلایل کروبی (آن قسمت هایی که به شخص شریعتمداری گیر می دهد و اهانت او به خودش را با مقابله به مثل تلافی می کند) سعی می کند به او جواب بدهد. فقط آخر نامه دوم شریعتمداری کمی قابل تأمل است. آنجا که به قول خودش مهمترین جای نامه است و در آن کروبی و همینطور موسوی را خودی می داند و به کروبی نصیحت می کند مراقب دور و برش و کسانی که این نامه را به جای او نوشته و با وجود اینکه قبولش ندارند در شرایط کنونی او را بلندگوی خودشان کرده اند باشد (گویا منظورش قوچانی، مهاجرانی و یا کرباسچی است). قابل تأمل بودنش هم در این است که خدایی اش نامه کروبی حرفه ای تر از آن بود که بشود باور کنیم خودش نوشته و از این لحاظ شاید حق با شریعتمداری باشد.
اما مگر چه عیبی دارد آن نامه را خود کروبی ننوشته باشد؟ عیب سیاسی و قانونی ندارد ولی عیب اخلاقی چرا. از صداقت به دور است و از جنس همان کارهایی است که کیهانی ها می کنند. مثل این است که یکی دیگر شعر بگوید و من به عنوان دیوان خودم آن را چاپ کنم و هر کس هم گفت چرا، بگویم من با محتویات شعرها موافق هستم! ولی خب سیاست است دیگر. صداقت سیری چند؟ هر دو طرف هی چیزهایی که "مصلحت" نیست بگویند از دهانشان در می رود و هی پشت سرش حاشا می کنند و اسمش را می گذارند "تکذیب"!
بارها گفته ام سیاست چیز بدی نیست. بدش کرده اند. مثل عشق.
حالا این قضیه خودش ادعای غیرقابل اثبات است و فقط حدس و گمان. بهتر است ادامه اش ندهیم. ولی چیزی که روشن است و نیازی به اثبات ندارد این است که هیچکدام از دو طرف همدیگر را برنمی تابند. آن طرف (کیهان) که تکلیفش معلوم است. اصلاً به آزادی اعتقادی ندارد (مگر آزادی بی قید و شرط خودش!)، این طرفی ها که بعضی هایشان حتی لیبرالی فکر می کنند دیگر چرا؟ ولی از انصاف نگذریم خیلی از بخش های نامه کروبی مخصوصاً قسمتی که دیوید عزیز در وبلاگش آورده خوب و حتی تحسین برانگیز است.
کاریکاتور قوی و معناداری که بزرگمهر حسین پور از چهره شریعتمداری کار کرده بود از همه بهتر بود. هنر آخرش چیز دیگری است.
-
خانه، مدرسه، رسانه (دیدگاه)
-
«آقا» در «روسری آبی» (نقش های ماندگار)

غرب زدگی و تجدد واژه هایی هستند درست مثل ارتجاع و تحجر. کمتر کسیه که این چهارتا واژه رو بد ندونه. مشکل اینجاست که از این هم کمترن کسایی که قبول کنن غرب زده هستن و یا مرتجع! هر کسی حد و مرز غرب زدگی و ارتجاع رو از بعد از خودش تعریف می کنه جوری که هیچ کدوم از این انگ ها بهش نچسبه. به طالبان هم اگه بگن متحجر احتمالاً برآشفته می شن و با برافروختگی و یا شاید حتی دل شکستگی و ناراحتی می گن متحجر اونیه که نمی ذاره زن اصلاً زنده بمونه نه ما که آزادی زندگی هم بهش می دیم! به نظر من همه ما هم متحجریم هم متجدد. هم مرتجعیم هم غرب زده. اما به نسبت. و برای همین هم به جای برآشفتن و صرف انرژی برای مبرا کردن خودمون از این اوصاف باید همتمون رو بذاریم برای خلاصی از این صفات. برای رسیدن به آزادی واقعی. امثال آل احمد و شریعتی این جرأت رو داشتند. نمی گم کاملاً موفق بودن ولی به جرأت می گم توی تاریخ معاصر روشنفکری در ایران از موفق ترین ها بودن.
حالا بماند که اصلاً تحجر و تجدد دو روی یه سکه ان. نطفه ی هر دو توی تاریکخونه ی تعصب و تعلق بسته شده و اصلاً غلطه که فکر کنیم دو نقطه ی مقابل هم هستند.
پ.ن
فصلنامه "یادآور" یه شماره داره مختص جلال (عکس بالا). از همه نوشته داره. از آیت الله خامنه ای و آیت الله طالقانی تا سیمین دانشور و شمس آل احمد و رضا داوری و رفقای توده ای جلال و ... . خیلی از ناگفته ها رو گفته. تا حد زیادی هم بی تعصب.

۱- خسته شدم بسکه فقط به بهونه ی فیلم ها نوشتم. کمی هم تنوع لازمه. به یاد گذشته.
۲- به کامنت دونی وبلاگ دیویـد و دانیــال اگه مراجعه کنین یه بحثی شده بود درباره میرحسین موسوی و احمدی نژاد و منم یه کامنتی گذاشتم درباره ایمان و الحاد! اون قدیما (۷ سال پیش) یکی از تابلوهای مدرسه علمیه محل تحصیلم دست من بود. یه بار روش نوشتم: «ایمان تقلیدی بهتر است یا الحاد یقینی؟» بعضی ها ازش استقبال کردن و بعضی ها هم گیر دادن که یعنی چی؟ به چه مقصودی این چیزا رو می نویسی و اینا. از همون زمان این از مهمترین دغدغه هام بود که همین دغدغه هم من ِ این هفت سال تا حالا رو رقم زد. حالا به بهونه ی این بحث دوباره فیل م یاد هندستون کرد. از طرفی هم کتابی که الان دارم می خونم باز موضوع محوریش همین بحثه. گفتم یکی از ناب ترین قسمت هاش رو بذارم پست جدید. پس:
۳- کرکه گور، "فیلسوف بزرگ مسیحی" یا به تعبیر سیاوش جمادی "حکیم الهی بزرگ" که دوست صمیمی و حتی مراد کافکا هم بوده نوشته:
«آن کس که با جهان ستیزه کند، با غلبه بر جهان بزرگ شود،
و آن کس که با خود ستیزه کند، با غلبه بر خویش بزرگتر،
و آن کس که با خدا ستیزه کند باز هم بزرگتر،
و آن کس که به خدا ایمان آورد بزرگتر از همه است.»
(از کتاب «ترس و لرز»، اثر کرکه گور، فصل «گفتاری در ستایش ابراهیم»/ به نقل از کتابی که من الان دارم می خونم: «یادبود ایوب در جهان کافکا (همراه با آثاری از کافکا)»، سیاوش جمادی، تهران، نشر قطره، ۱۳۷۹)
-
موضع سیاوش جمادی در این کتاب اینه که کافکا (با شناختی که از آثار و دست نوشته هاش به دست ما میده) یه بی خدای بزرگه و کرکه گور یه باخدای بزرگ. و جالب اینه که این دو چقدر به هم نزدیکند...

«عصر عاشورا» اثر استاد محمود فرشچیان
یه بزرگی گفته:
«در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که خود آزاده زیست.»
یه بزرگ دیگه گفته:
«این مطلبی که الان القاء کرده اند به جوان های ما که تا کی گریه و تا کی روضه و اینها... اینها نمی فهمند که این روضه و این گریه آدم ساز است، انسان درست می کند. این مجالس روضه، این مجالس عزای سیدالشهداء و آن تبلیغات بر ضد ظلم. این تبلیغ بر ضد طاغوت است. بیان ظلمی که به مظلوم شده تا آخر باید باشد.»
به نظر شما این دو بزرگ نظرشون متفاوت بوده یا فقط در ظاهر اینجور به نظر می رسه؟ مگه نه اینکه برای هر دو احیای عدالت بوده که مهم بوده؟ اصلا یه جواب بهتر:
این دو عبارت اصلا دو چیز متفاوت می خوان بگن. اولی که نگفته مطلقاً نباید گریه کرد. گفته نباید عالم بی عمل بود. حرف اول به لزوم عمل تاکید داره و حرف دوم به اهمیت علم. این دو بال هر دو لازمه ی پروازند. اگه گاهی بر عمل بیشتر تأکید می کنیم به خاطر بی اهمیتی علم نیست. به خاطر آشفته بازار ادعا و تظاهر و ریا و دروغه.
-
فیلمسازی به روش غزلسرایی حافظ (دیدگاه)
-
چاره ای نیست ...
-
من سرمایی ام

نقاشی: غاده عامر/ نقاش زن مصری
۱
فمینیست های متأثر از اندیشه ی پست مدرن پیشنهاد می کنند که باید انگارش های جهانشمول گرا را درون اندیشه ی فمینیستی همچون هرکجای دیگر برملا ساخت... برداشت های کاملاً یگانه از قدرت و سوژه های قدرت در فمینیسم به طرز خطرناکی اقتدارگرایانه تلقی می شود، چراکه آن ها به سرکوب/ حذف این امکان مبادرت می ورزند که ستم برای تمام زنان یکسان نیست و تمام زنان همسان نیستند. بدین قرار، داعیه ی فمینیست های پست مدرن این است که انگارش های جهانشمول گرا ممکن است به طور کنایی به تکرار خود رویه های ستمگرانه ای منجر شود که فمینیسم امید از میان برداشتن آن ها را دارد.
۲
طبق استدلال اسپیواک فمینیست های پست مدرن همواره نمی توانند یک موضع «نظری محض» اتخاذ کنند. یعنی، نمی توان بصیرت های پست مدرن (همچون نقد جهانشمول گرایی) را مطلق تلقی کرد. افزون بر این، خود پست مدرنیسم را نمی توان به مثابه نفی کامل مدرنیسم و گرایشات انسان گرایانه اش تلقی کرد، اما می توان آن را به منزله ی ابزاری برای به پرسش کشیدن آن ها به شمار آورد.
پ.ن
۱- برگرفته از: چیستی فمینیسم/ درآمدی بر نظریه ی فمینیستی/ کریس بیسلی/ ترجمه ی محمدرضا زمردی/ تهران/ روشنگران و مطالعات زنان/ ۱۳۸۵/ صفحات ۱۳۰ و ۱۳۳
۲- عنوان نوشته (چالشی برای قدرت): با الهام از نظریات پساساختارگرایانه ی میشل فوکو
۳- مراد از "انگارش های جهانشمول گرا" بی توجهی فمینیست های لیبرال، رادیکال، مارکسیست و ... به تفاوت های میان زنان و در نتیجه صدور احکامی است کلی که همه ی زنان را در پذیرش نوع واحدی از "ستم" مشترک فرض می کنند.
۴- قضاوت با شما.

بعد از فوت دکتر شریعتی شورایی تشکیل شد با حضور خانم شریعت رضوی و آقای حکیمی و برخی افراد دیگر. بحث شد که آیا آثار دکتر مورد بازبینی قرار بگیرد یا نه. آقای بهشتی همان زمان معتقد بودند که بهتر است این آثار به صورت کامل و بدون هیچ تغییری منتشر شوند. حتی بحث شد که در پاورقی آثار شریعتی توضیحاتی داده شود اما آقای بهشتی مخالفت کردند و گفتند که آثار شریعتی را به خاطر اینکه مستند بماند نباید تغییر داد و این توضیح را به کار بردند که «ما چه می دانیم شاید ایشان درست می گفته است».
دکتر علیرضا بهشتی- فرزند شهید
شهروند امروز شماره ۵۱
قسمتی از نامه منتشر نشده دکتر شریعتی - شهروند امروز:
«من نه یک بورژوایم که «رفاه» طبقاتی مرا به دردها و تنهایی های موهوم احساساتی دچار کند که زاده بی دردی است نه یک شاعر مسلک عاشق پیشه و یا عارف طریقت که حرف های عرفانی یا احساساتی و خیالی بزنم و به رمانتیسم لامارتینی یا بکت بازی های رایج اخیر مبتلا شوم بلکه تمام عمرم را بر سر یک حرف گذاشته ام و با اینکه به همه ی درها و پنجره ها سر می کشم یک گام از راهی که از آغاز راه رفتنم بر آن می رفته ام کج ننهاده ام... مذهب، علم، آزادی و ادبیات چهار بعد اساسی سرشت من بود.»

پ.ن
در نگــــاه: بکت نیهیلیست نیست
و
و هر آینه
تو به آرزویت نخواهی رسید
و بر مرگ غالب نتوانی شد
تو نیز چونان گذشتگانی... پس
آرام باش در خواستن
و داشته ات را نیکودار
چه بسا خواستن که به تاراج داشته ات می انجامد
نه چنان است که هرکه بخواهد بیابد
و هرکه مدارا کند بی نصیب ماند
از پستی دوری جوی، اگرچه تو را به خواسته ات رساند؛
آبرویی را که از تو می رود جایگزینی نیست
و مباش بنده دیگری
که خدا تو را آزاد آفرید نهج البلاغه، نامه ۳۱
پ.ن
۱- بخشی از مطلب بهمن ماه سال گذشته همین وبلاگ با نام "طریقت حقیقت":
نیچه نقد خود را از مدرنیته به صراحت آشکار میکند. مدرنیتهای که سودای تغییر و تبدیل جهان را در سر میپرورد و نمیخواهد آن را آنگونه که هست بپذیرد. لذا زندگی و لحظه را به بهانه شناخت برای دست بردن در طبیعت و بهسازی آن، نابود میسازد.
اراده قدرت همان آزادی واقعی است. قدرت خواستن آنچه میخواهیم و قدرت نخواستن آنچه نمیخواهیم... اراده قدرت همان رستن از تعلقاتی است که با اسارت نفس، روح کینخواهی را در انسان میپروراند.
۲- متن نامه نهج البلاغه:
و اعلم یقینا انک لن تبلغ املک و لن یعدو اجلک، و انک فی سبیل من کان قبلک. فخفض فی الطلب، و اجمل فی المکتسب فانه رب طلب قد جر الی حرب، فلیس کل طالب بمرزوق و لا کل مجمل بمحروم. و اکرم نفسک عن کل دنیه و ان ساقتک الی الرغائب فانک لن تعتاض بما تبذل من نفسک عوضا.
و لا تکن عبد غیرک و قد جعلک الله حرا
عاشق زمزمه می کند. فریاد نمی کشد.
یک عاشقانه ی آرام/ نادر ابراهیمی
برای مناسبت اخیر فقط این بخش از سرمقاله «محمد قوچانی» سردبیر «شهروند امروز» رو برای گذاشتن تو وبلاگ مناسب دونستم. پیرو بحث های گذشته ای که درباره آزادی داشتم.
مرحوم مطهری از مدافعان صریح آزادی های سیاسی و فکری بود. مرحوم استاد معتقد بود: «روح آزادی خواهی و حریت در تمام دستورات اسلامی به چشم می خورد. در تاریخ اسلام با مظاهری رو به رو می شویم که گویی به قرن هفدهم -دوران انقلاب کبیر فرانسه- و یا به قرن بیستم -دوران مکاتب آزادی خواهی- متعلق است»*... استاد مطهری حتی جلوتر می رود و به صراحت می نویسد: «تعلیمات لیبرالیستی در متن تعالیم اسلامی وجود دارد»... اما متاسفانه بخشی از این جملات در ویرایش جدید کتاب های استاد مطهری حذف و بخشی دیگر از جمله همین جمله حاشیه می خورد که منظور استاد (به زعم ویراستاران انتشارات صدرا و شورای نظارت و نشر آثار استاد شهید) این بوده که «یعنی ارزش های مبتنی بر آزادیخواهی و آزادگی نه ارزش های مبتنی بر مکتب لیبرالیسم». این در حالی است که مرحوم مطهری به دقت از بار فلسفی واژه ها آگاه بوده و تفاوت میان آزادیخواهی و بخصوص آزادگی با لیبرالیسم را می دانسته...

شریعتی و مطهری از تاثیرگذارترین آزادیخواهان اسلامی
پ.ن
* این مقایسه با انقلاب فرانسه رویکرد جدید نگاه به انقلاب و دموکراسی توسط «الکسی دوتوکویل» به به ذهن متبادر می کند که «شهروند امروز» بحث ادامه داری را در این خصوص آغاز کرده است.
اول از همه بهار بر همگی مبارک. پست قبلی کارت تبریک نورزوی آزاد به همه همراهای عزیزه
ثیّـــبات (غیر باکره ها)

به نظر شما خوبیت داره اول عید از مشکلات بگیم؟ خوب خودم جواب خودم رو می دم: از اون جا که بدنامی خوبه پس اشکالی نداره! :) در ضمن خیلی وقته در رابطه با حقوق زن که از دغدغه های مهممه مطلبی ننوشتم.
آذرماه سال قبل پستی داشتم به اسم ب ک ا ر ت (منتها نه به این شکل حروف جداجدا. بامزه اس که این کلمه رو هم فیلتری کرده اند!!!) این مطلب رو بعد از دیدن فیلم «تس» پولانسکی نوشتم. موضوع بحث اهمیت بی دلیل دوشیزگی دختر در عرف جامعه بود که به بهانه این فیلم شاعرانه پولانسکی بهش اشاره کرده بودم. حالا یه بهونه دیگه دارم. بهونه دینی. ممکنه خیلی ها معتقد باشن این عرف غلط ریشه در دین داره اما گویا اینطور نیست بلکه فقط برداشت غلط از پاکدامنی ایه که دین بهش اشاره می کنه. به سه دلیل:
۱- داستان «وامانده قافله» داستان سی و چهارم کتاب «داستان راستان» شهید مطهری حکایتی از پیامبر و جابر نقل می کنه. بخشی که مورد نظرمه این قسمته:
«پیامبر: زن گرفته ای؟
جابر: بله
- با کی ازدواج کردی؟
- با فلان زن، دختر فلان کس، یکی از بیوه زنان مدینه.
- چرا دوشیزه نگرفتی که همبازی تو باشد؟
- یا رسول الله! چند خواهر جوان و بی تجربه داشتم، نخواستم زن جوان و بی تجربه بگیرم، مصلحت دیدم عاقله زنی را به همسری انتخاب کنم.
- کار بسیار خوبی کردی»
۲- در کتاب «یادداشت های استاد مطهری» بحثی پیرامون این موضوع آمده و مطهری در آن جا به صراحت، اهمیت بیش از اندازه و بی مورد ب ک ا ر ت را مورد انتقاد قرار داده و تبعاتش را در جامعه بررسی کرده است. به طور کلی بین متفکران اسلامی مطهری به حقوق زنان توجه خوبی داشته*. البته نه این استاد مطهری که آقایان ازش دم می زنند و خودشان هم نوشته هایش را سانسور می کنند تا نعوذ بالله به شخصیتی که ساخته اند لطمه ای وارد نشود!
۳- آیه ۵ سوره تحریم صفات زنان مسلمانی را که شایستگی همسری پیامبر را دارند مطرح می کند و اگر نگوییم به دلیل تقدم واژه ثیـّبات، به غیر باکره بودن تأکید شده، دست کم همطراز با دوشیزگی آمده:
«... ازواجاً خیراً منکنّ مسلماتٍ مؤمناتٍ قانتاتٍ تائباتٍ عابداتٍ سائحاتٍ ثیّباتٍ و ابکاراً»
* برخی نمونه های توجه مطهری به حقوق زن از کتاب «یادداشت های استاد مطهری»۱
- «در اسلام حجاب هست و حتی اسلام حجاب را تأسیس کرده، اما آنچه امروز هست به بازی موش و گربه از حجاب شبیه تر است و با سنت عملی صدر اول تطبیق نمی کند.»
- «حدود اختیاراتی که فقها برای مرد قائل شده اند با روح عدالت اسلامی منطبق نیست و از آیات قرآن مستفاد است که حاکمیت مرد حق تحکم نیست، مبنی بر مصلحت است.»
- «منع زن از فتوا و حتی دخالت در حکومت دلیلی ندارد».
- «قسمتی از عامل نهضت زنان را احقاق حقوق واقعی تشکیل می دهد. واقعاً در اجتماع ما زن استقلال اجتماعی کم دارد، اراده اش در اختیار شوهر نافذ نیست. ازدواج های زن جوان با مرد هفتاد ساله و ازدواج و طلاق های پی در پی یک مرد و متعۀ بکر و عار و ننگ های بی منطق و تفاوت میان بی عفتی پسر و بی عفتی دختر و منع زن از تحصیل علم و ورزش و امثال اینها مظاهر ظلم اجتماع ماست.»
۱- جلد ۵، صفحه ۲۰۹، ۲۱۰
بهمن ۸۶
و اما پسامدرن
این شاید آخرین پست طولانی فلسفی وبلاگم باشه، چراش مفصله فقط چون قبلاً قولش رو دادم و از طرفی اون قبلی ها با این اصلیه کامل می شه می ذارمش. اگه حوصله خوندن قبلی ها رو داشتین این رو هم تحمل کنین.
فلسفه و اندیشه در طول تاریخ بیش از دو هزار ساله خود، فراز و نشیبهای بسیار به خود دیده. هر فیلسوف و اندیشمند تازه، بنیانی جدید بر مبنای شناخت خود از هستی و حقیقت ارائه میکند و به رد و نقض اندیشههای پیشین میپردازد. گویی زمان، خطی ممتد رو به جلو است و راه حقیقت همچون تئوری تکامل داروین سیر محتومی رو به جلو دارد. این مسیر فکری از سقراط، نخستین یونانی خرد مدار مهم تاریخ فلسفه آغاز میشود و تا هگل، واپسین فیلسوف مهم مدرن که نظریه "پایان تاریخ" را مطرح میکند ادامه می یابد. اما این محتومیت و جزمیت بیمبنا با ظهور شاعر- فیلسوفی آلمانی به نام "فردریش ویلهلم نیچه" شکسته میشود. نیچه زمان را خطی نمی بیند و در نظریه "تکرار ابدی" خویش این موضع را اتخاذ میکند که تاریخ، حرکتی دوار دارد و بر روی چرخههای عظیم حرکت میکند به نحوی که همه چیز به معنای حقیقی تا ابد میچرخد و بهطور بیپایان برمیگردد و تکرار میشود. «روند تاریخ روندی چرخهای است نه روندی خطی و نه روندی پیشرونده». (به نقل از نیچه، "نیچه، هایدگر و گذار به پسامدرنیته، گرگوری بروس اسمیت، ترجمه ی علیرضا سید احمدیان، صفحه ی 169) با این وجود شاید چرخ زمان بهترین تعبیری باشد که بتوان برای مفهوم پیچیده زمان بهکار برد. از همینجا وجه تمایز مهم نیچه از گذشتگان خود، نمایان میشود. نیچه بنیانی تازه در فلسفه – چه در شیوه اندیشیدن و چه در شیوه بیان- پایه میگذارد. این نگاه تازه به تفکر از به چالش کشیدن نخستین فیلسوف خرد مدار یونان یعنی سقراط آغاز میشود. نیچه بهراحتی بردگی بی چون و چرای فیلسوفان را نسبت به «خرد» نکوهش میکند و روانشناسانه به هستی و روابط پنهان عالم مینگرد. اهمیت قائل شدن برای پراکسیس یا همان کنش و عمل در مقابل تئوری بیمصرف، اگرچه از هگل که در واپسین نفسهای مدرنیته میزیست آغاز شد اما با نیچه معنایی دیگرگون یافت. «سقراط به دلیل نفرت بیمار گونهاش از زندگی، این وهم را پرداخت که خرد میتواند وضعیت سوگبار زیستن در جهان را درمان کند. او تنها در پایان زندگی خویش به بیبنیاد بودن این باور معتقدانه به خرد پی برد. همین اشتباه که میراث واقعی و عظیم اوست، دوران شکوفایی خود را در علم فرومایه مدرن طی کرد» (همان، صفحه ی 113).
نیچه اما هرچه میگوید در ستایش عشق به زندگی است. در زدودن هر آنچه نفرت بیمارگونه نسبت به آن ایجاد میکند. او منشأ این نفرت را "روح کینخواهی" میداند که در گفتارچهارم زرتشت با عنوان «بازگشت جاودانه» به آن میپردازد.
نیچه نقد خود را از مدرنیته به صراحت آشکار میکند. مدرنیتهای که سودای تغییر و تبدیل جهان را در سر میپرورد و نمیخواهد آن را آنگونه که هست بپذیرد. لذا زندگی و لحظه را به بهانه شناخت برای دست بردن در طبیعت و بهسازی آن، نابود میسازد. درست همچون شیری "نه- گوی" در دگردیسی سهگانه نیچه از بشریت. تمثیلی زیبا که سیر تکامل انسان را در این سه دگردیسی خلاصه می کند: نخست از «شتر» آریگوی به «شیر» نهگوی و سپس از آن به «کودک» بدون گذشته و فراتاریخی.
شاید به زیبایی بتوان تمثیل زیبای نیچه از سیر تکامل بشر را همان طریقت دانست. همان سلوکی اشراقی. همان مسیر لایتغیری که به اندازه فردیت انسانها متفاوت است. پسامدرن در واقع نیست مگر بازگشت انسان به «آنچه هست» در مقابل «آنچه باید». این البته بازگشت به سنت نیست. انسان سنتی «آنچه گفتهاند هست» را بی چون و چرا پذیرفته و طریقتی را نپیموده که به دریافت خود از حقیقت برسد.
هگل فیلسوفی پسینمدرن است. آخرین نفسهای مدرنیته با او به پایان میرسد. اما با خود اوست که پسامدرنیته متولد میشود. مگر نه اینکه تمثیل دگردیسی نیچه تعبیر کاملتری است از همان «تز، آنتی تز، سنتز» هگل؟ تز، آریگویی است، آنتی تز، نهگویی و سنتز حد واسط و کاملی از آریگویی و نهگویی. یا همان آری گویی پیراسته شده و مقدس. از این گذشته هگل در میان همه فیلسوفان مدرن به پراکسیس (عمل) توجه میکند و این همان مرز مهم مدرن و پسامدرن است. این سؤال بنیادین که شناخت اگر در زندگی بهکار نیاید به چه سود آید؟ همان پاسداشت "زندگی". همان پذیرش "هست"ها و تغییر ندادن جهان. اینجهانی که هر چه هست همان است و فراتر از آن را جستجو کردن بدون آن راهی به بیراهه است.
تفکر سنتی و مدرن معطوف به جزمیت، هردو به یکسان به زمین و زیستن و بودن واقعی پشت میکنند. روح کینخواهی و در سر سودای انتقام پروراندن که نتیجه نفرت از زندگی و ساحت ظهور است، ریشه همه گمگشتگیها، سرگردانیها و نیست انگاریهای بی عشق در حیات است. «نیچه بدبینی را با عشق به زندگی، به قدرت تجهیز میکند و خوشبینی را با همین عشق، به ضعف و ناتوانی دچار میبیند» (همان، صفحه ی 114). اراده قدرت، توان چیرگی بر روح کینخواهی، تقدیس زندگی و زیستن، تنها با عشق ممکن میگردد. اراده قدرت همان آزادی واقعی است. قدرت خواستن آنچه میخواهیم و قدرت نخواستن آنچه نمیخواهیم. اگر نیچه مسیحیت را به چالش میکشد. از همین روست که معتقد است ترحم بر دیگران کینهتوزشان می سازد، نه سپاسگذار. آزادی مقصد نهایی طریقت اشراقی است. اراده قدرت همان رستن از تعلقاتی است که با اسارت نفس، روح کینخواهی را در انسان میپروراند. به بیان زیبای حافظ:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود/ ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است.
منابع
1- نیچه، هایدگر و گذار به پسامدرنیته، بروس اسمیت، گرگوری، ترجمه ی علیرضا سید احمدیان، آبادان، نشر پرسش، 1379
2- فلاسفه ی بزرگ، آشنایی با فلسفه ی غرب، مگی، برایان، ترجمه ی عزت الله فولادوند، تهران، انتشارات خوارزمی، 1372
3- چنین گفت زرتشت، نیچه، فردریش ویلهلم، ترجمه ی داریوش آشوری، تهران، آگاه، 1375
آبان ۸۶
تا بُن ِ دندان، مدرن
Allan Ramsay, Portrait of Rousseau
روسو علناً با این پیشنهاده ی مدرن هم نظر است که می گوید: قانون اخلاقی «قاعده ای تجویزی برای موجودی اخلاقی است، یعنی برای موجودی متعقل و آزاد». این آزادی که به «کمال یابی» و «استعداد ویژه و نامحدود انسان» نظر دارد -او را به مافوق طبیعت خویش بر می کشاند و بر خود و بر طبیعت پیرامونش قاهر و حاکم می سازد. در فراشد این مقهوریت است که انسان به موجودی بدل می شود که «به لحاظ متافیزیکی، آزاد» و موجودی اخلاقی است.
به گمان روسو انسانیت راستین هنگامی محقق می شود که انسان موجودی آزاد و مختار باشد، اما اختیار و کمال در وهله ی نخست در گونه ی انسانی و نه در فرد انسان یافتنی هستند. اراده به عنوان بنیانی استوار برای انسانیت، جایگزین طبیعت او می شود.
اختراع مفهوم آزادی متافیزیکی به دست روسو، بسط منطقیِِ دوگانگیِ آغازینْ مدرن، میان خرد و طبیعت و از آن تبدیل های مدرنی شمرده می شد، که خرد را به صورت اراده درآورده بود.
روسو خود می دانست که بنیانگذار رویکردی نو در فلسفه شده است: «از این پس، دیگران قادر خواهند شد تا در همین مسیر گام بردارند». این مسیر از «اراده ی همگانی» آغاز می شود و به «حکم مطلق»، به «روح جهانی»، به «گونه ی زیستی» و به اگزیستانسیالیسم، و سپس به مفهوم «موقعیت ازلی» و «نظریه ی انتقادی» و پس از آن مفهوم شگفت آور «روایت» و از آنجا به بازنوشت مستمر تاریخ، تاریخ جهانی یا تاریخ بومی، و مانند اینها می انجامد. تمام این تلاش ها تا بُنِ دندان مدرن هستند.
پ.ن
گزیده ی فوق برگرفته است از کتاب پر محتوای: «نیچه، هایدگر و گذار به پسامدرنیته» / گرگوری بروس اسمیت/ ترجمه ی علیرضا سید احمدیان/ نشر پرسش/ آبادان ۱۳۷۹ ؛از این کتاب بیشتر خواهم نوشت.
موضع روسو مسلماً موضع کاملاً مقبول و مورد پسند من نیست اما از آن جا که واقعاً تا بن دندان مدرن است! برای بحث های بعدی و رسیدن به نظریه ی محبوبم یعنی آزادی از دیدگاه پسا مدرن، ذکرش لازم به نظر می رسید.
مهر ۸۶
معرفی و گزیده هایی از کتاب
"هگـــــــل"
پیتر سینگر
ترجمه ی عزت الله فولادوند/ تهران/ طرح نو/ ۱۳۷۹

پ.د
هگل از فیلسوفانی است که در پیچیده گویی و زبان فلسفی دشوار مشهور است. کتاب فوق،تلاشی است برای بیان اجمالی از نظریات این فیلسوف نامدار و تاثیرگذار آلمانی به زبانی که برای آشنایی آغازین با هگل بسیار مناسب تر از نثر غامض خود اوست. دوستان عزیز حتماً توجه دارند که معرفی یک نظریه به معنای پذیرش تام آن نیست. اما اگر هگل را برای این پست انتخاب کرده ام برای این است که محور غالب نظریات او مسأله ی "آزادی" است و مناسب برای وبلاگ "هنر آزاد".
از آن جا که نقل قول ها هم از نویسنده ی کتاب و هم بعضاً از خود هگل هستند، فقط گفته های هگل داخل گیومه قرار داده شده است. گفته های نویسنده هم عموماً نقل به مضمون گفته های هگل است.
ریشه ی گرایش به ماوراء
«وقتی عالم طبیعت سرسختانه در برابر آدمیان آرزومند آزادی ایستادگی کند، هیچ گریزی در درون دنیای طبیعت ممکن نیست به غیر از عقب نشستن و فرو رفتن در فلسفه ای که اساسش موضوعی صرفاً منفی نسبت به دنیای طبیعت است».
آزادی و تأمل نقادانه
مردم آزاد را عقل، به سطحی بالاتر از رویدادهای تصادفی جهان طبیعت می برد و دارای این توان می کند که درباره ی وضع خویش و نیروهای مؤثر در خودشان نقادانه به تأمل و بازاندیشی بپردازند. بنابر این، بدون تأمل نقادانه نمی توان به آزادی رسید.
آزادی و تاریخ جهان
«تاریخ جهان هیچ نیست مگر پیشرفت آگاهی از آزادی».
«اصطلاح "آزادی" اصطلاحی است تعریف نشدنی که ایهام آن از حد و حساب بیرون... و در معرض بی نهایت بدفهمی ها و اشتباه ها و خطاهاست... ماهیت ذاتی آزادی باید در جریان تعبیر و تفسیر تاریخ جهان به نمایش در آید».
آزادی انتزاعی (لیبرال)
لیبرال ها عموماً آزادی را فقدان تضییع و محدودیت می دانند. هگل با این مفهوم آزادی آشناست ولی، برخلاف برلین و بسیاری از لیبرال ها و آزادی خواهان معاصر، که آن را مطلوبترین صورت آزادی می دانند، از آن به نام آزادی صوری یا انتزاعی یاد می کند، به معنای اینکه دارای صورت آزادی است نه جوهر و محتوای آن. به نوشته ی او: «اگر بشنویم که بگویند آزادی بنا به تعریف یعنی توان اینکه آنچه دلمان می خواهد بکنیم، چنین اندیشه ای را فقط می توان حمل بر ناپختگی تام فکری کرد، زیرا حاوی کوچکترین تصوری از آزادی اراده، از حق، از زندگی اخلاقی و غیر آن نیست».
شهروند آزاد
شهروند آزاد امروزی اصول عقلانیی را که جامعه اش بر آنها پی ریزی شده درک می کند، و بنابراین، آزادانه تصمیم می گیرد در خدمت آن باشد.
عدم اعتقاد به دموکراسی انتخابی!
به عقیده ی هگل، آن شکل از دموکراسی وقت گیری که در آتن مُجرا بود، دیگر عملی نیست. از این گذشته، هگل به دموکراسی انتخابی با رأی همگانی اعتقاد ندارد، یکی به این جهت که فکر می کند فرد نمی تواند نماینده داشته باشد (و می گوید: «فقط حوزه های اساسی جامعه و منافع کلان آن» شایسته است نماینده داشته باشند)، و دیگری به دلیل اینکه با رأی همگانی، رأی فرد آنقدر بی مقدار و بی اهمیت می شود که دلسردی و بی علاقگی گسترش می یابد و قدرت به دست محافل کوچکی از صاحبان منافع خاص می افتد.
آزادی، حتی در قفس
«در تفکر، من آزادم زیرا در دیگری نیستم، بلکه به سادگی و به تنهایی در پیوند با خود میمانم، و مورد یا متعلق [فکر] که برای من هستی ذاتی من است... وجود خودم است... گوهر آگاهی، آزاد بودن است، چه بر سریر و چه در زنجیر».
کانت، شکاکیت؛ هگل، پدیدار شناسی ذهن
کانت می گفت ما هرگز نمی توانیم واقعیت را چنانکه هست بشناسیم، زیرا فقط ممکن است به دریافت تجربه های خویش در چارچوب مکان و زمان و علیت کامیاب شویم. مکان و زمان و علیت بخشی از واقعیت نیستند، صورت هایی ضروری اند که در قالب آن ها واقعیت را در می یابیم. بنابراین، هرگز نمی توانیم به شناخت چیزها آنگونه که مستقل از شناخت ما هستند، موفق شویم.
هگل می گوید: برای اینکه شنا یاد بگیری، باید دلیرانه به میان جریان آب بپریم، و برای اینکه از واقعیت شناخت حاصل کنیم، باید دلیرانه در سیلان آگاهی غوطه ور شویم که مبدأ هر چیزی است که به آن شناخت داریم. یگانه رهیافت ممکن به شناخت، وارسی آگاهی از درون است، یعنی آنگونه که آگاهی به خود نمودار می شود، یا، به عبارت دیگر "پدیدار شناسی ذهن".
این فرق دارد با شکاکیت میان تهی فیلسوفانی که از روش های عادی شناخت ایراد می گیرند، زیرا از آن شکاکیت، راهی به پیش گشوده نمی شود. نفی متعین خودش چیزی است [نه اینکه هیچ باشد]. (علامت نفی [یا منها] را در ریاضی به یاد بیاورید که از آن، عدد منفی معینی به دست می آید، نه صفر). آن "چیز" نتیجه ی پی بردن به این است که فلان صورت آگاهی نابسنده است، و خود صورت جدیدی از آگاهی است، یعنی آگاهی ِ متوجه عدم کفایت صورت قبلی و مجبور به اختیار کردن رهیافتی متفاوت به منظور فائق آمدن بر آن. پس مجبوریم در طلب بی امان معرفت راستین، پیوسته از یک صورت آگاهی به صورت برویم به صورت بعدی.
دین و آماج حمله ی هگل
آماج حمله ی هگل هر دینی است که در فطرت آدمی تفرقه و ستیزه بر می انگیزد -او می گوید این امر، عاقبت هر دینی است که انسان را از خدا جدا می کند، و خدا را «فراسوی» جهان انسان قرار می دهد. به عقیده ی او، این تصور از خدا در واقع حاصل فرافکنی یکی از جنبه های فطرت انسانی است. آنچه آگاهی اندوهبار نمی فهمد این است که صفات روحانی خداوند که او سر ِ پرستش بر آستانش می ساید، بواقع صفات خود اوست. بدین مفهوم است که باید گفت آگاهی اندوهبار، نفس از خود بیگانه است: او فطرت ذاتی خویش را به جایی فرا افکنده که تا ابد دستش به آن نمی رسد، و دنیای واقعی که جای زندگی خود اوست در تقابل با آن فلاکت بار و ناچیز و بی مقدار می نماید.
آزادی ذهن
تمایلات یا خواهشهای ما، اعم از طبیعی یا مقید به شرایط اجتماعی، تضییق و محدودیتی برای آزادی است. آزادی از نظر هگل این نیست که آزاد باشیم به دلخواه عمل کنیم؛ آزادی یعنی ذهن آزاد داشتن. ذهن باید مهار هر چیز دیگری را در دست داشته باشد، و ما باید بدانیم که مهار در دست اوست. البته این سخن بدان معنا نیست (چنانکه نزد کانت بود) که جنبه ی غیر عقلی فطرت ما باید صرفاً سرکوب شود. هگل برای تمایلات طبیعی و مقید به شرایط اجتماعی نیز مانند نهادهای سیاسی سنتی، جایگاهی قائل است، ولی جایگاه در سلسله مراتبی که ذهن آن را نظم و نسق دهد و مهار کند.
دیالکتیک (تز، آنتی تز، سنتز)، مصداق در نظریه ی "فلسفه ی تاریخ" هگل
در فلسفه ی تاریخ، یک حرکت عظیم دیالکتیکی بر تاریخ جهان، از دنیای یونانیان تاکنون، چیره است. یونان جامعه ای بود پی ریزی شده بر اخلاق مرسوم و متعارف... این جامعه ی مبتنی بر رسم و عرف، مبدأ حرکت دیالکتیکی است که در اصطلاح به آن "تز" ("برنهاد" یا "وضع")می گویند.
در مرحله ی بعد، تز نشان می دهد که کافی و وافی نیست و به تناقض دچار می شود. در مورد جامعه ی یونان باستان، این عدم کفایت با پرسشگریهای سقراط آشکار می گردد. یونانیان امورشان بدون فکر مستقل نمی گذشت، منتها متفکر مستقل دشمن جان اخلاق مرسوم و متعارف است. بدین ترتیب، جامعه ی پی ریزی شده بر رسم و عرف در برابر اصل فکر مستقل فرو می ریزد... این دومین مرحله ی حرکت دیالکتیکی و نقطه ی مقابل مرحله ی نخست است که، بنابراین، به آن "آنتی تز" ("برابر نهاد" یا "وضع مقابل") می گویند.
سپس آشکار می شود که مرحله ی دوم نیز کافی و وافی نیست. معلوم می شود آزادی به خودی خود آنقدر انتزاعی و عقیم است که نمی تواند اساس جامعه قرار گیرد... پس می بینیم که هم هماهنگی بر پایه ی رسم و عادت، یک سویه است، و هم آزادی انتزاعی فرد. این دو باید با هم جمع آیند و به طرزی با هم وحدت پیدا کنند که هر دو حفظ شوند و از صورت های مختلف یک سویگی هر دو اجتناب گردد. نتیجه ی این امر، مرحله ی کافی تر سوم، یعنی "سنتز" ("با هم نهاد" یا "وضع مجامع") است.
مارکس، مهمترین پیرو نظریات هگل
(پیشتر لازم به ذکر است که مارکس از پیروان رادیکال هگل است و برداشت خود را از نظریات او دارد نه اینکه آنچه می گوید عیناًمطابق با خواستگاه فلسفی هگل باشد)
مارکس در دستنوشته های ایام جوانی، کمونیسم را به عباراتی توصیف کرده است که هگلیان همگی با آن مأنوس بودند:
«کمونیسم... راه رفع حقیقی ضدیت آدمی با طبیعت و انسان با انسان است؛ راه رفع حقیقی تعارض وجود با ماهیت، شیءشدگی با عرض اندام، جبر با اختیار، فرد با نوع است. معمای حل شده ی تاریخ است که می داند خود، حل آن معما بوده است».
حسن ختام نویسنده
گمان ورزی در این باره، گرچه بی حاصل است، ولی شاید خالی از تفریح نباشد که متفکرانی که اکنون مدتهاست در خاک خفته اند، اگر زنده می شدند و می دیدند چه بر سر افکارشان آمده است، چه می گفتند. احتمالاً کمتر کسی از آنان مانند هگل در شگفت می شد و تکان می خورد از اینکه می دید نقطه ی اوج فلسفه ی او از نظر تاریخی، نه درک ایده ی مطلق، بلکه رؤیای جامعه ی کمونیستی بوده که از بیش از یکصد سال پیش، به جنبش های انقلابی در سراسر جهان الهام بخشیده است.
(و چون این کتاب در ۱۹۸۳ شش سال پیش از فروپاشی کمونیسم، به طبع رسیده است، آن رؤیا اکنون عمدتاً رخت بربسته است! [مترجم])
مهر ۸۶
گزیده هایی از مصاحبه ی مفصل ژان پل سارتر در کتاب
"آنچه من هستم"
(ترجمه ی مصطفی رحیمی/ موسسه ی انتشارات آگاه/ تهران/ ۱۳۵۷)
غم از دست داده ها
«من وقتی به چیزی که از دست داده ام فکر می کنم، هیچگاه دچار غم یا افسردگی نشده ام و نمی شوم»
سادگی در زبان هنر
«امروزه بسیاری از جوانان به هیچ وجه در غم سبک نیستند، و گمان می کنند آنچه را برای گفتن دارند، باید فقط گفت. همین و بس. اما به عقیده ی من سبک -که نه تنها با ساده نوشتن منافاتی ندارد بلکه لازمه اش سادگی است- قبل از هر چیز آن شیوه ی نگارشی است که سه یا چهار مطلب در یک عبارت گفته شود. ابتدا یک جمله ی ساده با معنایی که بلافاصله به ذهن می رسد، و سپس، مقارن با آن، معنای دیگری که در پشت جمله پنهان است، و راه به عمق می برد. اگر کسی نمی تواند این کثرت معانی را به سخن ببخشد بهتر آن است که ننویسد».
تنهایی، لازمه ی تفکر
«وابستگی تا حدی برایم ناخوشایند است...گمانم این است که کار واقعی فکری، مستلزم تنهایی است. نمی خواهم بگویم که بعضی از کارهای فکری، حتی نوشتن کتاب را نمی توان دسته جمعی انجام داد؛ اما کار حقیقی را، کاری که نتیجه اش هم اثری به صورت نوشته است و هم تفکر فلسفی، گمان نمی کنم بتوان دو نفری یا سه نفری صورت داد. امروزه روز، با روش های کنونی تفکر، کشف اندیشه مستلزم تنهایی است».
شفافیت بیان
«من فکر می کنم که شفافیت باید همه وقت جانشین راز شود... ما بدنمان را به همه کس تسلیم می کنیم، حتی بیرون از هرگونه رابطه ی جنسی: توسط نگاه و تماس. وجود هر یک از ما برای دیگری به منزله ی بدن است. اما از نظر روحی و فکری چنین نیست، هرچند که اندیشه ها گونه ای از بدن اند. اگر ما بخواهیم واقعاً برای دیگری وجود داشته باشیم، چنان که بدنمان وجود دارد، همچنان که بدنمان دائماً ممکن است عریان باشد -هرچند مردم هرگز چنین نکنند- اندیشه هایمان نیز باید چنان ظاهر شوند که گویی از بدن می آیند... به عبارت دیگر، بعد از این نباید آن پنهان کاری و رازی را داشت که در بعضی از قرون افتخار زن و مرد پنداشته می شد، و به نظر من حماقتی بیش نیست».
یاد مرگ
«آن چه برای من پیری را مطرح می کند یکی همین نیمه بینایی است (ساتر در اواخر عمر عمده ی بینایی خود را از دست داد). البته این عارضه ای است ولی اگر این یکی نبود عارضه ی دیگری پیش می آمد. و دیگر نزدیکی مرگ، مرگ چاره ناپذیر. نه اینکه در فکر مرگ باشم. در واقع من هیچگاه به مرگ فکر نمی کنم، اما می دانم که دارد می آید».
بی اهمیتی سلامتی
- شاید بهتر بود مواظب سلامت خود بودید. چون با نوشتن «نقد عقل دیالکتیکی» سلامت خود را به خطر انداختید. (ساتر در جریان نوشتن این کتاب روزانه ده ساعت کار می کرده و قرص مصرف می کرده و به گفته ی خودش اواخر کار تعداد قرص ها به بیست عدد در روز می رسیده. خودش می گوید: «قرص ها موجب می شد که تندتر فکر کنم و بنویسم. دست کم نیروی کارم سه برابر شده بود»).
- «بفرمایید ببینم سلامت به چه درد می خورد؟ من این را بدون تکبر می گویم: بهتر است آدمی «نقد عقل دیالکتیکی» بنویسد، بهتر است چیزی بنویسد پر حجم و فشرده و در حد خود مهم، تا این که سر و مر و گنده باشد».
برچسب اگزیستانسیالیست
«اگزیستانسیالیسم کلمه ی بی معنایی است. همانطور که می دانید من این عنوان را انتخاب نکرده ام. دیگران به من چسباندند و من هم پذیرفتم. امروز هم مورد قبول من نیست. از طرفی هیچکس مرا «اگزیستانسیالیست» نمی نامد مگر در کتاب های فلسفی، که آنجا هم بی معنی است».
مباحثه
«من از مباحثه متنفرم. روشنفکران در مباحثه همیشه از سطح افکار خود پایین تر قرار می گیرند، و حرف های ابلهانه می زنند».
مطلق طلبی
- اشخاصی که عمیقاْ مورد تحسین شما هستند، آن هایی هستند که، بنا به اصطلاح قرن نوزدهم، «تشنه ی مطلق طلبی» اند؟
- «بله، مسلماً. یعنی کسانی که همه چیز را می خواهند. خود من نیز همین طورم. طبیعتاً به همه چیز نمی توان رسید، اما همه چیز را باید خواست».
رابطه با زنان
«روابط من با زن ها همیشه عالی بوده است، زیرا رابطه ی جنسی به معنای اخص به آسانی اجازه می دهد که شخص، هم از نظر عینی و هم از نظر ذهنی هر دو عرضه شود. رابطه با زن، حتی بدون رابطه ی جنسی نیز، به شرطی که رابطه ی جنسی پیش از آن وجود داشته یا ممکن بوده، پربارتر است. نخست آن که در این مورد زبان، محدود به گفتار نیست، حرکت دست و حالات چهره هم به کمک می آید. منظورم زبان جنسی به معنای اخص نیست. در خصوص خود زبان، هنگامی که رابطه عاشقانه باشد، زبان از قلمروی عمیق تر، یعنی از امور جنسی سرچشمه می گیرد. در رابطه با زن همه ی مسئله این است».
پول
«حقیقت این است که من هیچگاه پول را از لحاظ ارزش پول نگاه نکرده ام. هیچگاه برای خریدن سهام از پول استفاده نکرده ام و هیچگاه نخواسته ام با آن چیزهای بادوام بخرم». (پیش از این جمله گفتگوی مفصلی درباره ی پول خرج کردن سارتر با او انجام شده. سارتر به ولخرجی در کافه ها رستوران ها و دادن انعام های سنگین و بخشیدن راحت پول به دیگران شهره بوده است)
مرید ستیزی
- شما هیچگاه نخواسته اید مرید داشته باشید، چرا؟
- «برای اینکه مرید در نظر من کسی است که تابع اندیشه ی دیگری می شود، بی آنکه خودش چیزی تازه یا مهم به آن اندیشه بیفزاید. یا بی آنکه، با کار شخصی خود، آن اندیشه را غنی کند، گسترش دهد و پیش ببرد».
تعریف انقلاب
«انقلاب به لحظه ای اطلاق نمی شود که قدرتی قدرت دیگر را واژگون کند، بلکه انقلاب یعنی نهضتی طولانی که در آن قدرت رو به نابودی می رود».
آزادی
«ما آزادیم، اما وظیفه ی ما آزادسازی خودمان است، آزادی باید بر ضد باخود بیگانگی ها بشورد».
زندگی
- روی هم رفته تا این لحظه زندگی برای شما خوب بوده است؟ (این آخرین سوال مصاحبه است)
- «روی هم رفته، بله. چیزی که موجب نارضایی من باشد در آن نمی بینم. زندگی آن چه را می خواستم به من داد، و ضمناً به من فهماند که چیز مهمی نبود. ولی در این باره چه می شود کرد؟ (مصاحبه در میان قهقهه ی ناشی از لحن آخرین جمله، که نشانی از سرخوردگی دارد، پایان می یابد.) باید خنده را حفظ کرد. بنویسید "همراه با خنده" ».
شهریور ۸۶
چرا یین و یانگ؟
چرا هماغوشی اضداد؟
چرا نسبیت؟
چرا پست مدرن؟
چرا هنر آزاد؟
چون
منطق = دیالکتیک هگل؛
تز + آنتی تز = سنتز

خداحافظ ارسطو ...
شهریور ۸۶
لزوم تدریس تفکر مخالف در دانشگاه ها
پ.ن:
نقل قولی که آورده ام از یک استاد دانشگاه است که حالا زنده نیست و اگر بود هم با این حرف هایش دیگر استاد دانشگاه نبود! (مثل خیلی از اساتید عزیز اخراجی دانشگاه هایمان) و یا ساکن آن بالا بالاهای تهران بود؛ زندان اوین را می گویم بخش زندانیان سیاسی!
با وجود اختلاف فکری زیادی که با این استاد دارم به خاطر تفکر آزاد اندیشش دوستش دارم درست همانطور که از همفکرانی که بسته می اندیشند بیزارم.
استاد دانشگاهی که بین همفکرانم متاسفانه یا خوشبختانه بدنام است. مرتضی مطهری!
«من به همین دانشکده در چند سال پیش نامه نوشتم و گفتم یگانه دانشکده ای که صلاحیت دارد یک کرسی اختصاص به مارکسیسم بدهد این دانشکده است نه اینکه مارکسیسم یا بخش اعتقادی و فلسفی و منطقی اش (ماتریالیسم دیالکتیک) را یک استاد مسلمان تدریس کند، بلکه بروید استادی که واقعاً مارکسیسم را شناخته باشد و مؤمن به مارکسیسم باشد، ماتریالیسم دیالکتیک را شناخته باشد و معتقد به آن باشد و مخصوصاً به خدا اعتقاد نداشته باشد، به هر قیمتی شده پیدا کنید، حقوق گزاف به او بدهید بیاید در همین دانشکده ی الهیات این ها را تدریس کند. بعد ما هم می آییم، حرفی اگر داشته یاشیم می گوییم و منطقمان را عرضه می داریم. هیچ کس هم مجبور نیست که منطق ما یا منطق آن ها را بپذیرد. چرا مسأله را به این صورت در می آورید که در این دانشکده چون الهیات است مارکسیسم تدریس نشود. خیر، باید مارکسیسم تدریس شود و به وسیله ی استادی هم تدریس شود که معتقد به مارکسیسم است؛ فقط جلوی دروغگویی و حقه بازی را باید گرفت. دیگر یک مارکسیسم نیاید تمسک به آیه ی قرآن بکند بگوید فلان آیه ی قرآن هم اشاره به فلان اصل مارکسیستی است. ما با این مخالفیم. این خیانت به قرآن است که یک جهان بینی ماتریالیستی یا مارکسیستی را بگوییم قرآن هم همین مطلب را می خواهد بگوید. خیانت آزاد نیست».
پ.ن:
۱- ترجیح می دهم شخصاً جمله ی آخر را اینگونه کامل کنم که: "و همینطور خیانت به یک جهان بینی ماتریالیستی و مارکسیستی است که تفكر قرآني و اسلامي را بگوییم ماتریالیسم و مارکسیسم هم همین مطلب را می خواهد بگوید!".
۲- منبع: کتاب "پیرامون انقلاب اسلامی"، سخنرانی در دانشکده ی الهیات تهران، ۲/۱۱/۵۷، صفحه ی ۱۳، انتشارات صدرا (چاب بیست و چهارم)
۳- گیر ندهید. پ اولی پیش است و پ دومی پی!
۴- شیدا در کامنتش برای این پست جمله ی بامزه ای نوشته. اینکه "شکی نیست که اگه زنده می موند هم الان زنده نبود"! لازم به ذکر است مطهری بعد از انقلاب در فروردین ۵۸ سخنرانی دیگری با همین مضمون اما کاملتر ایراد می کند و پس از آن مجری برنامه اعلام می کند که جلسه ی آینده ۱۴ اردیبهشت برقرار است که درست دو روز قبل از آن مرتضی مطهری به قتل می رسد!
تیر ۸۶
اعتياد و آزادی

"آزادي" محبوبترين صفت انسانيه که من تو زندگی بهش معتقدم. تا همين چند وقت پيش "صداقت" برام بهترين بود، تا اين که sms از يکي از بهترين دوستام بهم ثابت کرد که صداقت هم زيرمجموعه ي آزاديه. اون sms يه جمله از نيچه بود از کتاب "انسانی بسيار انسانی" اش. نيچه مي گه: «هيچ چيز براي حقيقت خطرناک تر از باورها نيست. حتی دروغ!». باوری که مي تونه خطرناک ترين باشه براي حقيقت، به نظر من اعتياد به شناختيه که صاحبش هيچ اختياری در ترک اون نداره و کورکورانه در دامنش اسيره. باوري ارزشمنده که نشأت گرفته از صداقت شخص با خود، با ديگران و با نظرات تازه که به گزينه های ذهنش وارد مي شه باشه. اين باور نمی تونه مانع از کشف حقيقت بشه.
اگه بخوام تعريفی از اين صفت محبوبم يعنی "آزادی" ارائه بدم، می گم آزادی يعني اختيار تام انسان برای خواسته هاش. اينکه کاری رو که مي خواد بتونه انجام بده و کاری رو که نمی خواد قدرت انجام ندادنش رو داشته باشه. يه مذهبی گناهکار آدم آزادی نيست چنانچه يه بی دين که قدرت انجام کاری رو که گناه نمی دونه نداره. يکی از مهمترين عواملی که آزادی انسان رو ازش سلب مي کنه اعتياده يا همون عادت. من به شخصه بين اعتياد به مواد مخدر و ديگر عادات زندگی تفاوتی نمی بينم. تنها معياری که عادتی رو برام مخالف آزادی می کنه يا بی ضرر برای اون عامل اختياره. اگه يه معتاد به مواد مخدر يا يه سيگاری می خواد اين عادت رو داشته باشه و داره و در اين خواستش هم با خودش صادقه و خودش رو فريب نمی ده، هيچ کس نمی تونه متهمش کنه که آدم بی اراده ايه و آزاد نيست. اوني که بده اينه که معتاد از اعتيادش راضي نباشه و بخواد ترک کنه اما اراده، قدرت و اختيارش رو نداشته باشه. ضرر سيگار ممکنه برای کسی که به روح و روان و فکر و ذهن اهميت بيشتری مي ده به هيچ وجه ضرر معتنابهی در زندگی نباشه و ترجيح بده کمتر زنده بمونه اما بهتر (اگه سيگار در اين بهتر بودن نقش داره). و يا براي شخص سيگاری ديگه ای همين ضرر دردی باشه که به خاطرش مدام با سيگار کشيدن خودش در کشمکشه ولی نمی تونه از اسارت اين عادت خودش رو رها کنه.
پس عادت می تونه مهمترين دشمن آزادی باشه وقتی جوشيده از خواست صادقانه ی درونی نباشه و يا در کنار آزادی قرار بگيره و مصداق و جلوه ی زيبايی از اون باشه وقتی خودخواسته باشه و عين اختيار. از اين مرزبندی های سطحی جوامع انسانی که "بيشتر زنده موندن" و "کميت زندگی" رو اصلی ترين معيار قرار می دن بايد فاصله گرفت.
پی نوشت:
دوستای خوبم نسبت به یک سری از واژه هایی که تو این پست به کار بردم به طور خاص اعمال نظر کرده اند. حلزون به تعریفم از "آزادی" و نسبت اون با "قدرت"، علیرضا به "خود"، شیدا به "باور" و "اعتیاد به شناخت" و یحیی به یکی دونستن "عادت" و "اعتیاد" اشکال هایی وارد کرده اند که خوندنیه. فکر کنم برای این پست بهترین لینک مرتبطی که بتونم بهتون معرفی کنم همین لینک نظرات پایین پست باشه. پیشنهاد می کنم در ادامه ی حرفای من حتما بخونیدش. مرسی
اسفند ۸۵
توهمی به نام عدل
جوابی دوستانه برای آخرین پست شیدا: "شوخی ای به نام عدل"
(http://goddesses.persianblog.com/)
عدل واژه ی قشنگیه اون قدر قشنگ که یه رئیس جمهور می تونه خیلی راحت با وجود تفاوت های آشکارش در عقیده با مردم فقط با شعار قرار دادن این واژه رای بیاره و در صدر مسند سیاست یه کشور بشینه! اما عدل به این سادگی معنا نمی شه. عدل رو معنا می کنن یکسانی همه -لایق و نالایق٬ قوی و ضعیف٬ دارا و ندار- در بهره مندی از امکانات اقتصادی و فرهنگی در حالی که اصلا این طور نیست. معنای لغوی عدل که اصلا واژه ای عربیه اینه که "اعطاء کل ذی حق حقه" یعنی به هر کسی به تناسب حقش بدن نه اینکه همه مساویند. حالا می مونه بخش سختش که تشخیص محق بودن یا نبودنه که جای اختلاف و دعوا همین جاست. یکی پیرو فلسفه ی اراده ی معطوف به قدرت نیچه است و میگه کسی که قدرت بیشتری داره محقه و یکی پیرو فلسفه ی مارکسه و میگه اونی که بورژوا نیست و "ندار"ه محقه. یکی می گه اونی که دیندار تره محقه و یکی مث افلاطون می گه اونی که دانشمند تره و نخبه تر و... و... و...
من در موضعی نیستم که بخوام تعیین کنم کدوم یکی از این ها درسته اما می تونم نظری رو که خودم از همه بیشتر می پسندم بگم. در این مورد اعتقاد من کمی خطرناکه و بلافاصله ممکنه اتهام فاشیست بودن و یا دیکتاتور بودن رو بهم بجسبونه اما خوب اتهام مهم نیس مهم اعتقاده. کسی که بدنامی رو دوست داشته باشه از این چیزا هراسی نداره! درست حدس زدین من نظر نیچه رو می پسندم. یعنی اینکه قدرت انسان رو محق می کنه و آدم ضعیف حتی اگه قربانی باشه و در ضعف خودش مقصر هم نباشه محکوم به نابودیه! درسته هیچ انسانی که یه جو عاطفه و انسانیت داشته باشه به مرگ یا گرسنگی دیگری راضی نمی شه اما یه چیز مهمتری این وسط وجود داره و اون منطقی فکر کردنه. نباید احساساتی بود. مدینه ی فاضله ای که توش هیچ گرسنه و بینوایی نباشه یه خیال بیش نیست و تحقق خارجی پیدا نمی کنه. چاره ای نیست از اینکه متوسل بشیم به قاعده ی "اهم" و "مهم". تو تزاحم این دو قطعا "اهم" ارجحه. "مهم" زندگی و رفاه اقلیتیه که ندار محسوب می شن و "اهم" رشد و اعتلای اقتصادی و فرهنگی یک جامعه. از پولدار دزدیدن و به فقیر دادن جز انحطاط و رکود یه جامعه اثر دیگه ای نداره. باید فقرا رو پولدار کرد نه پولدار ها رو فقیر! ولی خوب واضحه که این وسط یکی داره قربانی می شه اما مگه بهترین روش جامعه داری فعلی که اسمش دموکراسیه همین نقص رو نداره؟ دموکراسی یعنی حق با اکثریت و مسلما یه عده این وسط فقط و فقط چون اقلیتند قربانی می شن. این به هیچ وجه شیوه ی حکومت داری کامل و عادلانه ای نیس اما مگه راه بهتری هم وجود داره؟ باید آرمان خواه بود اما منطق گرا. آرمان خواهی غیر عقلانی نتیجه ای نداره جز یه هیجان احساسی که با شکستی قاطع به هیجان مخالفتی کاملا در تضاد با تفکر قبلی بدل می شه. انقلاب پشت انقلاب و آخرش هم رسیدن به همون نقطه ی اول. دور باطل. همه و همه فقط به خاطر توهمی به نام عدل...
بهمن ۸۵
درباره ی خواب
راستش رو بخواین در کل از اینکه کسی داستان خودش رو توضیح بده و دربارش فلسفه ببافه خوشم نمیاد اما از یه چیز دیگه هم بدم میاد اونم اینکه آدم تظاهر کنه هرچی داره مال خودشه و یه داستان بهش الهام شده و اصلا تحت تاثیر هیچ اثر هنری یا فکری نبوده. من خواب رو نوشتم بیشتر تحت تاثیر کارای دیوید لینچ کارگردان محبوبم و بخصوص فیلم "بزرگراه گمشده" و "جاده ی مالهالند" اما بعد فهمیدم به آسمان وانیلی کامرون کرو بیشتر شبیهه و البته قبل از نوشتن مختصری از فلسفه ی بارکلی رو خونده بودم و نظرش راجع به عدم تمایز میان خواب و بیداری و اینکه هر آن ممکنه بیدار شیم و ببینیم گذشته ای که مطمئن بوده ایم واقعیته خواب بوده. کتاب دنیای سوفی رو حتما خوندین. اون داستان اصلا بر پایه ی همین نظریه نوشته شده و اونم بی تاثیر نمی تونه باشه. داستان "خواب"٬ درسته که بیشتر به یه سکانس آسمان وانیلی شبیهه ولی خیلی باهاش تفاوت داره اونم به این خاطر که پایان فیلم "کرو" خیلی سر راسته و تمام ترس فیلم رو از بین می بره بر عکس کارای لینچ که عمیق ترین ترس زندگیم رو با کارای اون تجربه کردم. ترس ناشی از ابهام و عدم قطعیت همه چیز : زندگی٬ مرگ٬ بیداری٬ خواب٬ واقعیت٬ دیگران و حتی خود. لینچ رو بیشتر از همه به خاطر جاده ی مالهالندش دوست دارم. جاده ای که همه واقعیت ها رو به رویا بدل می کنه اما نه رویایی خوش و زیبا که کابوسی هولناک٬ مثل زندگی...



