تبليغاتX
CINEMAZAD

جنگ جهانی دوم در قلمرو رنگ را در یکی از معدود کلاس های مفید دانشگاه یعنی کلاس مستندسازی «احمدظابطی جهرمی» دیدم. نمی توانید این مستند بی نظیر را ببینید و دست کم در دل بر مصائب جنگ جهانی دوم اشک نریزید. تمام تصاویر این فیلم، رنگی است و همه، واقعی و مستند. حتی یک صحنه بازسازی شده هم در فیلم نمی بینید. نریشن روی تصویر هم عیناً خاطرات بازماندگان جنگ است و چه خوب و تحسین برانگیز هم بر روی تصاویر نشسته و با آن ها مچ شده است. فقط در قسمت اول از سه قسمت این فیلم حدود ۱۸ نریتور مختلف این خاطرات را قرائت می کنند. همه چیز واقعی است و کسی نمی تواند باور نکند یا به بهانه اینکه سازنده به سلیقه خودش برای او انتخاب کرده و بی طرف نبوده، به صداقت فیلم بی اعتماد باشد و با آن همراه نشود. این مستند حيرت انگيز و عبرت انگيز را بی بی سی پخش كرده اما با اين حال ذره ای رویکرد جانبدارانه سیاسی -حتي فقط به سود انگليس- در فيلم ديده نمی شود. مضمون اين سه گانه تأثربرانگيز فقط یک چیز است: No War  و اين درخواست هم با چه سوز و دردی از تماشاگر التماس می شود. فيلم را هر طور شده گير بياوريد و ببينيد. يا اينكه خود من را گير بياوريد تا دو دستی تقديمتان كنم. همه چيزهايی را كه تابحال از جنگ جهانی در فيلم های داستانی مشاهده كرده ايد در اينجا واقعی و مستندش را خواهيد ديد.

+ ساعت 2:50 بعد از ظهر یکشنبه 10 آبان1388 ، آ ز ا د |


 

اگر هیچکاک استاد تعلیق و دلهره است، بیلی وایلدر استاد غافلگیری و سورپرایز است. هیچکاک با تصویر غوغا می کند و بیلی وایلدر با فیلمنامه. برای آنهایی که عالم هیچکاک را به دلیل فانتزی بودنش دوست ندارند و در داستان به دنبال رابطه های علت و معلولی می گردند بیلی وایلدر نسخه خوبی است. نه اینکه عالم وایلدر رئالیستی و بی روح باشد، بلکه چون وایلدر طناز است و همین به اندازه کافی کارهای او را فانتزی می کند. اگر بنا باشد او در روایت داستان هم بر منطق غیر رئال متکی باشد آن وقت همه چیز خراب می شود. کمدی موقعیت وایلدر به خاطر همین "واقعی" بودنش است که این همه قوی است. بی دلیل نگفته اند "هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد". بعضی وقت ها رئال نبودن خوب است و بعضی وقت ها به شدت رئال بودن. شابلون بردار که نیست.

«بازداشتگاه شماره 17» را امشب برای سومین بار دیدم. عجب فیلمنامه ای دارد. این همه رئال و در عین حال این همه بامزه! فقط از وایلدر بر می آید نوشتن چنین فیلمنامه ای. «آپارتمان» را که دیده اید حتماً (که در کنار«سانست بولوار» محبوب ترین فیلم های من از میان فیلم های وایلدر هستند و عکسشان را هم که ملاحظه می کنید بالای وبلاگ موجود است). «آپارتمان» هم همینطور است. شدیداً واقعی و شدیداً جذاب. خلاصه اش اینکه به نظر من هنر وایلدر در این است که نیازی ندارد برای القای شادابی زندگی، به دروغ، واقعیت را دستکاری کند و دفرمه اش کند. حتی اگر این واقعیت در دل یک بازداشتگاه اسرای امریکایی در جنگ جهانی بگذرد. حتی اگر مادر نویسنده این داستان جنگی شیرین، (مادر بیلی وایلدر) را نازی ها در اردوگاه کار اجباری کشته باشند. وایلدر از سینما برای حدیث نفس و بیان خویشتن و برای انتقامجویی و تصفیه حساب شخصی استفاده نمی کند. او فیلمش را می سازد و مقید هم هست که جذاب و دیدنی و بامزه بسازد. چه چیزی از این مهمتر؟

+ ساعت 9:47 بعد از ظهر چهارشنبه 29 مهر1388 ، آ ز ا د |


«بودن یا نبودن» اولین فیلمی است که از "ارنست لوبیچ" کارگردان مورد علاقه کارگردان مورد علاقه ام "بیلی وایلدر" دیدم. وایلدر در کتاب شیرین "گفتگو با بیلی وایلدر" -که "کمرون کرو" نوشته و "گلی امامی" خیلی خوب آن را ترجمه کرده- خیلی از لوبیچ تعریف و تمجید می کند. تازه فهمیدم حق دارد. تعریف کردن هم دارد بسکه این بشر بامزه است. فکر می کنید موضوع فیلم چیست؟ شکسپیر؟ مسئله وجود و عدم؟ یا نه حدس بزنید این جمله در فیلم چه کارکردی دارد؟ اگر فیلم را ندیده اید امکان ندارد بتوانید حدس بزنید چون هیچ ربطی ندارد ولی در عین حال شدیداْ ربط دار است. باورتان نمی شود اگر بگویم. پس نمی گویم! خودم که هر بار یادش می افتم خنده ام می گیرد. نمونه اش همین حالا که توی سایت اینترنت خوابگاه پشت میز کامپیوتر نیشم باز شده و خوشبختانه دوستان بغل دستی حواسشان به من نیست.

گذشته از طنز قوی فیلم من یکی مانده ام چطور قدیمی ها با آن همه بی ادعایی این همه در فیلمنامه نویسی قدرتمند بوده اند و امروزی ها با آن همه پز این همه برعکس هستند. لوبیچ فیلمساز فوق العاده ای است. حتی شده به خاطر همین یک فیلم.

پ.ن

یک راهنمایی برای فهمیدن معنای "بودن یا نبودن": عکسی که گذاشته ام دقیقاْ لحظه ای است که این جمله توسط بازیگر نقش هملت ادا شده و ... . همین!! :)

+ ساعت 7:3 بعد از ظهر شنبه 25 مهر1388 ، آ ز ا د |


«خط سبز» مسیر سبز زندگی است تا مرگ. مسیر سبز اسارت است تا آزادی. که گاهی خیلی طول میکشد:

   «راجع به همه آدم هایی که دوستشون داشتم فکر می کنم. حالا خیلی وقته که رفتن... راجع به همه ی ما که توی مسیر سبز راه می رفتیم... ولی یه فکر بیشتر از بقیـه، شب ها من رو بیــــدار نگه می داره... همه ی ما یه مرگ بدهکاریم، استثنایی در کار نیست. ولی بعضی وقت ها، خدای من، مسیر سبز خیلی طولانیه...»

مسیر سبز (The Green Mile) فرانک دارابانت

* * *

خیلی وقته می خواستم تغییراتی در وبلاگ شخصیم بدم. اول به این خاطر که از ابتدا محورش رو سینما قرار داده بودم اما بعد سینما شد تنها بخشی از جوانب مختلف و متفاوت زندگیم و نقش کلیدی و محوریش رو در زندگیم از دست داد. دوست داشتم وبلاگم همسو با همه نیازها و علایقم باشه نه فقط منعکس کننده بخشی از اون. دیگه به خاطر عنوان و آدرس وبلاگ (CINEMAZAD) که در نظرم عنوانی بود که در معنای اول (سینمازاد) اغراق آمیز بود و در معنای دوم (سینمای آزاد) ادعایی. و اما دلیل مهمتر از این دو، سرویس وبلاگ بود. بلاگفا سرویس مطمئنی برای وبلاگ نویسی نیست. جدا از چند تا وبلاگی که اجباراً عوض کردم تا به این وبلاگ برسم و حالا می بینم فیلتر اون قبلی ها برداشته شده! مشکل اصلی توی این اوضاع اخیر بوجود اومد که نه فقط صفحه ی نمایش که صفحه مدیریت هم دچار مشکل اساسی شد. از این گذشته این اوضاع سیاسی من رو نسبت به سینمایی نوشتن ِ صِرف، دچار تردید بیشتری کرد. نوشتن مسئولانه تابع شرایط و اقتضائات زمانه است و من دوست ندارم به خاطر "مصلحت" دست از "حقیقت" بکشم. همه ی این ها دست به دست هم داد تا با این وبلاگ و همینطور با بلاگفا خداحافظی کنم (البته به جز سه وبلاگ موضوعی دیگه م که همچنان با بلاگفا پابرجاست) و برم سراغ بلاگر.  دوستان که دیگه عادت دارن به تغییر لینک وبلاگ من در بخش پیوندهای وبلاگ هاشون. این هم روش!

وبلاگ جدید من:

خط سبز / http://khattesabz.blogspot.com

+ ساعت 7:23 بعد از ظهر پنجشنبه 11 تیر1388 ، آ ز ا د |


دوستم فضل الله، نویسنده (یا بهتر است بگویم نقاش) وبلاگ ماداکتو یک دوست نزدیک لهستانی دارد. در لینک نظرات مطلب قبل نوشته: «می تونم الان متوجه بشم که چرا لهستانی ها آدمهای دمغ و خیلی جدی هستن... اونقدر جنگ دیدن که هیچ چیز دیگه ای نمیبینن.»

   نمونه ی یک لهستانی نابغه در عالم سینما برای من پولانسکی است. و نیز نمونه ی یک فیلمساز امیدوار. "امیدوار" شاید فقط به خاطر «پیانیست». و الاّ معمولاً او را به خـاطر تلخی تأثیـرگذار فیلم هایش دوست دارند. تلخی اسفناک «ماه تلخ»، تلخی ترسناک «بچه ی رزمری»، تلخی هولناک «دروازه نهم»، تلخی سرد «چاقو در آب»، تلخی سوزناک «تس»، تلخی سیــــاه «محله ی چینی ها» و ... . و این تلخی ها چه بسا به خاطر همان "جنگ" باشد. جنگی که موضوع اصلی پیانیست است و براستی تلخ ترین صحنه های فیلم های پولانسکی هم در همین شاهکار اخیرش قابل رؤیت است. اما ...

   پیانیست اگرچه حاوی تلخ ترین لحظات تمام آثار پولانسکی است اما پایانی دارد که شورانگیزترین پاداش ایمان و امید سرشار شخصیت اصلی داستان، «ولدی Wlady » ِ پیانیست است. پایانی که هر بار موقع تماشا میخکوبم می کند. محو دست‌ های رقصان «ولـدی» روی كلاويه‌ هـای پيــــانو  می شوم و همراه با او غرق در ملودی شگفت انگیز این ساز بی بدیل، غرق در آرامش و رؤیا، در دل، اشک شوق می ریزم.

   و حکایت ما نیز در پایان این امید سبز، موسیقی روح نواز  آزادی  است. ایمان دارم.


نگـــــاه:

  • تلخ و شیرین؛ چون شهادت/ جام جم، قاب کوچک - دیدگاه
  • «برونته» در «کارت سبز»/ جام جم، قاب کوچک - نقش های ماندگار
+ ساعت 0:52 قبل از ظهر یکشنبه 7 تیر1388 ، آ ز ا د |


 

«هوش مصنوعی» تنها فیلمیه که از اسپیلبرگ دیدم و این همه پسندیدم. اصلاً تصورش رو هم نداشتم. یعنی این اسپیلبرگ همون فیلمساز مکانیکی و ماشینی بی روحیه که می شناختم؟ گویا اسم کوبریک به تنهایی کار خودش رو کرده و روی فیلم اثر گذاشته!

 هوش مصنوعی داستان عشق بی هوسه. عشقی که علائمش تنفس سریع، افزایش ضربان قلب و گشادی مردمک چشم نیست. نشونه ش خواهش و طلب و تمنای دوست داشته شدنه. نشونه ش اون لطفاً لطفاً گفتن های التماس آمیز "دیوید" به فرشته ی مهربونه و تنهایی و غربت دردناکی که دیوید به خاطر عاشق بودنش و در راه رسیدن به آرزوش متحمل می شه. این می تونه تمثیلی از همون عشق عرفانی باشه که محور ادبیات حکمای عرفانی ما هم هست. به این جمله پروفسور هابی ،سازنده ی دیوید، نگاه کنید:

هابی (خطاب به جمع): «آیا در ابتدای خلقت، خدا انسان رو نیافرید که به او [خدا] عشق بورزه؟»

پ.ن

۱- با شناختی که دوستان از سلیقه سینمایی من دارن احتمالاً نیازی به توضیح این نکته نیست که صِرفِ مضمون هیچ وقت باعث نمی شه من به فیلمی علاقه مند بشم. اول ساختار. اگه درست بود و تأثیرگذار بود و خودش رو هم بیخودی به رخ نمی کشید اون وقت نوبت مضمونه.

۲- مراسم بزرگداشت شهید آوینی امسال خیلی راضیم کرد. همیشه با این هاله ی تقدسی که حول آوینی می کشیدن و به بهونه ش اون دوره روشنفکری زندگیش رو سانسور می کردن مشکل داشتم. دوره ای که خود آوینی از اشاره صریح بهش ابایی نداشت؛ و اصلاً به نظر من تقدسی هم اگه باشه در صداقت و شهامت انتخاب و تغییره نه در پیروی بی چون و چرا از تقلیدیات و موروثیات. اجرای "چالشی" و نه "فرمایشی" محمدرضا شهیدی فر و از این مهمتر مستندهای ساخته شده درباره سیر زندگی شهید که حتی سیگار کشیدن اون زمانش رو هم نشون می داد! نقش زیادی در این قضیه داشت.

۳- با اینکه از کروبی و جسارتش خوشم میاد از روزنامه ش شدیداً بدم میومد. اما الان فرق کرده. از ابتدای امسال اعتماد ملی شده جانشین شایسته ی شهروند امروز. اگه شهروند خون بودین از دستش ندین. بر و بچ شهروند یه هو دسته جمعی اسباب کشی کردن اینجا!


نگــــاه:

  • سال نو، سیمای نو (دیدگاه)
  • «بيل» در «چشمان كاملا بسته» (نقش های ماندگار)
  • مرد تک چهره/ نگاهي به مجموعه طنز «مرد 2 هزار چهره»

روشنایی های شب:

  • اما آفتاب...
  • افسون
  • ماهی قرمز من
+ ساعت 10:8 قبل از ظهر شنبه 22 فروردین1388 ، آ ز ا د |


بعضی از سینماگرای مذهبی امریکا یه ویژگی خوبی که دارن اینه که به این بیت حافظ:

             مرا که نیست ره و رسم لقمه پرهیزی           چرا ملامت رند شــرابخــــواره کنــــم

و این بیت سعدی:

                    چــو بد ناپسنـــد آیدت خــود مکن       پس آنگه به همسایه گو: بد مکن!

عمل می کنن! و قبل از دیگران خودشون رو مورد محاسبه و انتقاد قرار می دن. یه نمونه خوبش هم جن گیر (فقط اولی، نه جن گیر ۲ الی آخر) که پیکان انتقادش از بی اعتقادی رو صاف نشونه می ره به حرفه ی سینما و شغل کارگردانی. و چه قدرتمند و تأثیرگذار هم. اگه به هیچی اعتقاد نداشته باشیم، نه خدا نه شیطان نه دین نه روح نه هیچ چیز دیگه جن گیر باز می ترسونتمون. همین هم هنرشه. قرار نیست که تحصیل حاصل کنه. قراره در کسی که نمی خواد تأثیر بپذیره اثر بذاره و مخاطبش رو  از چیزی که نمی شناسه و بهش اعتقاد نداره به دلهره و وحشت بندازه. جن رو توی جن گیر باور می کنیم؛ برخلاف خیلی دیگه از جنگولک بازی های سینمایی در رابطه با روح و جن. شاید چون مسئله ی اصلی این فیلم همین باور و اعتقاده.

+ ساعت 9:7 بعد از ظهر شنبه 15 فروردین1388 ، آ ز ا د |


 

خوبه دیگه من راهش رو پیدا کردم. به عبارتی سوراخ دعا رو. یه ایده ی خوب برای همیشه آپ بودن: توی کامنت های قبل هر بحثی داغ تر بود بکنیمش پست جدید!

 "شوکران" از محبوبترین فیلم های ایرانی منه و تا حالا ازش ننوشتم. اگه این بحث با کورسو پیش نمیومد شاید الان هم نمی نوشتم. آدم دلش نمیاد راحت بهترین هاش رو خرج کنه. "شوکران" در کنار "مهاجر"، "من ترانه ۱۵ سال دارم"، "نفس عمیق"،  اخیراً "درباره الی" و چندی دیگر... از بهترین های ایرانی منه. اول فکر می کردم شاید به خاطر علاقه ی وافرم به استاد عزیز و بسیار قابل احترامم بهروز افخمی باشه اما وقتی دیدم بدون تعارف خیلی دیگه از فیلم هاش رو دوست ندارم و حتی با برخی نظریات الانش درباره ی سینما هم کمی تا حدودی مخالفم و جسارت به خرج دادم و این مخالفت رو هم رودر رو باهاش مطرح کردم و پاسخش هم قانعم نکرد، بعد از این دیگه این "شاید" برام قابل اعتنا نیست و نیازی نیست خودم رو آزار بدم. "شوکران" بی تردید فیلم ارزشمندیه. و از ارزشمندترین ها.

 چرا؟ هرچی بگم نمی تونه دلیل کاملم باشه. با توضیح دادن -اونم در این وجیزه- فقط دلایلم رو محدود می کنم. به نظرم بهتر اینه که این چرا رو برعکس مطرح کنیم. اگه مخالفین بگین چرا نیست؟ فقط اینقدر می تونم بگم که دستم برای توصیف بسته نیست. توصیف از اون دست که توی نوشته ی مطبوعاتیم راجع به "درباره الی" گفتم:

... «درباره الی» آنقدر خوب هست كه به خودمان اجازه ندهيم جز سهيم كردن خواننده با لذت تماشاي آن و ترغيب او به مواجهه مستقيم با خود اثر هدف ديگري را در يادداشتي كه براي آن نوشته‌ايم دنبال كنيم...  لینک

فکر کنم این نوشته م در خصوص توصیف شخصیت "سیما" تا حدی حق مطلب رو ادا کنه:

...او پرستاري است كه هيچ‌وقت او را در لباس سفيد پرستاري نخواهيم ديد. او در بيمارستان كه بايد سفيد بپوشد سرتاپا مشكي است و بيرون كه احتمالا سياه پوشيدن موجه‌تر است سفيد مي‌پوشد! در واقع مطابقت با تصورات رايج زياد خوشايند سيما نيست. به بدنامي گرايش دارد حتي اگر بد نباشد. شخصيت او از اين جهت قابل مقايسه با «آليشيا» در فيلم «بدنام» هيچكاك است. بخصوص به خاطر آن منحني كه در خصوص شخصيتش شاهديم. هر دو را ابتدا با ويژگي بدنامي مي‌شناسيم سپس آرام‌آرام به صفت معصوميتشان پي مي‌بريم و آخر سر مي‌بينيم كه مطابق پسند رايج رفتار مي‌كنند تا خوشنام شوند و همين سرنوشت تلخي را برايشان رقم مي‌زند. آليشيا جاسوس مي‌شود و سيما كه بيرون بيمارستان هم سياه مي‌پوشد مي‌فهمد زندگي‌اش را عشق سیاه محمود به آتش كشيده است...  لینک


روشنایی های شب:

  • مسخ
  • اولین سیزده ِ سال
  • از این وارونه تر آیا؟
  • چشمی بده
  • اگر تنها تو باشی
  • قلب من
  • زیر یک سقفیم ما
  • کوه ها
  • کمی باران
  • تحقیقات یک سگ
  • به تو می اندیشم؟
  • جایی نوشته بود
  • نازد به تو زیبایی
+ ساعت 7:17 بعد از ظهر چهارشنبه 12 فروردین1388 ، آ ز ا د |


 جدای از ریشخندها و کنایه های کارگردانای بزرگ به مراسم اسکار و جایزه هاش خودم شخصاً زمانی غیرقابل اعتنا بودن انتخاب های اسکار رو باور کردم که فیلم "تصادف" پل هگیس اسکار گرفت. قبلش این فیلم رو در بهترین شرایط روی پرده دیده بودم و در عین به به و چه چه رفقای بغل دستیم داشتم از شدت بد بودن فیلم موهامو چنگ می زدم. آخرش هم تا ته نتونستم تحملش کنم و از سالن زدم بیرون. چند ماه بعد محمدرضا اسدی عزیز -روحش شاد- که می دونست از فیلم بدم اومده اس ام اس داد و گفت "تصادف" اسکار گرفته! منم یه فحش تارانتینویی رکیک نثار آکادمی اسکار کردم و براش پس فرستادم.

  فرض کنیم بنجامین باتن دیوید فینچر بهتر از میلیونر زاغه نشین دنی بویل نباشه (که هست)، فرض کنیم انتخاب داوران آکادمی اسکار به خاطر اسکار بارون کردن فیلم دنی بویل درست باشه (که عمراً نیست)، کی دلش میاد اون لبخند متین و در عین حال پر معنای فینچر رو وقتی اسمش رو به عنوان نامزد اسکار خوندن، بفروشه به بالا و پایین پریدن احمقانه دنی بویل موقع گرفتن جایزه (بی اغراق، بویل دقیقاً روی سن بالا و پایین پرید!). لبخند فینچر به خوبی ناراحتی این انتخاب غلط آکادمی رو از قلب دوستدارانش زدود. انگار اصلاً گرفتن همچین جایزه ای برای فینچر ارزشی نداشت که بخواد از گرفتنش ذوق زده یا از نگرفتنش دلگیر بشه. فینچر برای ماها فیلم می سازه نه واسه اون مجسمه بی ارزش طلایی.

 درباره ی فیلم همینقدر فقط بگم که بعد از تماشا یه آه و حسرت سوزناک ولی در عین حال شیرین توی دل آدم باقی می ذاره. اگه غم رو دوست ندارین یا فکر نمی کنین هیچ غمی بتونه شیرین باشه این فیلم رو نبینین! دیگه اینکه "مورد عجیب بنجامین باتن" برای من یه جورایی حس "ماهی بزرگ" تیم برتون رو داشت.

پ.ن

  • البته من خواننده/ کتابخوان (The Reader) استفن دالدری رو از بنجامین باتن بیشتر پسندیدم. اگه عاشق مطالعه باشین می تونه از فیلم های محبوبتون بشه.
  • اما Milk گاس ون سنت: یه فیلم متأسفانه خوش ساخت در دفاع از همجنس بازی. این فیلم برای آقایان پاکدامن توصیه نمی شود!...یعنی بشر تا این حد می تونه وارونه فکر کنه؟
+ ساعت 10:10 قبل از ظهر جمعه 7 فروردین1388 ، آ ز ا د |


 بالاخره بعد از مدتها حس فیلم جدید دیدنم اومد! خوشبختانه شروع بدی نبود. «پوسیدون» اگه در ظاهر و عنوان شبیه تایتانیکه (پوسیدون هم اسم کشتیه) اما اصلاً توی اون تریپ حال و هوا نیست. واقعاً آدم رو از غرق شدن می ترسونه. نفس آدم رو بند میاره. اگه می خواین دو ساعت درست و درمون فاصله کم بین مرگ و زندگی رو تجربه کنید و ببینین هر لحظه بیشتر زنده موندن یه نعمت یا اونجوری که توی فیلم بیان می شه یه "شانس" ارزشمنده، می ارزه این فیلم رو ببینین. جالبه که از یه جایی به بعد توی فیلم چون کشتی وارونه شده همه چیز وارونه است. مثل ارزشها و باید و نبایدهای ماها برای زندگی!!!

 قبرستون رو دوست دارم و زیاد می رم. انسی که با مرده ها می تونم بگیرم با زنده ها نمی تونم. موضوع صحبتم با اونا چیزیه که زنده ها کمتر بهش علاقه دارن یا اگرم بهش توجه می کنن مثل خودم زود فراموششون می شه. سر موضوع مهم مرگ فقط باید توی قبرستون و با رفته ها بحث کرد نه توی کافه و کافی شاپ و اجلاس و میزگرد با مشروب و اسپرسو و به میزان کافی دود و یه خربار پز و ادعای کسایی که فروغ چه زیبا ازشون نام می بره: انبوه بی تحرک روشنفکران! و اعتراف می کنم که من خودم هم زمانی به همین جماعت انبوه تعلق خاطر داشتم...

  و اما سیاست بی پدر مادر: شما رو نمی دونم ولی من یکی که تا اینجاش موندم بین کروبی و میرحسین! دلم پیش یکیشونه و عقل ناقص سیاسیم پیش اون یکی (بدون لف و نشر مرتب!) چطوره جفتشون به نفع احمدی نژاد برن کنار که خیالمون راحت شه و اصلاً احساس وظیفه نکنیم رأی بدیم. این جوری وضع وارونه تر می شه و بالاخره می شه یه جوری بین این بحث و پوسیدون ربط پیدا کرد.

                                                                   شناسنامه ی فیــــلم


رستاخیز/ پیرو دلا فرانچسکا

 اما بهاریه. من رو که دیگه حتماً می دونین عاشق بهارم! پس انتظار پست های متفاوت و خاص در نکوهش بهار و ستایش رقیبش پاییز و ابسوردیسم و این چیزا ازم ندارین لابد!

یکی از دلایل جذابیت بهار برام ارتباطیه که با مرگ داره. مرگ؛ همین چیزی که به بهونه پوسیدون ازش گفتم. تا حالا بهاریه ای به زیبایی این نوشته مرتضی آوینی نخونده بودم. کسی که بالاترین هنرش شهادتش بود. به قول خودش و همون طور که روی سنگ مزارش به خط و امضای خودش نوشته شده: «هنر آن است که بمیری پیش از آنکه بمیرانندت» پس همین نوشته ی بهاری رو تقدیمتون می کنم. همراه با تبریک صمیمانه بهار حتماً زیبای ۸۸.

 «بهاران، از كجاست كه روحِ روييدن و سبز شدن ناگاه در تن خاكِ مرده پيدا مي‌آيد؟ و از كجاست كه روحِ شكفتن ناگاه از تنِ چوب خشك چنین برگ‌هاي سبز و شكوفه‌هاي سفيد و آبي و زرد و سرخ بر مي‌آورد؟
بهاران رازدار رستاخيز پس از مرگ است و قبرستان‌ها مزارعي هستند كه در آنها بذر مردگان افشانده‌اند و جسم تا نميرد، كجا رستاخيز پذيرد؟ ...

با بهاران روزي نو مي‌رسد و ما همچنان چشم به راهِ روزگاري نو. اكنون كه جهان و جهانيان مرده‌اند، آيا وقت آن نرسيده است كه مسيحاي موعود سر رسد؟ و يحي الارض بعد موتها...»

                                                                آغازی بر یک پایان/ روزگاری نو


روشنایی های شب:

+ ساعت 11:50 بعد از ظهر شنبه 24 اسفند1387 ، آ ز ا د |


حالا چرا دو؟ مگه یکش چی کم داره؟ هیچی. بعضی وقتا بعضی فیلم ها رو بیشتر دوست داریم نه چون بهترن، چون بیشتر با تجربیات و دغدغه هامون مچ می شن و به دلمون می شینن. پدرخوانده ۲ رو بیشتر دوست دارم به خاطر موضوع خاصی که خیلی خوب بهش پرداخته. چیزی که ماجرای تکراری تاریخه. بوده. هست. آینده هم خواهد بود. چیزی که درباره گلادیاتور هم مصداق داشت و توی پستی که درباره اون نوشتم بهش اشاره کردم: بحران جانشینی. خانواده کورلئونه با دون ویتو کجا و با مایکل کجا. دیروز همدلی بود امروز خیانت. دیروز وحدت بود امروز نفاق. دیروز خانواده امن ترین حریم بود و امروز "کی" همسر مایکل توی اتاق خوابش هم امنیت نداره. خب تعجبی هم نداره. مایکل هر چقدر می خواد به ویتو نزدیک باشه و محبوب اون بوده باشه. چه فایده وقتی مایکل هر کاری کنه ویتو نمی شه!

 نیاز نیست مصداق براش بگم. دور و برمون پره. تا بوده همین بوده و افسوسش...

                                                                  شناسنامه ی فیــلم


نگــــاه:

+ ساعت 12:39 بعد از ظهر یکشنبه 18 اسفند1387 ، آ ز ا د |


یه صحنه از صورت زخمی هست که هیچ وقت یادم نمی ره. بس که تکان دهنده بود برام. اون جایی که آل پاچينو با پيش زمينه غلط قبلي مي ره پيش خواهرش و وقتي دوستي که براش مثل برادر مي مونه رو توي خونه خواهرش مي بينه بلافاصله مي کشدش. اون وقت خواهر بيچاره گريه کنان از پله ها مياد پایین و در حالی که پیکر غرق در خون شوهرش رو توی بغل می گیره به برادرش مي گه ما تازه ازدواج کرده بوديم. می خواستيم سورپرايزت کنيم. از حالا به بعد دیگه این برادر فقط یه مرده ی متحرکه. کسی بخواد حالش رو بفهمه باید کوکایین زدنش رو ببینه...

 هولناکی قضاوت بر مبناي ظاهر. اين چيزي بود که از اون صحنه آموختم و هنوز که هنوزه يادش هم که می افتم حالم بد می شه. بيشتر از اتفاقي که توی اون داستان بخصوص افتاده به خاطر اينکه از نزديک اين دگم و تعصبی رو که بر مبنای قضاوت به ظاهر پايه ريزی شده لمس کردم.

 خلاصه و ساده ش کنم. زماني که طلبه بودم ريش ملاک خوبی آدما بود و وقتي دانشجو شدم بی ريشی! زماني همه مشکل بشر خلاصه می شد در ريش نداشتن و زمان ديگه به گفته ریشخندآمیز شريعتي "ريشه" همه مشکلات "ریش" داشتن بود!! مثل اون داستان تاريخی که شريعتی نقل می کنه و می گه ملت خيال کردن ريشه مشکلات رو پيدا کردن و گفتن از فردا هرکی ريشش رو بتراشه متمدن می شه!!! البته ریش فقط یه المانه. یه نمادی که بیشتر از همه مصداق داره. تو خود حدیث مفصل بخوان...

 من خودم از اونايی ام که معروفن به بی ثباتی شخصيتی (این مصاحبه های تلویزیونی رو دیدین که!) دلیلشم اینه که يه ظاهر ثابت ندارم. گاهي ريش حزب اللهی بلند دارم گاهي پروفسوري گاهي سبيل تنها گاهی ته ريش گاهی هم همه از دم سه تيغ. کاری نداشتم چرا اينجوری ام. سليقه مه ديگه. اما يه بار نشستم و بهش فکر کردم. ديدم اگه بخوام به زور هم شده يه دليل براش بتراشم شايد اين باشه که بدنامي رو دوست دارم. دوست ندارم کسی به خاطر يه ظاهر بی اهميت ازم خوشش بياد. بدش اومد خيالی نيست...

پ.ن                                                                        شناسنامه ی فیــــلم

عشقم "بدنام" هيچکاک هم موضوعش همين قضاوت زودهنگام و ظاهرپرستيه. همين طور کمي تا حدودي "لاست".


نگــــاه:

+ ساعت 8:50 قبل از ظهر دوشنبه 12 اسفند1387 ، آ ز ا د |


هیچ وقت یادم نمی ره. چند سال پیش که یه سر اومده بودم تهران تصمیم گرفتم برم سینما. سینماهای خوب تهران رو هم درست نمی شناختم. رفتم میدون انقلاب سینما مرکزی که از همه بهم نزدیک تر بود. دیدم فیلم خارجی داره. ندیدم و دست از پا درازتر برگشتم. مدتی گذشت و دیدم اون فیلم خارجیه خیلی داره سر و صدا می کنه و ازش تعریف می کنن. دیدمش. با مانیتور کامپیوتر و با سانسور. آخ که چه حسرتی خوردم اون روز توی سینما ندیدمش. دیگران روی پرده... هنوز آرزو به دل موندم. اصلا مهم نیست چقدر سانسور داشت یا کیفتیش چه طور بود. مهم اینه که روی پرده بود.

 بهروز افخمی می گفت یه زمانی درباره یه فیلمی قضاوت بدی کرده بعد که همون فیلم رو روی پرده دیده و لذت برده از خودش بدش اومده و دیگه تصمیم گرفته هیچ فیلم سینمایی رو جز روی پرده نبینه. اون موقع پز فهمیدنش رو داشتم اما کامل نمی فهمیدم چی می گه.

اما حالا خوب می فهمم. کاش می شد همیشه!         شناسنامه ی فیــــلم


نگـــــاه:


روشنایی های شب:

+ ساعت 1:20 بعد از ظهر یکشنبه 4 اسفند1387 ، آ ز ا د |


قصه های مجید (سینمایی و تلویزیونی هر دو) بهترین کار کیومرث پوراحمد و  از بهترین فیلم هاییه که مثل بچه های آسمان به معنای واقعی ایرانیه. جذابیت هاش عاریه ای نیست. مال خودشه و طنز و تلخی و شیرینی و ماجراها و رویدادهاش همه اینجاییه. خودیه. قشری که مجید بهش تعلق داره و به نوعی فضای زندگی گذشته خود هوشنگ مرادی کرمانیه (آثارش رو حتماً بخونین!) قشر غالب جامعه ایرانه. فقر داره اما نه اونطوری که طایفه مخملباف تصور می کنن! فقرش سازنده است. نویسنده های بزرگی مثل مرادی کرمانی می سازه و اگرچه تلخی زیاد داره اما وجه قالبش شیرینیه. اونم یه شیرینی خیلی خیلی زیبا. یادمون هست که وقتی جمعه ها با اشتیاق پای سریال قصه های مجید می نشستیم به جای دلسوزی برای مجید باهاش همراه می شدیم و چه بسا به خوشبختیش غبطه می خوردیم. مجید از موندگارترین شخصیت های تاریخ فیلم و سینمای ایرانه. بی اغراق.

پ.ن

کتاب "شما که غریبه نیستید" (زندگی نامه نویسنده در قالب رمان) رو که خوندم حالم اصلاً دست خودم نبود. تجربه خیلی لذت بخشی بود. چه قلم ساده و شیرین و زیبایی داره. شبیه جلال آل احمد.

پ.ن ۲

جشنواره فیلم برلین ۲۰۰۹/ خرس نقره‌ای برای بهترین کارگردان:

به اصغر فرهادی کارگردان فیلم "درباره الی" اهدا شد. فرهادی به زبان فارسی از مردم ایران، همکاران خود در این فیلم و مسئولان جشنواره تشکر کرد. او اشاره کرد که متنی را از پیش آماده نکرده و هرچه در دل دارد بر زبان می‌آورد. فرهادی در گفتگویی پس از دریافت خرس نقره‌ای گفت، این جایزه برای وی و سینمای ایران مهم است.


نگــــاه:

+ ساعت 11:0 قبل از ظهر یکشنبه 27 بهمن1387 ، آ ز ا د |


   

 مسئولان محترم لطف کردن! منت گذاشتن! درباره الی رو دیشب بدون اطلاع رسانی (که یه وقت خدای نکرده شلوغ نشه) ساعت ۱۱ شب (وقتی که همه به خاطر تماشا به مشکل بر بخورن) توی سینما فلسطین نمایش دادن.

 یکی از بی نقص ترین فیلم های سینمای ایران. بهترین فیلم اصغر فرهادی. به نظر مثل منی که مشکل پسند بودن رو اصلاً نشونه خوش ذوق بودن نمی دونم! یکی از شاهکارهای سینمای ایران.

 می ذارم مفصل در خور فیلم بنویسم نه اینجور هول هولکی.


نگــــاه:

  • دست کم بی ادعا (نگاهی به فیلم «بیست»)
  • سینما، تئاتر نیست (با نگاهی به «وقتی همه خوابیم»)
  • نه شفا و نه شناخت (نگاهی به «هر شب تنهایی»)
  • ادوارد دست قیچی (نقش های ماندگار)
+ ساعت 3:2 بعد از ظهر یکشنبه 20 بهمن1387 ، آ ز ا د |


 

 دیشب یکی از دوستان می گفت دیده بچه های دانشکده سینما تئاتر چند ساعت تو صف جشنواره بودن تا «زادبوم» رو ببینن. حرف بامزه ای بود و کلی سرش خندیدیم که چه دانشجوهای بیکاری داریم! اما امروز تازه فهمیدم قضیه از کجا آب می خوره. هر چقدر که بقیه ی فیلم های جشنواره برام قابل پیش بینی بود و اصلاً انتظاری ازشون نداشتم این یکی برعکس همه محاسباتم رو ریخت به هم. سینمای ابوالحسن داوودی رو دوست نداشتم و اصلاً قصد نداشتم «زادبوم» رو ببینم. اما به سفارش روزنامه قرار شد ببینم و یه چیزی درباره ش بنویسم. بدون تو صف ایستادن و بلیط خریدن البته! با کارت سینما مطبوعات. دست دوستان مطبوعاتی درست. تا باشه از این سفارش ها. پیش بینی امیر قادری درست در اومد که می گفت سینمای ایران غیرقابل پیش بینیه. زادبوم بهم ثابت کرد سینمای ایران هنوز رمقی براش باقی مونده. شاید مردم دیگه نرن سینما اما می شه مثل داوودی فیلمی ساخت که ارزش پیاده شدن روی دی وی دی و تماشای چندباره رو داشته باشه. هیچ وقت فکر نمی کردم داوودی همچین فیلمی بسازه. اگه ندیدین ببینین. اونم روی پرده حتماً. منتظر اکران عمومیش می مونم تا چندبار دیگه هم بشینم پاش و تجربه فیلم دیدن از موضع تماشاگر -و نه منتقد عیب جو- رو باهاش تکرار کنم.

 

عوامل فیلم:

فیلمنامه: ابوالحسن داوودی و فرید مصطفوی، بر اساس طرحی از رضا میرکریمی

تهیه‌كننده و كارگردان: ابوالحسن داودی

بازیگران ایرانی: عزت‌الله انتظامی، بهرام رادان، رویا تیموریان، مسعود رایگان، پگاه آهنگرانی

بازیگران بخش آلمان: رناته بیلیب ترو Renate Bleibtreu، اولریكه كارگوس Ulrike Kargus،هنده كلاین Hande Klein و علی راستانی


نگــــاه:

  • خرق عادت، آرمان رسانه انقلاب (دیدگاه)

روشنایی های شب:

  • نگار است بهار
+ ساعت 7:46 بعد از ظهر دوشنبه 14 بهمن1387 ، آ ز ا د |


تیم برتون متخصص خلق شخصیت های خاص و متفاوته. کاش یه نفر عاشق و کشته مرده ش پیدا می شد همه شخصیت های عجیب و غریب فیلم هاش رو توی یه کتاب جمع می کرد و عاشقانه درباره شون می نوشت. حسن ختامش رو هم می ذاشت شخصیت مهربون و عاشق ادوارد دست قیچی.

هنرمند بالفطره ای که درستی و نادرستی هر چیزی رو براش زیبایی تعیین می کنه...


نگــــاه:

  • اسلام، زرتشت و فرهنگ ایرانی/ از نگاه شهيد سيدمرتضی آوينی                                 و استاد شهيد مرتضی مطهری (اندیشه)
  • آزادی ِ بندگی/ نگاهی به كتاب «خدايگان و بنده» فردريش هگل (اندیشه)
+ ساعت 12:29 بعد از ظهر شنبه 5 بهمن1387 ، آ ز ا د |


این نما از فیلم که گمونم در حد چند فریم یا فقط یکی دو ثانیه (درست یادم نیست) بیشتر دیده نمی شه (البته در هر مرتبه که نشون داده می شه نه در کل) از اثرگذارترین و ترسناک ترین نماهای فیلمه. دو تا دختر کوچیک و معصوم بیشتر نیستند اما با خشونت هرچه تمامتر با تبر کشته شدند. اینه که مهمه. دو تا روح که دست به دست هم دادند تا دنی کوچولو رو از اونچه قراره براش اتفاق بیفته باخبر کنند.

 چیزی که باعث شده این داستان خوب استفن کینگ اینطور بی نقص و ترسناک از کار در بیاد خیلیش برمی گرده به شخصیت خود کوبریک. به شطرنج باز بودنش. به اینکه مثل یه دانشمند داره همه چیزو موشکافی می کنه و تماشاگر رو مثل موش آزمایشگاهی به بازی می گیره. به اینکه مثل یه روح بی عاطفه داستان رو با سردی هرچه تمامتر روایت می کنه. کوبریک برای من نمونه ی بارز عدم جانبداری در داستان سراییه. همین ویژگی مهمی که از بس همیشه و همه جا گفتم اعصاب خرد کن شدم سرش!

                                                                    شناسنامه ی فیــلم


نگــــاه:

  • مشق فیلمسازی با سیاه مشق «مادربزرگ» (دیدگاه)
  • «حمزه» در «محمد رسول الله» (نقش های ماندگار)

روشنایی های شب:

  • تک ستاره ی زمین
  • زندگی مرگ است
  • دلم سرم نمی شود
+ ساعت 12:8 بعد از ظهر یکشنبه 29 دی1387 ، آ ز ا د |


 

 دقت کرده بودین «پالپ فیکشن» چه ارجاعاتی به این فیلم داره؟ جدا از اون دختر و پسر اول فیلم که موقعیتشون شباهت زیادی به موقعیت بانی و کلاید داره و اتفاقا پسره (تیم راث) دختره (آماندا پلامر) رو بانی صدا می کنه...

 یه چیز مهمتر:

ایده ی بکر دستشویی و اینکه کسی به خاطر توالت رفتن، سعادت دوری از مخمصه نصیبش میشه! توی  «بانی و کلاید» این اتفاق برای کلاید رخ می ده و توی «پالپ فیکشن» برای دو نفر: یکی وینسنت و یکی دیگه اون بدشانس مادرزادی که یه دونه از گلوله هاش هم به بدن جولز و وینسنت اصابت نمی کنه!                                                  شناسنامه ی فیــلم


نگــــاه:

  • فرصتی برای سکوت مثل مرگ /نگاهي به كتاب «تاريخ جنون» ميشل فوكو (اندیشه)
  • گریه هم مثل باران ضروری است (دیدگاه)
  • «احمد» در «خانه دوست کجاست» (نقش های ماندگار)

روشنایی های شب:

  • پنجره
  • سکوت
  • مهریه
  • عجــــله
+ ساعت 1:17 بعد از ظهر دوشنبه 23 دی1387 ، آ ز ا د |


 

هرچه قدر از «درخشش ابدی یک ذهن پاک (۲۰۰۴)» چارلی کافمن بدم میاد این یکی فیلمش رو دوست دارم. می گن  توی امریکا وقتی می خوان هر کدوم از این فیلم ها رو ببینن می گن بریم یه فیلم از چارلی کافمن ببینیم در حالی که کافمن فقط فیلمنامه نویسه. اما مگه همین کافی نیست براش؟ کی گفته فیلم همیشه متعلق به کارگردانه؟ کافمن ثابت کرده اینطوری نیست. نمی خوام مقایسه کنم اما یه زمانی با خودم فکر می کردم اگه ما توی ایران فقط یه فیلمنامه نویس داشته باشیم که هر کارگردانی کارش رو بسازه نمی تونه صاحب اثرش بشه اون یه نفر پیمان قاسم خانیه.

 دیگه اینکه آخ که چقدر این شخصیت فیلم رو دوست دارم...

شناسنامه ی فیـــلم


نگــــاه: 

  • تلویزیون و اشباع کاذب مخاطب (دیدگاه)
  • «ویل دارمر» در «بی خوابی» (نقش های ماندگار)

روشنایی های شب:

  •  گاهی مدام ...
  • سال ۶۷
  • یلدا کوتاهترین ...
  • ابتدا نگاه

 

+ ساعت 9:18 قبل از ظهر دوشنبه 9 دی1387 ، آ ز ا د |


 تابحال چندبار دیده بودمش و ازش لذت برده بودم اما این بار آخر که برای نوشتن مطلب نقش های ماندگار هفته آینده دیدمش یه مزه ی دیگه داشت. احساس کردم تازه فیلم رو فهمیدم. تازه فهمیدم نولان همون بداعتی رو که توی Memento (یادگاری/ یادآوری) به کار برده اینجا هم داشته با این تفاوت که اینجا فرم نقش بخصوصی ایفا نمی کنه و همه چیز ایده است. اگه بخوام خیلی خلاصه ایده فیلم رو -به گمان خودم- بیان کنم میگم: تقابل شخصیت یه نویسنده ی معلم با یه کارآگاه معلم که اولی با توجیه، خودش رو آروم می کنه و دومی با اقرار و اعتراف.

آخرین دیالوگ کارآگاه دارمر: «فقط بذار بخوابم»...                          شناسنامه ی فیــلم


نگـــاه:

  • سینما و هذیان دم مرگ (دیدگاه)
  • «ملوک» در «کافه ستاره» (نقش های ماندگار)
+ ساعت 1:26 بعد از ظهر سه شنبه 3 دی1387 ، آ ز ا د |


 بزرگراه گمشده برای من فیلم خاصیه. این خاص بودن هم مربوطه به موقعیت تماشای اون. این فیلم لینچ رو بعد از «جاده مال هالند» دیدم. با اون شور و شوقی که نسبت به پیگیری سینمای لینچ پیدا کرده بودم. پس معلومه که نتونستم اون جور که بعضیا این فیلم رو دوست دارند دوستش داشته باشم. از طرفی هم چون نمی تونستم به خودم بقبولونم که لینچ همین یه شاهکار (جاده مال هالند) رو ساخته، فیلم های دیگه اون رو یکی یکی تماشا کردم و دیدم تنها نمونه ای که بعد از شاهکارش تا اندازه زیادی مورد علاقمه همین «بزرگراه گمشده» است. پس این فیلم هم من رو ناامید کرده از لینچ هم امیدوارم کرده بهش. به هر حال وقتی به این فکر می کنم که جاده مال هالند تکامل یافته همون روش منحصر به فرد لینچ توی بزرگراه گمشده است نمی تونم حس بدی به این فیلم خیلی خوب -ولی نه شاهکار- داشته باشم.

 می گن ایده ی این فیلم رو لینچ از بوف کور صادق هدایت گرفته. می دونین راستش اگه خود لینچ هم این رو تأیید بکنه من باور نمی کنم! پختگی و اصالت داستان این فیلم کجا و تظاهر و شعارزدگی بوف کور کجا. بعضیا مثل صادق هدایت فقط به خاطر جریان ساز بودنشون توی ایران، بزرگ و مشهور شده اند نه به خاطر قدرت واقعی آثارشون. و خب می دونم در این زمینه خیلی ها باهام مخالفن.

                                                                        شناسنامه ی فیــلم


نگــــاه:

  • «گریس» در «داگویل» (نقش های ماندگار)
  • تلویزیون، نمایش غم و پالایش روح (دیدگاه)

روشنایی های شب:

  • خوشبختی
  • نگاه کن!
  • من هنوز
  • غم نیز کاش...
  • آری اگر
  • باز هم...
  • بیدارم
+ ساعت 4:15 بعد از ظهر یکشنبه 24 آذر1387 ، آ ز ا د |


 حالا بعد از آژانس شیشه ای و در ادامه پست قبلی نوبت داگویله. از قطب الدین پرسیدیم گفت داگویل رو بدون زیرنوییس دیده و نمی تونه نظری بده ولی بذارین یه حدس قریب به یقین بزنم اینکه وقتی این فیلم رو درست هم ببینه اصلاً نظری رو که درباره آژانس داشت درباره ش نداره در حالی که اون اندازه که داگویل دموکراسی و فلسفه ورزی و نخبه گرایی رو می کوبه آژانس شیشه ای اصلاً اینطوری نیست!

 محبوبترین شخصیت داگویل بعد از «گریس» (نیکول کیدمن) پدر گریسه. همون گنگستر آدم کش بی رحمی که گریس ازش پناه آورده به دموکراسی و حکومت مردم بر مردم. داگویل ناکجاآبادیه که در اون با رأی مردم و با وفاداری تام به دموکراسی دختر بی پناهی مثل گریس به غل و زنجیر کشیده می شه. نه اینکه اهالی داگویل مجری های خوبی برای دموکراسی نباشن. اصلاً این خود دموکراسیه که این بلا رو سر گریس میاره.

 واقعاً این بود آرمان جامعه انسانی برای رسیدن به آزادی؟؟؟

                                                                          شناسنامه ی فیــــلم


نگــــاه:

  • پرواز بر فراز قله های جنون (بررسی فیلم «پرواز بر فراز آشیانه فاخته» میلوش فورمن و نظریات میشل فوکو در کتاب «تاریخ جنون»)
  • درس آخر کارگردانی (دیدگاه)
  • «حاج کاظم» در «آژانس شیشه ای» (نقش های ماندگار)
+ ساعت 11:38 قبل از ظهر دوشنبه 18 آذر1387 ، آ ز ا د |


 به قول دو تا از اساتید "دانشکده" (که ولش کردم اما اون انگار ولم نمی کنه!) «فرزاد مؤتمن» و «قطب الدین صادقی» یه فیلم به تمام معنا فاشیستی! خب منم این رو قبول داشتم اگه فقط یه شخصیت حاج کاظم داشت که کوچکترین تردیدی توی عملش نداره و هیتلروار می گیره و می زنه و می کشه. اگه سلحشور نداشت، عباس و احمد و فاطمه نداشت. اگه حاج کاظمش این همه نگران و دودل و مستأصل نبود. اما...

 آخه مشکل این اساتید روشنفکر! و اروپادوست ما با حاتمی کیا و این فیلم نیست که. با نظامه. خب می تونن مانیفست بدن. یا بهتر از این به قول دکتر سروش خون بدن مث اونایی که خون دادن و این نظام رو آوردن سر کار. به ما چه اصلاً. سیاست بی پدر مادره. ما با همین سینمامون عشق می کنیم. با «آژانس شیشه ای» حاتمی کیایی که دیگه نمی تونه مث قبل فیلم بسازه. دیگه با «دیده بان» و «مهاجر» و «از کرخه تار این» خودش هم غریبه است انگار. از همه بدتر اینکه نمی خواد این رو بپذیره و اصرار داره من همونم که بودم!


نگـــــاه:

  • هدف از برنامه سازی چیست؟ (دیدگاه)
  • «پولینا» در «مرگ و دوشیزه» (نقش های ماندگار)

روشنایی های شب:

  • چک ِ سفید
+ ساعت 11:30 قبل از ظهر سه شنبه 12 آذر1387 ، آ ز ا د |


 

 «کارت سبز» برای من یکی از شیرین ترین، ساده ترین و بی پیرایه ترین فیلم های سینمای معاصره که سعی داره به مضمون مهم امریکاگریزی بپردازه. شما رو نمی دونم اما من یکی که یه زمانی شدیداً عشق امریکا بودم و مطمئن بودم هیچ جا برای زندگی بهتر از قلب هالیوود نیست! اتفاقاً اولین باری که این فیلم دلنشین پیتر ویر رو دیدم (که به خاطر انجمن شاعران مرده واقعاً می خوامش!) همون وقتا بود. اعتراف می کنم در عین اینکه به عقایدم کاملاً مطمئن بودم مضمون این فیلم رو باور کردم. به نظرم هنر واقعی در همینه. اینکه در کسایی تأثیر بذاری که نمی خوان به حرفات گوش بدن.

از همه اینا گذشته «کارت سبز» به مفهومی اشاره می کنه که به نظر من بهترین راه برای رسیدن به آزادیه: هجرت ...

پ.ن

یه مدته نیستم. می دونم. درگیر یکی از انتخاب های زندگیم بودم. قضیه درس و مدرسه اس. یه زمانی طلبه حوزه علمیه قم بودم و ول کردم، حالا نوبت دانشکده صدا و سیمای تهران بود و تحصیل کلاسی هنر!!! که اینم باید ول می شد. چرا؟ اول اینکه از این علامت تعجب ها معلومه احتمالاً! دیگه این بیت از غزل معروف خمینی بزرگ:

در ِ میخانه گشایید برویم شب و روز 

که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم


نگــــاه:

  • فلسفه و هدف زندگی (نگاهی به یکی از آثار علامه محمدتقی جعفری)
  • طنز و شوخی، لازمه فیلمسازی هوشمندانه
  • «رویا» در «شب های روشن» (نقش های ماندگار)

روشنایی های شب:

  • برگ و جوانه
  • بهاری نمی رسید اگر...
+ ساعت 9:32 بعد از ظهر چهارشنبه 6 آذر1387 ، آ ز ا د |


«مسافر» آنتونیونی شاهد مثالیه برای این مدعا که جذابیت لزوماً با ریتم تند و هیجانات کاذب بوجود نمیاد.

و دیگه اینکه ریتم کُند درست، تفاوت داره با تصویربرداری کشدار و کسالت آوری که با تحمیق مخاطب سعی داره به اون بباورونه که این تصاویر بار معنایی دارن!

و بالاخره اینکه با وجود شباهت هایی که بین شخصیت های اصلی این فیلم و «آخرین تانگو در پاریس» برتولوچی وجود داره، «ماریا اشنایدر» اینجا چقدر دوست داشتنی تر و تماشایی تر از اونجاست.

پ.ن: یه توضیح کلی هم توی کامنت اول لینک نظرات دارم...


نگـــــاه:

  • زنان و سریال خانوادگی (دیدگاه)
  • «مك مورفی» در «پرواز بر فراز آشيانه فاخته» (نقش های ماندگار)

روشنایی های شب:

  • غزلِ عشق
  • آفتاب
  • خانه ی ما عاشقان
  • آبی
  • در دلِ پاییز
  • گریه
  • شکار
  • دلم تنگ است
  • هدیه
  • یأس هایم نیز...
+ ساعت 8:53 قبل از ظهر یکشنبه 26 آبان1387 ، آ ز ا د |


 موج نوی سینمای فرانسه برهه خاصی از تاریخ سینمای جهانه. نه زرق و برق فریبنده و ابتذال شاکله کلی سینمای هالیوود رو داره نه ابراز فضل و فخرفروشی و نخبه گرایی سینمای پر مدعای روشنفکری رو. این فیلم آلن رنه که مارگریت دوراس مشهور فیلمنامه ش رو نوشته صریحا به این نکته اشاره داره. نه موافق جنگ طلب های امریکاییه و موضع بی تفاوت نسبت به واقعه ی هیروشیما داره و نه با اعتراضات صلح جویانه ای که در قالب تابلو دست گرفتن و شعار دادن و روش خشونت طلبانه ی صلح طلبی صورت می گیره موافقه. معتقده صلح و آزادی فقط با دوست داشتن به دست میاد. با آشتی. با مهربونی. با عشق.

 اگه بخوام مضمون «هیروشیما عشق من» رو در یک جمله خلاصه کنم می گم:

«برای رسیدن به صلح و آزادی، به جای بی تفاوتی، باید عاشق بود؛ نه متنفر».

پ.ن: عکس بالا صحنه ای از فیلمه که این دو عاشق و معشوق -که یکی نماد هیروشیماست و اون یکی نماد فرانسه- در حال تماشای تظاهرات صلح طلبان ژاپنی هستند. این زن که مدام دم از نفرت می زد اینجا از نفرتی که در کلام و رفتار معترضین موج می زنه به آغوش عشق پناه آورده.


نگــــاه:

  • موسیقی و شایستگی و بایستگی ِ جان (نگاهي به كتاب «موسيقي از ديدگاه فلسفي و رواني»، نوشته ی علامه محمد تقی جعفری)
  • آواز گنجشک ها به آسمان نمی رسد (نگاهی به فیلم «آواز گنجشک ها»)
  • «كامران» در «نفس عميق» (نقش های ماندگار)
  • کانت و رابطه ی تفکر، تکلیف و ایمان
  • فرم پوشالی (درباره ی «مرگ تدریجی یک رویا»)

روشنایی های شب:

  • مثل گل
  • چشم ها را باید بست
  • راه آسمان
  • سلوک
  • طبیعت و بهار
+ ساعت 10:46 قبل از ظهر یکشنبه 19 آبان1387 ، آ ز ا د |


اونقدر این فیلم رو دوست دارم که حیفم اومد هیچ مطلبی درباره ش توی وبلاگم نباشه. با خودم گفتم شده فقط اسمش و عکسش هم باشه خوبه. این از بهترین فیلم های ایرانیه که تابحال دیدم. چه فضای سرد غمناکی... چه شخصیت های تودار و پیچیده ای... چه زندگی ها و مردن های غریبی... دو تا همجنس خواه رو با اون همه بی اخلاقی ها و خلاف کاری هاشون اینهمه دوست داریم. باهاشون زندگی می کنیم، می خندیم، درد می کشیم، می میریم. واقعاً بی نظیره.

"نفس عمیق" پر از ریزه کاری های فیلمنامه ای و کارگردانی دقیقه طوری که بعد از بارها تماشا کردن هنوز با رو کردن زوایای پنهانش مبهوتم می کنه. یعنی پرویز شهبازی می تونه فیلم دیگه ای به این خوبی بسازه؟ من که امیدی ندارم!


نگـــــاه:

کارگردانی خلاقانه؛ اجتهاد در قواعد كلاسيك

«کلاریس» در «سکوت بره ها» (نقش های ماندگار)

روشنایی های شب:

زیباست غروب/ غروب دلگیر است؟/ شب شد و باز/ سياهي و شب/ مثل پرستو/ ما و جهان/ عشق ديروز و امروز/ چترفروش

+ ساعت 12:54 بعد از ظهر شنبه 11 آبان1387 ، آ ز ا د |


 

 آدرین لین فیلمساز خوبیه اما کمی مناقشه برانگیزه کارهاش. حتماً بیشترتون با تماشای «پیشنهاد بی شرمانه» و «بی وفا» و «لولیتا» متوجه شدین که موضوع مورد علاقه ش خیانته! خب هر جور راحته، اما مسئله اینه که نگاهش به خیانت خیلی امیـــدوارانه است. انگــار همه ش می خواد بگه «خب چیزی نشده که سخت نگیرید!». من به شخصه این نگاهش رو در «پیشنهاد بی شرمانه» می پسندم اما توی «بی وفا» نه زیاد. فکرش رو بکنین زنه خیانت کرده مقصر هم هست حتی بیشتر از پسری که باصطلاح اغفالش کرده. مرده هم زده پسره رو کشته بعدش آخر فیلم پشت چراغ قرمز بی خیال کارایی که کردن دارن به مکزیکو فکر می کنن و گیتار و سفر و یه زندگی رویایی رنگارنگ!!! یکی از دوستام (فرزند یکی از کارگردان های خوب سینما) که خیلی خیلی با آدرین لین چپه در توصیف لین می گفت: «این یارو انگار زنش یه چیزیش می شه بعد هی فیلم می سازه که بگه همه زنا همینجوری اند. گیر ندین زندگیه دیگه باید ساخت به هر حال!».

 در هر حال به نظر من «پیشنهاد بی شرمانه» فیلم واقعاً کاملیه حتی من با تمام عشق و احترامی که نسبت به «کوبریک» دارم کلی دلیل دارم که بر اساسش بتونم ادعا کنم «لولیتا»ی لین بهتر از مال کوبریکه و خب البته معلومه که به خاطر متاخر بودنش اگه بدتر می شد جای تعجب داشت.

+ ساعت 8:22 قبل از ظهر دوشنبه 6 آبان1387 ، آ ز ا د |


‌‌Big Brother که سال هاست یکی از پر طرفدارترین برنامه های تلویزیونی شبکه بی بی سیه دیگه آخر پیشترفت های رسانه ای امروزه. بازی با همه ی اونچه تا حالا قاعده پنداشته می شده. همه تئوری هایی که بین فیلم داستانی و مستند فرق می ذاشتند. یه نگاه ساختارشکنانه واقعی نه متظاهرانه. فکرش رو بکنین عده ای داوطلب می شن که تو این مسابقه عجیب و غریب و جذاب تلویزیونی شرکت کنن اون وقت مسابقه از این قراره که ۱۰ روز تمام باید با افراد ناشناسی زندگی کنن با روحیات مختلف و نژادهای متفاوت و در تمام این ده روز همه کارهاشون زیر نظر باشه و مردم سراسر دنیا اونا رو بتونن تماشا کنن! برادر ارشد یا ناظر کبیر دو ترجمه از Big Brother هست که گویا برگرفته از دو ترجمه رمان تاثیرگذار "۱۹۸۴" جورج اوروله. این چشمی که همیشه همه رو می پاد در نقش خدا ناظر همه اعمال این افراده. استودیوی جالب برنامه هم که خود خود دنیاست. افراد تا یه حدی می تونن مراعات دوربین رو بکنن اما از یه جایی دیگه خسته می شن بی خیال دوربین می شن و می خوان آزاد باشن اینجاست که شروع می کنن به شکستن قوانین مسابقه دعوا کردن فحش دادن بی انضباطی و بالاخره روی صندلی قضاوت Big Brother محاکمه می شن و از دور مسابقه خارج می شن. جورج اورول کی فکرش رو می کرد که ایده بکرش برای رمان ۱۹۸۴ به همچین جایی برسه. شخصاً معتقدم Big Brother ایده اورول رو با یه چرخش زیبا خیلی خیلی پخته تر کرده و از وجه سیاسی صرف خارجش کرده و بهش وجه نمادین جهانشمول تری داده. چرا ما از این شبکه های تلویزیونی و از این برنامه های بی نظیر نداریم؟!

 


نگــــاه:

«طوبی» در «زير پوست شهر» (نقش های ماندگار)

تلويزيون هنر تسخير لحظه‌ها

روشنایی های شب:

عصر امروز/ سوگند/ یادگاری/ نگاهم کن/ شب حمعه/ وقتی که با تو هستم/ تمدن/ احتیاج/ هنوز سوز زمستان نیامده!

+ ساعت 9:6 قبل از ظهر سه شنبه 30 مهر1387 ، آ ز ا د |


برای نوشتن از «پل نیومن» ترجیح می دم از «بیلیاردباز» بنویسم. شاهکاری که اون طور که سزاوارش هست مورد توجه قرار نگرفته. این از اون فیلماییه که بدون پل نیومن حتماً یه چیز دیگه می شد. انگار این نقش رو اصلاً نوشته اند برا این شکل بازی نیومن. و عجیب اینکه چشم ها و موهای روشن این بازیگر باعث می شه در مرحله اول به نظر برسه این چهره اصلاً پتانسیل این همه سرکش بودن نداره اما باید صبر کنیم و ببینم معجزه ای رو که جلوی دوربین رخ می ده. پل نیومن جوری طمع بی نهایت و عطش مفرط «ادی تند دست» رو با بازی خوبش در آورده که اتفاقاً چهره ی آرومش باعث تشدید تأثیر این حس شده. تضادی که بین شخصیت و چهره ی این نقش پر کشمکش می بینیم طوری تأثر برانگیز و درگیر کننده است که نمی تونیم باورش نکنیم. گاهی فکر می کنم ادی تند دست خیلی واقعی تر از پل نیومنه. یا شاید بهتره بگم حقیقی تره. این دعوای واقعیت و حقیقت رو هم حتماً قبول دارین که "ماهی بزرگ" قبلاً به بهترین شکل بهش پرداخته. پس می شه خوشحال بود که شاید پل نیومن مرده باشه اما این چهره و فیزیک در نقشی حقیقی تر مادامی که سینما وجود داره به حیات خودش ادامه خواهد داد. حالا پل نیومن کدوم یکی از این دو تاست؟! اگه کتاب «هزارتوهای بورخس» رو خونده باشین این سردرگمی براتون آشناست. مقدمه ی بورخس بر این کتاب از خیلی از داستان هاش بهتره!


نگـــــاه:

تأملی در مقوله نقد فیلم

سی.سی. باكستر در «آپارتمان» (نقش های ماندگار)

بشدت سينمايی، بشدت تلويزيونی‌ (نگاهي به سريال پرآوازه «گمشده»)

+ ساعت 12:26 بعد از ظهر یکشنبه 21 مهر1387 ، آ ز ا د |


 میشل فوکو از فیلسوفای محبوب من کتابی داره با عنوان "تاریخ جنون" یا "تاریخ دیوانگی" که توی این کتاب با شهامت هر چه تمامتر دانش اومانیستی بشر رو زیر سؤال می بره و نظریه ای رو مطرح می کنه با این مضمون که: روان شناس و روانی، عاقل و دیوانه، روانپزشک و بیمار، و همه ی امثال این ها زاییده ی تفکر ساختارگرایانه ی مدرنه و نه تقسیمی از روی خرد که مرزبندی خودخواهانه ای از روی شیفتگی و خودباختگی در مقابل دانش ِ به غلط، درست انگاشته شده ی انسانیه.

 جالب اینکه قبل از فوکو، پروین اعتصامی خودمون در این شعر زیبا دقیقاً به همین مضمون پرداخته منتها خیلی زیباتر و لطیف تر و تأثیرگذارتر. ممکنه کسی حرف فوکو رو رد کنه و نخواد اونو بپذیره اما به نظر من اگه دیوانگی یه معنای واقعی داشته باشه اون در افتادن با کلام شیرین و نافذ شاعر بزرگی مثل پروینه.

گفت با زنجير , در زندان شبي ديوانه اي/ عاقلان پيداست , کز ديوانگان ترسيده اند

من بدين زنجير ارزيدم که بستندم به پاي/ کاش ميپر سيد کس , کايشان به چند ارزيده اند

دوش سنگي چند پنهان کردم اندرآستين/ اي عجب , آن سنگها را هم ز من دزديده اند

سنگ مي دزدند از ديوانه با اين عقل و راي / مبحث فهميدنيها را چنين فهميده اند

عاقلان با اين کياست عقل دور انديش را/ در ترازوي چو من ديوانه اي سنجيده اند

از براي ديدن من بارها گشتند جمع/ عاقلند آري چو من ديوانه کمتر ديده اند

جمله را ديوانه نا ميدم چو بگشودند در/ گر بد است ايشان بدين نامم چرا ناميده اند

کرده اند از بي هشي بر خواندن من خنده ها/ خويشتن در هر مکان و هر گذر رقصيده اند

من يکي آيينه ام کاندر من اين ديوانگان/ خويشتن را ديده و بر خويشتن خنديده اند

آب صاف از جوي نوشيدم مرا خواندند پست/ گر چه خود , خون يتيم و پير زن نوشيده اند

خالي از عقلند , سر هايي که سنگ ماشکست/ اين گناه از سنگ بود , از من چرا رنجيده اند

به که از من باز بستانند و زحمت کم کنند/ غير از اين رنجبر , گر چيزي به من بخشيده اند

سنگ در دامن نهندم تا در اندازم به خلق/ ريسمان خويش را با دست من تا بيده اند

هيچ پرسش را نخواهم گفت زين ساعت جواب/ زانکه از من خيره و بيهوده بس پرسيده اند

چوب دستي را نهفتم دوش زيربوريا/ از سحر تا شامگاهان , از پيش گرديده اند

ما نمي پوشيم عيب خويش , اماديگران/ عيبها دارند و از ما جمله را پوشيده اند

ننگها ديديم اندر دفتر وطومارشان/ دفتر و طومار ما را , زآن سبب پيچيده اند

ما سبکساريم , از لغزيدن ما چاره نيست/ عاقلان با اين گران سنگي , چرا لغزيده اند 

 

 و اما بالاخره اینکه این مضمون بکر و زیبا همه ی حرف شاهکار موندگاریه به نام "پروازی بر فراز آشیانه فاخته" ساخته ی خالق "آمادئوس": "میلوش فورمن".         شنـاســــنامـه فیـــــلـم


نگــــاه:  و خداوند، صدایی که مرا می شنود

+ ساعت 1:59 بعد از ظهر چهارشنبه 17 مهر1387 ، آ ز ا د |


 

 همیشه مخالف فیلم دیدن شناسنامه ای بودم. اینکه خیال کنیم نباید از قافله عقب بمونیم و باید حتماً در فیلم دیدن به روز باشیم و از این بدتر به خودمون اجازه بدیم با یه بار تماشا کردن فیلم ها حتی تو بدترین شرایط، ادعا کنیم فیلم رو دیدیم و فهمیدیم. (البته فیلم های به درد نخور حسابش جداست!)

 با همه این احوال احساس می کنم مدتیه خودم اینجوری شدم. به جای اینکه فیلم های خوب رو ده بار ده بار ببینم دنبال فیلم های جدیدم و احتمالاً پُز فیلم باز بودن و آرشیو داشتن!

 می خوام یه مدت برگردم به اون روشی که درسته. درباره فیلم های تکراری بنویسم. شاید به این بهونه از این اپیدمی بی فایده ی به روز بودن و اطلاعات عمومی از همه فیلم ها داشتن -اطلاعاتی ولو در حد جدول فقط!ـ خلاص شم.

 اخیراً یکی از دوستان تو وبلاگش نوشته بود "چشمان کاملاً بسته" فیلم مزخرفیه که هرکی بگه خوبه به خاطر "صحنه"هاش گفته! قبلاً تشکر ویژه از نوازش محترمانه این دوست کردم اما چرا اینجا این قضیه رو نقل کردم؟ واسه اینکه فکر می کنم این می تونه حرف خیلی ها باشه. اینکه آیا واقعاً لزومی داشت کوبریک تو این فیلمش این جور صحنه های جنسی آشکار بذاره؟ نمی شد به اشاره کفایت کرد؟ حتماً باید نشون می داد؟ مثلاً نمای اول فیلم از نیکول کیدمن. نمی شد یه ذره زودتر کات بزنه؟

 جواب من اینه: نه نمی شد. کوبریک آگاه تر از این حرفاست. فیلمی که ساخته به شکل عریانی درباره روابط جنسیه و نمی تونه پاستوریزه باشه. تصور کنید وقتی دکتر هارفورد (تام کروز) داره صحنه های خیالی خیانت آلیس (نیکول کیدمن) رو توی ذهنش مرور می کنه چه طور می شد به اشاره اکتفا کرد؟ ما باید بتونیم درد دکتر رو تو این صحنه حس کنیم. وقتی می ره تو اون مهمونی شیطان پرستانه تا مقابله به مثل کنه باید روابط جنسی حیوانی بقیه رو عریان و بی پرده ببینیم تا ارزش وفادار موندن دکتر -ولو به اجبار- رو درک کنیم. باید بتونیم این رو لمس کنیم که س. ک. س با عشق چه قدر تفاوت داره با س. ک. س با نقاب! نمای اول فیلم رو باید گذاشت کنار واژه ی آخر فیلم که هر دو هم به آلیس مربوط می شه. این تقارن حساب شده است نه تصادفی.

 اگه کسی بگه اساساً نشون دادن چنین صحنه هایی درست نیست به جرأت می تونم بگم بر این اساس در سینما اصلاً به موضوعاتی مثل موضوع این فیلم نباید پرداخته بشه. کسی اگه بخواد این حرفا رو پاستوریزه بزنه همون بهتر که نزنه.


روشنایی های شب: برگ ها می ریزند/ کم نیست/ غمزه

نگــــاه: نیروی انتظامی و تولید برنامه های تبلیغی

+ ساعت 3:21 بعد از ظهر شنبه 13 مهر1387 ، آ ز ا د |


خیلی وقته انیمیشنی ندیده بودم که بعد از تماشا مجبور نباشم نقص هاشو بذارم پای انیمیشن بودنش و اینکه نباید ازش انتظار شاهکار بودن داشت. شاید بعد از شگفت انگیزها تنها نمونه خوب، راتاتوی بود. اما حالا یکی دیگه هم اضافه شد که از جهاتی خیلی بهتر از این دو تاست. «وال ئی» واقعاً بی نظیره. نیازی نیست توی فیلم دختر خوشگل داشته باشیم. نیازی نیست شخصیت ها همدیگه رو ببوسن. یا اون جوری که برای ما آشناست برقصن. اوج عشقبازی رو می شه در گرفتن دست همدیگه و و نزدیک کردن صورت به هم حس کرد. چقدر این زباله جمع کن کثیف، دوست داشتنی و مهربونه. تو فکرم که عروسک وال ئی وقتی بیاد احتمالاً محوبترین عروسک می شه. اما اون وقت خونواده ها با بدآموزی های فراوونش چی کار می خوان بکنن؟! گمونم به جای خمیر ِ بازی اون وقت باید آشغالِ بازی بیاد به بازار!


روشنایی های شب:

گاهی ولی/ ریشه در آسمان/ زمین و زمان/ قلب می گفت/ انسان/ نبض

+ ساعت 2:3 بعد از ظهر سه شنبه 9 مهر1387 ، آ ز ا د |


 اخیراً سر حرفای سینماییم بحث های زیادی با دوستان داشته ام. راستش اون نوشته ی بابل بخشی از ایمیل من بود به منتقد خوب کشورمون آقای حسین معززی نیا (استاد سابقم که همیشه برام دوست داشتنی و محترمه) درباره مطلبی که در مجله فیلم در ستایش فیلم بابل نوشته بود. شبیه همین میل نگاری رو قبلش در خصوص فیلم "درخشش ابدی یک ذهن پاک" داشتیم.

 جالبه که من بیشتر چیزایی رو که الان دارم و بهشون معتقدم از همین اولین استاد سینماییم یاد گرفته ام اما الان این همه اختلاف سلیقه پیدا کرده ایم!

 تو کامنت های اینجا و کامنت های وبلاگ دوستم دانیـــال هم با دوستان بحث هایی داشتیم که باعث شد این بار تصمیم بگیرم عیناً یه کامنت رو بذارم پست تازه اینجا. کامنتی که برای پست تازه دانیال درباره نمایش «رویای نیمه شب تابستان» گذاشتم. جالبه که این نگاه به نقد رو هم اولین بار از همین حسین معززی نیای عزیز آموختم!

 احتمالاً من شاگرد خوبی نبوده ام و خوب یاد نگرفته ام اونی رو که باید...

و اما اون کامنت:

 «من که ندیدم هنوز اما درباره نوع نقدنویسیت که احتمالاً اون جوریه که می خواستی من بنویسم (نقد منطقی!) بحث دارم.

من اصلا فکر نمی کنم نقد منطقی اینه که اون جوری که رایجه و همه فکر می کنن خوبی و بدی کار رو با هم ببینیم. فیلم و نمایش و داستان و شعر یا خوبه یا بد. اگه هیچ چیز خوبی توش نداشته باشه که اصلا ارزش بحث نداره. حتما چیزای خوبی داشته که آدم ترغیب شده بنویسه درباره ش مگه اینکه نویسنده واقعا بیکار باشه! اونی که هست اینه که یا خوبی های کار بر بدی هاش می چربه که در اون صورت کار خوبیه یا بدی هاش بر خوبیاش می چربه که اون وقت بده.
البته به این هم بستگی داره که ما وقتی باصطلاح می خوایم نقد بکنیم مخاطبمون چه کسانی هستند. کسانی که در اون رشته تخصص دارن و مثلا می خوان کارگردانی یا نویسندگی یاد بگیرن یا اینکه عام تر از این گروه خاص. هر کسی که می خواد لحظاتی وقت سپری کنه و با هنر درگیر بشه و استفاده ای ببره. اگه مخاطب گروه اول باشه که توی فیلم هندی هم نکات مثبت زیادی پیدا می شه و نباید فقط نیمه خالی لیوان رو دید. تو فیلم س.ک.س هم می شه چیزای خوب پیدا کرد!!! اما واقعا این جور نقد ها نوشته می شن برا کسی که می خواد نویسندگی و فیلمسازی یاد بگیره؟
وقتی برا مخاطبی مطلب می نویسیم که اعتماد کرده به ذوق ما و می خواد بدونه یه کاری ارزش دیدن داره یا نه اصلا لازم نیست این جور مثلا منصفانه بنویسیم. خوشگلی یه بازیگر زن هم می تونه یکی از محاسن کار باشه اما آیا باید اشاره بکنیم بهش؟!
من اگه با کوارتت مخالف بودم به این خاطر نبود که هیچ حسنی نداشت. اگه این جور بود که وقتم رو تلف نمی کردم دو ساعت بشینم تا آخر ببینمش. همون طور که تو بعد از 15 دقیقه اول این کار نشستی و تا آخر اونو دیدی اما ...»

پ.ن

دوستان، لطفاً من رو به سانسورچی بودن متهم نکنین این کامنت دونی ها مشکل داره گاهی نظراتتون نمی رسه. تصور نکنین من تأییدشون نمی کنم. مطمئن باشین من هیچ چیز رو سانسور نمی کنم اگر هم جایی استثنائاً لازم بشه کامنتی رو تأیید نکنم خودم تو لینک نظرات همون پست، حتماً کامنت می ذارم برا دوستان و می گم چه جور کامنتی اومده برام و چرا تأیید نشده. ممنون.


روشنایی های شب: 

تخمه ای!/ مثل آه دم مرگ/ عشق می ارزد/ رویا/ میزبان/ آموختن/ به نام عشق

نگــــاه:

تاملی در ماهیت  «برنامه مذهبی»/ «اسد» در «مهاجر» (نقش های ماندگار)

+ ساعت 5:16 بعد از ظهر جمعه 5 مهر1387 ، آ ز ا د |


  آدم باید همه زندگیش هنر باشه تا بتونه همچین فیلمی بسازه.  باید باور داشته باشه علم و عقل با عشق و هنر از یه جنس نیستن. عشق می تونه مرده رو زنده کنه یا اگه نباشه دلیلی برا زنده بودن عاشق باقی نذاره. اخیراً هر چی فیلم پر سر و صدا دیدم خورد تو ذوقم اما نیوه مانگ یه چیز دیگه است. دیدن داره. دو ساعت می شه با لذت تماشاش کرد و پرواز کرد به دنیای دیگه ای غیر از اونی که دور تا دورمون رو گرفته و اون قدر باهاش قاطی شدیم که همه چیز برامون به غلط بدیهی شده. عشق دستمالی شده و هنر واقعی سانتی مانتال تصور می شه. جای عشق رو یأس و پوچی گرفته (اگرچه کاذب) و جای هنر رو تفاوت و اعجاب (اگرچه توخالی). ماه زیر انگشتای تشریح ما زنده زنده مثله شده. باید باور داشت که سیزده نحس نیست*. مثل مرگ.    

شناسنامه فیـــلم

*از دیالوگ فیلم

پ.ن: ادامه ی پست قبل که از شاگردای ناخلف تارانتینو گفتم ظاهراً اینجا باید عکسش رو بگم: بهمن قبادی، پرویز شهبازی و جعفر پناهی اخیراً از استادشون کیارستمی بهتر فیلم می سازن!


روشنایی های شب:  بدعت/ چرا/ خود و خدا/ پرواز/ قله/ خوب بودن!/ می آییم تا/ شکست

نگــــاه: مثل زندگي، مثل عشق (نگاهي به مفهوم صلح در فيلم «هيروشيما عشق من»)

+ ساعت 10:20 بعد از ظهر چهارشنبه 3 مهر1387 ، آ ز ا د |


باز هم بابل را دیدم و باز هم به زور تا آخر تحملش کردم. همچنان معتقدم ایناریتو (و یا نه بهتر است بگویم فیلم های ایناریتو) متظاهر است. درباره عشق سگی هم نظرم همین است. متظاهر است یعنی باورکردنی نیست. واقعی نیست. حرف دارد. مثل نظریات ایدئولوژیکی می ماند که فارق از پیچیدگی های زندگی همه چیز را در یک عامل خلاصه می کنند و با گزینش عامدانه وقایع و با جانبداری، زندگی را برایمان معنا می کنند. فیلمساز خوب به نظر من راوی بی ادعاست. خوب می بیند و صادقانه زندگی را آن طور که هست نشانمان می دهد. تلخی های فیلم های ایناریتو واقعی نیست. گزینش شده است. من باور نمی کنم زندگی اینطور پشت سر هم بدبختی داشته باشد بدون حتی یک لحظه شیرینی و شادکامی. به قول مرحوم حسین پناهی: کافکا هیچ وقت نخندید؟! کات های نژادی بابل هم مثل تصادف پل هگیس که واقعاً در عجبم چه طور اسکار بهترین فیلم گرفت متظاهرند. در لایه بیرونی هستند. عمق ندارند. دیده می شوند و در لحظه، پیامشان را فریاد می زنند. در یک کلام جانبدارانه اند و باورکردنی نیستند. فرق هنرمندان اصیلی مثل تارانتینو با این علاقمندان او مثل رودریگوئز و ایناریتو در همین است. تارانتینو فیلم های زنده ای می سازد که هرچقدر منتقدانی مثل سعید عقیقی زور بزنند پاره پاره اش کنند، روحش را از آن بگیرند و جسدش را تشریح علمی و منتقدانه کنند و با هزار استدلال چوبین سعی کنند بگویند مفت هم نمی ارزد چیزی از ارزش های آن ها کم نمی کند. اما این شاگردان نه چندان شایسته او فیلم هایی می سازند که به دل نمی نشینند و گویا فقط با استدلال و دلیل و نقد و تحلیل می بایست خوب بودنشان ثابت شود!

                                                                          شناسنــامه فیـــلم


روشنایی های شب:   درخت ها/ مزاحم/ ریشه/ رنگ ستاره/ چرا خزان نگیرد؟/ اکسیژن شب

+ ساعت 6:26 بعد از ظهر دوشنبه 1 مهر1387 ، |


 تاراج جمهوری؛ بحران دیرینه ی جانشینی

مارکوس ارلیوس (به ماکسیموس): تو باید پسر من می بودی (نه کومودوس!)

پ.ن

بعد از سال ها عاشق گلادیاتور بودن، تماشای نسخه ۱۷۰ دقیقه ایش (یعنی ۱۵ دقیقه بیشتر از نسخه قبلی) و دیدن یه سری صحنه ی جذاب تازه لذت بسیار داشت.

گلادیاتور چقدر نزدیکه به ما. کمتر فیلم هالیوودی این طور زبان حاله ...


روشنایی های شب: هنوز/ رفتن/ مرغابی/ پاسخ

نگــــاه: «کارلیتو» در «راه کارلیتو» (نقش های ماندگار)

شیوه پیغمبری (درباره «ماه محبوب»)

+ ساعت 12:11 بعد از ظهر شنبه 30 شهریور1387 ، آ ز ا د |


 

کیت: می خوام بهت بگم که چی کار کردم. چرا اون دنبالم بود.

جک: نمی خوام بدونم. کیت، اصلاً مهم نیست که کی چه کسی بوده. هر کاری که قبلاً کردیم قبل از سقوط واقعاً مهم نیست. الان سه روزه که مردیم. ما باید سعی کنیم دوباره شروع کنیم.

  

 این اولین سریال تلویزیونیه که دوست دارم درباره ش توی CINEMAZAD بنویسم چون واقعاً تلویزیونی (به معنای مبتذلش) نیست. سینماییه. دیدنیه. موندگاره. می شه دی وی دی هاش رو گذاشت و بارها هر قسمت رو دید و لذت برد.

 گمشده ثابت می کنه تلویزیون هم می تونه چیز خوبی باشه. سریال ساختن هم مزایایی داره که فیلم سینمایی ازش محرومه. باورم نمی شد وقتی دوستی که دی وی دی ۴ قسمت اول  سریال رو بهم داد گفت بذار بعداً همه ش رو با هم بدم. تو کفِش می مونی. همچین احساسی برام غیر قابل قبول بود. تو کف سریال بمونم؟ اما موندم!

 شخصیت های جذابی (دکتر، قاتل، نظامی، مسلمون و ...) گم می شن. توی جزیره ای مخوف که باور رازآلود بودنش نیازی به کودک بودن نداره. حتی اگه سال ها فیلم سینمایی دیده باشین و ناخودآگاهتون داغون شده باشه بازم می تونین عینهو یه بچه خردسال مات و مبهوت بمونین و بترسین از وجود اون هیولای ناشناخته ای که ۱۶ ساله داره از گمشده های این جزیره قربانی می گیره. تقریباً ۱۹ تا دی وی دی دیگه از سریال مونده که باید بگیرم و ببینم! تماشای «گمشده» بدجوری آدم رو از سریال دیدن و سریال ساختن ایرانی ناامید می کنه...


روشنایی های شب: 

حسادت/ دروغ ها/ دوستم داری/ اگر من را نمی خواست/ عشق یعنی.../ زندگی/ کِــز

+ ساعت 8:12 بعد از ظهر دوشنبه 25 شهریور1387 ، آ ز ا د |


الیزا دولیتل (آدری هپبورن):

می دونین خانم هیگینز، فرق یه بانوی محترم و یه دختر گل فروش در این نیست که اونا چه رفتاری دارن، در اینه که چطور با اونا رفتار می شه

 

 

 انگار این روزا خوب رو شانسم. فیلمایی که می بینم روز به روز بهتر می شه. الان از یه رویای قشنگ از تماشای یه فیلم موزیکال بی نظیر میام. در واقع تنها فیلم موزیکالی که تا به این لحظه دیدم و این قدر شیفته ش شدم. «بانوی زیبای من (۱۹۶۴)» از ابتدا تا انتها تحسینم رو عجیب برانگیخت. عجیب تر اینکه این فیلم کلاسیکه. کی باورش می شه؟ «تعطیلات رمی» هم کلاسیک بود که قبلاً پستی با عنوان "کلاسیک پست مدرن" نوشتم درباره ش. این دو تا فیلم چه جور کلاسیکایی هستند؟

 «آدری هپبورن»ِ زیبا، که هیچکس مثلش سزاوار ایفای نقش دختر سیندرلایی نیست تو هر دوی این فیلم های اسکار گرفته، بی نظیره، ستایش برانگیزه و از همه مهمتر اینکه واقعاً سیندرلایی نیست! این دو تا فیلم خیلی زیبا و بدون غرض و دشمنی تفکر سیندرلایی رو نقد می کنن. اندام باریک و ظریف هپبورن و  حالت رقصیدنش به روشنی شخصیت سیندرلا رو تداعی می کنه. نقشش نقش دختر فقیریه که بانو می شه (بانوی زیبای من) و شاهزاده ای که از قصر در رفته و حالا داره نقش سیندرلای قبل از بانو شدن رو بازی می کنه (تعطیلات رمی) و هر دوی این ها اشاره به همون داستان آشنا و محبوب سیندرلا دارن. اشاره تصویری لنگه کفش و یه دیالوگ مستقیم در این دومی (تعطیلات رمی) هم دیگه هیچ جای شکی باقی نمیذاره که تشابه نقادانه ی شخصیت اول این دو فیلم با سیندرلا نمی تونه تصادفی باشه.

 فیلم موزیکال مثل تئاتر می مونه. تماشاگر راحت نمی تونه باورش کنه. باید از پیش به کارگردان آوانس بده و قبول کنه یه سری عدم تطابق های با واقعیت رو ندید بگیره. با این حال بعضی از نویسنده ها و کارگردان ها مثل این دو تا «جرج» عزیز («برنارد شاو» و «کیوکر») با بعضی از فیلم ها مثل شاهکار موندگار «بانوی زیبای من» همه ی قانون های بافته شده ی از این قبیل رو پنبه می کنن. این دست های هنرمندانه رو باید بی غرور بوسید.                   شناســنامه فیـــلم

پ.ن

از همه ی این ها گذشته دوبله ی فارسی این فیلم بدجوری کف بره. از دستش ندین. اینجا دیگه لزوماً زبان اصلی دیدن رو توصیه نمی کنم! لوطی حرف زدن آدری هپبورن واقعاً بامزه در اومده: «اسم ما هرچی باشه هیچ مربوطیتی!! به شوما نداررره!»


روشنایی های شب:  چشم می فهمید/ یا او یا اشک/ دلتنگی/ شب چه دارد

+ ساعت 6:58 بعد از ظهر شنبه 23 شهریور1387 ، آ ز ا د |


 باورتون می شه پاپیون رو تازه دیدم. دیشب. نمی دونم اون وقتایی که از تلویزیون پخش می شده من کجا بودم که اسمش رو هم نشنیدم و آخر سر از بلوتوث موسیقیش باید ترغیب بشم ببینمش! گمونم دلیل موجهم اینه که اصولاً مث "وینسنت" (پالپ فیکشن) تلویزیون تماشا نمی کنم اگرچه اجمالاً خبر دارم اختراعی به اسم تلویزیون وجود داره! حالا جدی اگه هم تماشا کنم فیلم سینمایی رو از تلویزیون حال نمی کنم ببینم.

 با توجه به مقبولیت خیلی عام «پاپیون» فکر می کردم یه جای فیلم باید حتماً لنگ بزنه بخصوص که قبلش تجربه ی تلخ تماشای یه فیلم محبوب و مقبول دیگه رو داشتم به اسم داستان عشق love story . تو اون فیلم که مدام دنبال یه جایی می گشتم که لنگ نزنه! اما پاپیون فیلم کاملی بود. وحشتناک نمادین بود اما راحت خودش رو لو نمی داد. اگه "رهایی ِ شاوشنگ" فرانک دارابانت رو که پوسترش لوگوی وبلاگمه دیده باشین حتماً متوجه شباهتش با این فیلم شدین. نمی خوام مقایسه بکنم چون دو جنس داستان متفاوتند اما اگه ازم بپرسن کدومشون آزادی رو بهتر تصویر کرده بود می گم تلاش و جنگیدن برای آزادی رو «پاپیون» و احساس لذتبخش آزادی پس از اسارت رو «رهایی ِ شاوشنگ» در این صحنه ای که توی پوستر می بینین.

 تا باشه همیشه از این فیلما، محبوب و مقبول این همه عام ...

                                                                                     شناسنامه فیلم


دوستان

 وبلاگ شعرها هم مثل نوشته های مطبوعاتی (نگــــاه) جدا شد.

آپ که بشه لینکش رو اینجا می ذارم مث الان:

روشنایی های شب

www.nightslights.blogfa.com 

+ ساعت 4:39 قبل از ظهر پنجشنبه 21 شهریور1387 ، آ ز ا د |


«کمک کردن به بقیه بهتر از باغبونی از جن هاست!»

این استدلال املیه برا اینکه بگه چرا امید داره. مأیوس نیست. کودکه. شاده.

املی خودش رو به خاطر سختی ها و به ظاهر ناعدالتی های زندگی قربانی نمی بینه. مث بقیه نیست. متفاوته. نه اینکه از جنس مردم نباشه. نگاهش خاصه. از بین ده ها اتفاق همزمان، اونی رو می بینه که قشنگ تره. تئوری همزمانی یونگ و توالی تجربه های هیوم رو لهیده!

 س. ک. س براش لذتی نداره. به عشق هم نیازی نداره؛ البته تا وقتی که خودش بیاد سراغش که اون وقت همه زندگیش میشه اون عشق...

                                                                         شناسنامه ی فیلم

+ ساعت 10:43 بعد از ظهر دوشنبه 18 شهریور1387 ، آ ز ا د |


مگ رایان در  In The Cut

بی رحمانه فمینیستی! به معنای رادیکالش. مسلماً با این مضمون مشکل دارم اما کارگردان وقتی در به تصویر کشیدن تفکرش قَدَر باشه دهن آدم بسته می شه. چی بگم؟ نمی تونم انکار کنم که با شخصیت های فیلم همراه شدم. باهاشون تنهایی رو ستودم. مدتی بعد همراه اونا موقتاً عشق رو راه نجات دیدم. دست آخر هم واقعاً ترسیدم از دنیای وحشتناک و سیاهی که زن ها در اون به نام عشق به آغوش مرگی دلخراش و مثله شدنی وحشیانه می رن.

 با فیلم قبلی این خانم فمینیست دو آتشه (جین کمپیون) هم همین مشکل رو دارم. می دونین کدوم رو می گم که؟ فیلم اسکار گرفته ی «پیانو». درسته می گم با این فیلم ها همراه شدم اما زمان یه چیزی رو بهم ثابت کرده: وقتی فیلم غلوآمیز باشه فقط در لحظه ی تماشا اثرگذاره. زمان به مرور اغراق هاشو رو می کنه و دست آخر چیزی نمی مونه جز یه خاطره ی تماشا. روابط شخصیت ها به فراموشی سپرده می شن. و این یعنی مرگ فیلم.

 فیلم فمینیستی بی نقص و ماندگار: «فریــــدا (۲۰۰۲)» . آخ که بردن نامش هم برام دلنشینه...


نگـــــاه:

«ترانه» در «من ترانه پانزده سال دارم» (نقش های ماندگار)

صدا و سيما و برنامه‌سازی زنده‌

+ ساعت 11:17 قبل از ظهر شنبه 16 شهریور1387 ، آ ز ا د |


 

 کاش ایده ش هم  بد بود. و یا کاش بعضی صحنه ها و سکانس های خوب و خوش ساخت نداشت تا اون وقت راحت می شد گفت سام ریمی هم به رسم عموم فیلم سومی ها خراب کرده. اما ایده ی خوبی که اینجور سانتی مانتال با مقادیر لازم پیام و نصیحت و تحول و اشک و عشق رمانتیک و از همه بدتر اغراق کلیشه ای هالیوودی پرداخت شده باشه چه فایده؟

 جناب سام ریمی پیش دستی کرده و یه جا تو فیلم اشاره کرده به بی رحمی منتقدها که نه فقط به خوانندگی «ام جی» (با بازی کریستین دانست) که به مرد عنکبوتی هم همون ایرادای بی اساس رو می گیرن و باید بهشون عادت کرد. با این حال خطاب به جناب ریمی می گیم اگرچه فیلمت جذابیت (به معنای هیجانی) داشت و انصافاً با وجود سطحی بودن خسته کننده نبود اما ایرادای ما به فیلم جنابعالی فرق داره با ایراد بنی اسرائیلی منتقد مجله توی فیلم که گیر داده بود به صدای نازک ام جی بیچاره!

 از انصاف نگذریم اون صحنه های خلاف بازی پیتر پارکر خداییش دیدنی بود و بامزه و تا حد زیادی بی نقص. گمونم بین فیلم های این تیپی این سکانس رو هیچ وقت فراموش نکنم.

 بالاخره اینکه روی هم رفته ترجیح می دم فرض بگیرم این فیلم ساخته نشده. سعی می کنم سام ریمی رو با مرد عنکبوتی ۱ و ۲ قضاوت کنم.


نگـــــاه:

انتقام سينما از شكست در برابر زمان‌ (نگاهی به «سینما و زمان» سیاوش جمادی)

«رزمری» در «بچه رزمری» (نقش های ماندگار)

تدوين در مستند تلويزيونی

طعنه به حيات‌وحش انسان‌ها (نگاهی به برنامه «انسان و دانش»)

+ ساعت 11:29 بعد از ظهر شنبه 9 شهریور1387 ، آ ز ا د |


«نخستين کتاب من ترجمه ی فيلمنامه ی پالپ فيکشن همراه با رساله ی سينما و زمان بر اساس همين فيلمنامه يک تحقيق فلسفي است درباره ی ماهيت کار کرد زمان در سينما»  

سیاوش جمادی

 این از معرفی خود مؤلف. و اما برای من «سینما و زمان» یک کتاب محبوب است چون اولاً با خلوص تمام و شناخت درست، به فیلم محبوبم «پالپ فیکشن» پرداخته و فیلمنامه اش را به بهترین وجهی که بشود در ایران به چاپ رساند ترجمه نموده و ثانیاً برایم حس نوستالوژیکی از ابتدای آشنایی با سینما دارد. ۶ سال و اندی پیش که تازه وارد حیطه سینما شده بودم با پالپ فیکشن آشنا شدم آن موقع که دی وی دی زیرنویس فارسی نبود و چاره ای نبود جز خواندن فیلمنامه فیلم ها و بعد تماشایشان. تا باشد همیشه از این محدودیت ها! رساله سینما و زمان سیاوش جمادی از آن نوشته هاست که آدم انتظارش را از مؤلفی که این اولین کتابش است اصلاً ندارد. واقعاً عجیب است که این آدم با این همه سواد و فهم و درک اولین کتابش را در ۴۷ سالگی منتشر کرده است. حقیقتاً صبر و حوصله اش تحسین برانگیز و البته غبطه بر انگیز است. قبل از شروع کردن ترجمه ی جدیدش «هستی و زمان» مارتین هایدگر برای بار دوم این کتاب را خواندم.

 اینجا مجالش نیست که از محاسن فراوان کتاب بگویم. احتمالاً اگر چیزی بگویم خرابش کرده ام. فقط چون این روزها حسابی تب تارانتینوی عزیز حسابی داغ است بخشی از کتاب را نقل می کنم که در بر دارنده نکته جالبی است. از ارجاعات سینمایی تارانتینو که خودش آن ها را دزدی می نامد نه ارجاع! خبر داشتیم اما نمی دانستیم از رمان های بزرگ هم برای ساختن شاهکار «پالپ فیکشن» ایده دزدیده! داستان کشدار و بامزه ی ساعت طلا را که یادتان هست. ببینید از کجا بلند کرده و ضمناً به نام شخصیت داستان (کوئنتین) هم توجه ویژه بفرمایید!

 بخشی از رمان «خشم و هیاهو» اثر «ویلیام فاکنر»/ سینما و زمان، صفحه ۱۳۷:

 «دوباره خود را در زمان می دیدم و صدای ساعت را می شنیدم. این ساعت پدربزرگ بود و هنگامی که پدرم آن را به من می داد گفت: کوئنتین، من گور همه ی امیدها و آرزوها را به تو می دهم. به طرز دردناکی محتمل است که تو آن را برای تحصیل پوچی همه ی تجارب بشری به کار ببری و حوایج تو از این طریق برآورده نخواهد شد همچنانکه حوایج پدرت و حوایج پدر پدرت نشد. من این را به تو می دهم نه برای آنکه زمان را به یاد بیاوری، بلکه برای اینکه گاهی بتوانی لحظه ای آن را از یاد ببری، برای اینکه از این خیال باطل درگذری که با کوشش برای فتح زمان خود را از نفس بیندازی. سپس گفت: زیرا هیچ جنگی به پیروزی نمی رسد. حتی جنگ در نمی گیرد. صحنه ی جنگ فقط دیوانگی و نومیدی انسان را به او نشان می دهد و پیروزی چیزی نیست مگر توهم فیلسوف ها و احمق ها»

 سیاوش جمادی خیلی خوب در آخر رساله اش ماجرای بوچ و ساعت طلا را مطرح می کند و می گوید ساعت طلا برای او نشانی است برای اینکه حرف مارسلوس والاس را که تلاش برای فتح زمان است نپذیرد و کار خودش را بکند. (مارسلوس والاس از او می خواهد چون در آینده غرورش از بین می رود از همین الان تف بیندازد به قبر پدر غرور و مسابقه را ببازد و عوضش پول کلان به جیب بزند).

 قابل توجه جناب سعید عقیقی که بدون اینکه فیلم را درست دیده و فهمیده باشد نقد می چاپد که «پالپ فیکشن» صرفاً عرصه نمایش مهارت تارانتینو در فحش نویسی و لمپن ستایی است!

+ ساعت 10:42 بعد از ظهر پنجشنبه 31 مرداد1387 ، آ ز ا د |


  جناب سعید خان عقیقی که نه به خاطر سلیقه اش بلکه اندکی به خاطر فیـلمنــامه «شب هـــای روشن» و بیشتر به خـــاطر صراحت بیـانش و اینـکه نمی ترســد از مخــالفت –درست یا غلط- با آثار محبوب دوران، مورد توجهم است مقاله ای نوشته تند و تیز در ضمیمه امروز اعتماد در کوبش تارانتینوی محبوب!

 

  از انصاف نگذریم. سعید عقیقی با اینکه ظاهراً از مبنا لحن آثار تارانتینو را نفهمیده و اصولاً روش نقدنویسی اش علمی! است مطلب قابل اعتنایی نوشته چون کلی گویی نکرده و با اشاره به جزئیات ساختاری و فیلمنامه ای فیلم های تارانتینو حرفش را زده و از این گذشته با قلم بامزه ای مطلب را نوشته که آدم از خواندنش خسته نمی شود. اینجا مجـــال آن نیست که بشود به این مقاله پرملات سعیــد خان جواب بدهم اما فقــط می توانم بگویم اگر نوشته اش را خواندید گفت و گویی را هم که دوستم یحیی نطنزی در همان ضمیمه ترجمه کرده بخوانید و حرف های تارانتینو را هم درباره «ضد مرگ» که عقیقی آن را «زباله ای تمام عیار» می داند! بشنوید.

 

 در اینجا خطاب به سعید عقیقی نویسنده فیلمنامه «هفت پرده» که به نظر من آشکارا تحت تأثیر «پالپ فیکشن» تارانتینو نوشته شده فقط دو چیز دارم بگویم (به همان زبانی که او تارانتینو را نقد کرده): 

 

یک: تارانتینو اگر به زعم شما «زباله ساز بالفطره» است چرا سر سفره آشغال هایش نشسته اید و نمک خورده اید و هفت پرده نوشته اید و حالا نمکدان می شکنید؟! 

 

دو: اگر از بی ادبانه بودن دیالوگ های شخصیت های فیلم هایش ناراحتید چشم! به تارانتینو می گوییم به جای فحش و پرت و پلا و متلک، از این به بعد برای گنگسترهای لمپن فیلم هایش دیالوگ های شاعرانه ای مثل دیالوگ های شب های روشن بنویسد!!!

 

این را هم بگویم که بشود سه تا! : محض اطلاع، صحنه های دستشویی پالپ فیکشن مثل دیگر اشاره های سینمایی تارانتینو به شاهکارهای تاریخ سینما برگرفته از صحنه مشابه در «بانی و کلاید» است. این فیلم هم آشغال است؟ عجب!

 

لینک مرتبط (جواب امیر قادری به سعید عقیقی): نه در دفاع از تارانتینو/ امیر قادری

 

دو مطلب مورد اشاره در ضمیمه اعتماد:

 

 1- ببخشید دستشویی کجاست/ سعید عقیقی

۲- مکاشفه مستمر داستان گویی/ نیک جیمز، ترجمه یحیی نطنزی       لینک

 


 نگــــاه:  «مايكل» در «پدرخوانده 2» (نقش های ماندگار)   

             كاريكاتوری وارونه از «غيرقابل چاپ» (درباره «همیشه پای یک زن در میان است»)

 

+ ساعت 5:17 بعد از ظهر پنجشنبه 24 مرداد1387 ، آ ز ا د |


فیلم "نیا التماس کن" رو با زجر و بدبختی تا آخر دیدم فقط چون مال ویم وندرس بود. از اون فیلما که گمونم هر کارگردانی (مگر موارد واقعا نابغه) یکیشو دست کم می سازه. اینکه بعد یه مدت داستان تعریف کردن بی ادعا، خیال کنه معارف بشری چیزای دیگه ای هستند، فیلم باید معناگرا باشه، پیام بده، چراغ راه نشون بده، هدایت کنه، امر به معروف کنه و نهی از منکر!!!

 توصیه می کنم اگه فیلم خوبی تا حالا از وندرس دیدین این فیلم رو مث من به زور تحمل کنین. واقعا درس آموزه. بخصوص اینکه بعدش یه مصاحبه هم از وندرس بخونین  که ازش پرسیدن: از فیلم راضی هستین؟ و اون جواب داده: خیلی راضی هستم. فراتر از اونی شد که فکرش رو می کردیم!


نگــــاه:          نقش های ماندگار - جولز در «قصه عامه پسند»

                   قهرمانی بدون عشق (نگاهی به جایگاه عشق در فیلم «تحت تعقیب»)

                 

+ ساعت 6:6 قبل از ظهر پنجشنبه 17 مرداد1387 ، آ ز ا د |


محمد علی در طول فیلم سه بار عاشق می شه که با هر سه تا دختر هم ازدواج می کنه (البته بعد از طلاق دادن قبلی). خب به ما چه نوش جونش. مهم ارزش سینمایی صحنه آشنایی با سومیه و این اعتراف بامزه:

دختر: ایمان به اسلام بهت کمک می کنه؟

علی: گوش کن، به عنوان یه مسلمون من از نظر خدا افتادم. من باید تو سن ۵۰ سالگی اسلام رو کشف می کردم چون در برابر زن ها ضعیفم. اول اونا چشمای من رو می برن بعد دلم رو. من رو دوست داشتنی ترین شوهر دنیا می کنن و در همون لحظه بدترین. خودت رو ببین. چشمای سبز، پوست برنزه، خیله خب دیگه وادادم. یالا بریم!

+ ساعت 11:14 بعد از ظهر چهارشنبه 26 تیر1387 ، آ ز ا د |


نوشته مطبوعاتی باعث می شه آدم یه وسواس خاصی تو نوشتن پیدا کنه. مثلا اینکه دنبال این باشه که کامل بنویسه طوری که بتونه همه جوره از گفته ش دفاع کنه شاید واسه همینه که نوشته های سینماییم اینجا کمتر شده. اما خب. نوشته وبلاگی رو باید وبلاگی دید. پس همون کاری رو که قبلا می کردم ادامه می دم.

 از فیلمای تیم برتون محبوب یه چندتایی رو هنوز ندیده بودم که یکیش «سیاره میمون ها» بود. دیشب دیدمش. راه نداره باید باور کنین تیم برتون دیوونه س! کدوم آدم عاقلی عقلش به اینجا می رسه که جای آدم و میمون رو جوری عوض کنه که نفهمیم بالاخره هجویه س، فلسفیه، فانتزیه، علمی تخیلیه یا ... حالا چه اجباریه. بهتره فقط ببینیم و لذت ببریم. بخندیم از وسواس آقای میمون پاکیزه که می گه بدون دستکش دست به آدم نزنین! وقت تماشای فیلم واقعا به این فکر کنیم که دنیای میمونا اگه اینجوری بود چی می شد. یا شایدم هست و ما خبر نداریم. اصلا از کجا معلوم شاید ما خودمون میمون باشیم و چون پامونو از سیاره خودمون بیرون نذاشتیم اسم آدم رو خودمون گذاشتیم! تیم برتون بدجوری به اسطوره و مذهب گیر داده. یه جا جوری پته شو می ریزه رو آب که عالیجنابان نظریه پرداز با دیدنش بهونه خوبی پیدا می کنن برای نوشتن اندر تفکرات ملحدانه جناب برتون. یه جاهایی هم جوری ازش دفاع می کنه که می گیم صد رحمت به خرافات مامان بزرگامون! خب درستش هم همینه. کی چه می دونه. سفر به گذشته اگه ممکن نباشه نمی شه فهمید مجسمه «تید» خان و نوشته های بالا سرش واقعیه یا داستانی که میمون دختر (اسمش یادم نیست) می خواد برای آیندگان بگه و خودش هم می دونه ممکنه بگن خرافاته. به هر حال. سیاره میمون ها دیدنیه.

پ.ن

مایکل جکسون در نقش میمون دختر ! :


نگـــاه:     آرمانشهری متفاوت - مدینه فاضله فارابی و اتوپیای غربی

+ ساعت 5:29 بعد از ظهر چهارشنبه 19 تیر1387 ، آ ز ا د |


 

  همیشه گفتم به نظرم به جای حرف تازه زدن، حرف کهنه رو تازه زدن خیلی بهتره. همون پرداخت کلیشه. حالا یه نمونه سینمایی می خوام بیارم و سعی کنم خیلی مختصر بگم چه طور این پرداخت صورت گرفته.

  صحنه آشنایی «بلیک» با «تِل» در فیلم «مرد مرده»

Image hosted by allyoucanupload.com

  کلیشه اینجا اینه که ویلیام بلیک (جانی دپ) دختری رو می بینه که بهش ظلم میشه، کمکش می کنه و دختره خوشش میاد و ازش می خواد با هم قدم بزنن و بعدش هم بعله!  حالا چرا این صحنه خوب در اومده. خیلی کوتاه سعی می کنم بعضی از دلایلی رو که به ذهنم می رسه بگم:

۱- موقعیت طوری چیده شده که این اولین دختریه که بلیک تو فیلم به صورت تک به تک باهاش مواجه می شه و همین کمک می کنه که موقعیت رو باور کنیم و حتی فکر کنیم بلیک جوگیر شده و از زن ندیدن کف کرده بوده! نه اینکه در یک نظر عاشق شده و عنان اختیار از کف داده!

۲- دختر به بلیک که شاهد افتادن اون روی زمینه کنایه می زنه که "چرا نمی شینی عکس منو بکشی؟" همین باعث می شه شرمندگی و رودربایستی هم به انگیزه اون برای کمک به دختر اضافه بشه. در واقع می شه تصور کنیم بلیک ترسو یه جورایی مجبور شده و این یه توفیق اجباریه براش!

۳- بلیک در واقع هیچ کمکی هم به دختر نمی کنه جز تعارف کردن مشروب بهش. می بینیم که می خواد گل های پخش و پلا شده را برای دختر جمع کنه اما فقط ضایع می شه. در واقع لحن طنز این صحنه از مهمترین دقت هاییه که برای پرداخت خوبش لازم بوده و به خوبی هم رعایت شده. جانی دپ هم که خودش یه پا کمدینه. جالبه که وقتی به دختر که حسابی خیس و گلی شده مثلا کمک می کنه که از جاش بلند بشه اونقدر "آقای پاکیزه"! هست که دست هاش رو با دستمال تو جیبش تمیز می کنه!

۴- بلیک مث یه قهرمان و فرشته نجات نیست که اومده باشه برای نجات دختره. بلکه اون قدر ترسو و دست و پا چلفتیه که وقتی می خواد با دختره قدم بزنه محض احتیاط پشت سرش رو می پاد که اگه طرف ظالم سر رسید احتمالا تا دیر نشده دمش رو بذاره روی کولش و بزنه به چاک! ضمنا سکوتش رو هم در برابر این اتفاق خوب توجیه می کنه که می ترسیده دردسر بشه و الا یه چیزی حتما می گفته به اون یارو. این قمپز در کردن ها هم که صد البته برا دخترایی که پسر اینجوری بلند کرده اند کاملا ملموسه!

۵- چون کارگردان "جیم جارموش"ه!

+ ساعت 3:53 بعد از ظهر دوشنبه 5 فروردین1387 ، آ ز ا د |


 

بهمن ۸۶

 

بالاخره بعد از مدت ها دی وی دی خام فروختن این فروشنده های میدون انقلاب نسخه ی واقعی «سنتوری» یافت شد. دیشب تازه اولین بار فیلم رو دیدم. اصلاً انتظار دیدن همچین فیلمی رو از مهرجویی نداشتم. تا به حال فقط «لیلا» رو ازش زیاد دوست داشتم اما از حالا به بعد سنتوری (صد البته این نسخه ی سانسور نشده و کاملی که ازش دیدم) شد بهترین فیلم مهرجویی برام. داستان کلیشه ایه اما همین برام جذابش کرده این زنده کردن کلیشه ها که کار همه ی بزرگانیه که دوست دارم مثل تارانتینو، برادران کوئن، ریدلی اسکات، تیم برتون و ... . تدین فیلم محشره. در نهایت ایجاز و در عین حال سادگی و روونی کار شده. گلشیفته و رادان بهترین بازی هاشون رو دارن. متن محکم و بامزه و دوست داشتنیه موسیقی بی نظیره اصلاً اینا چیه دارم می گم فیلم خوبه دیگه این حرفا رو نداره. تماشاگر رو محو خودش می کنه، تلخه اما شیرین. دوست داشتینه. دیدنیه. فقط... ای کاش اون صحنه های معتادای توی پارک کمتر بود. بعد از بار اول دیدن این تنها«کاش» یه که برام مونده. امیدوارم تو بارهای بیشتر دیدن هم همین یکی باقی بمونه و بیشتر نشه.

در ضمن؛

 سنتوری داستان خودشو تعریف می کنه بی هیچ ادعا و ادایی. حرفای سیاسی هم که دربارش زده می شه زورکیه. اگرم همچین اشاره هایی داشته باشه که به نظر من دور از ذهنه، تو لایه ی اول نیست و به هیچ جای فیلم صدمه نزده. این از معدود فیلمای ایرانی بود که دیدم و از اکران عمومی نشدنش واقعاً تاسف خوردم. جاش تو سینماهای بی رونق ما واقعاً خالیه. فیلم زندگی جانی کش رو دیدین؟

Walk the line

 

سنتوری منو یاد اون انداخت که خیلی ازش خوشم میاد فقط حیف که «خواکین فونیکس» قبلش نقش امپراتور گلادیاتور رو بازی کرده،به نظرم این نقش برا منفور کردنش تو تمام دوران بازیگریش و اینکه هیچ نقش مثبتی بهش نیاد کافی بوده!!!۰

 

 

+ ساعت 1:47 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

بهمن ۸۶

 

   «بچه ی هالییوود» ترجمه ی پرویز دوائی کتاب فوق العاده شیرین و آموزنده ایه. یه قسمت از بخش های شیرینش رو تو این پست نقل می کنم اما قبلش برای معرفی، عین برخی از عبارات پشت جلد کتاب رو میارم:

  «... ترجمه ی کتابی به اسم اصلی Growing up in Hollywood که رابرت پریش نوشته، که رابرت پریش از بچگی در هالیوود بزرگ شده، که از بچگی توی فیلم ها بازی می کرده، که بعداً شده مونتور فیلم، و بعداً شده کارگردان فیلم، با فیلم هائی مثل دشت ارغوانی، آتش زیرین، فریادکن خطر، سرزمین شگفتی انگیز، به شیوه ی فرانسوی و اینها.»

 « بهترین دفتر خاطراتی که راجع به شهر سینما نوشته شده». (لوس آنجلس تایمز)

*   *   *

   سینما «رویال» بوی عطر و سیگار برگ و عرق بدن می داد؛ بوی بزرگسال ها. سینما «لیریک» بوی رخت چرک و آب نبات مانده و ادرار می داد؛ بوی ما بچه ها. سینما «لیریک» دو تا توالت داشت، ولی ما بچه ها اغلب چنان محو فیلم بودیم که دلمان نمی آمد حتی برای یک لحظه هم که شده سالن را ترک کنیم. احتیاج به توالت موقعی پیش می آمد که آدم به هیجان آمده باشد. در لحظه های مهیج هم هیچ قدرتی در جهان نمی توانست ما را از روی صندلی هایمان بلند کند. در صحنه های زد و خورد و التهاب لب صندلی می نشستیم و چشم هایمان مبهوت پرده بود که چطور جک هاکسی از این طرف دره به آن طرف می پرد و یا سرخ پوست ها را به گلوله می بندد، یا هارولد لوید چطور بالای آن ساختمان به عقربه ی ساعت آویزان است و زیر پایش ماشین ها مثل مورچه رد می شوند. مثانه های کوچک ما اغلب لبریز بود. اگر صحنه های روی پرده از آن صحنه های داغ و پر هیجان بود، همان طوری که چشم به پرده داشتیم ادرار می کردیم، یعنی بدون اینکه دکمه شلوار را باز کنیم یا نگاهی به زیر پا بیاندازیم، ادرار را ول می کردیم. اغلب خودمان هم متوجه نبودیم تا جریان گرم و مطبوعی را حس می کردیم که در طول پاهای برهنه مان به طرف کف سینما سرازیر می شد. کف سینمای «لیریک» از ادرار چند نسل بچه ی سینمارو اشباع بود.

  سینما «رویال» وضعش به کلی فرق می کرد. از میان دره ی «وامپ» های سالن انتظار که می گذشتیم، مادرم گفت: «رابرت، دستشویی لازم نداری بروی؟» گفتم نه، و راست می گفتم؛ احتیاج به دستشویی موقعی پیش می آمد که فیلم شروع شده باشد و نه قبل از آن.

 

Rita and director Robert Parrish Fire Down Below (1957)

A Warwick-Columbia Picture

Producers: Irving Allen and Albert R. Broccoli
Director: Robert Parrish

Screenplay: Irwin Shaw,
based on the novel by Max Catto

Featuring:
Rita Hayworth as Irena
Robert Mitchum as Felix Bowers
Jack Lemmon as Tony
Herbert Lom as Harbor Master
Bonar Colleano as Leuitenant Sellers
Bernard Lee as Doctor Sam Blake
Edric Connor as Jimmy Jean

     ریتا هیورث و رابرت پریش/ پشت صحنه ی آتش زیرین

+ ساعت 1:46 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

بهمن ۸۶

 

۱- هیچکاک در مصاحبه مفصلی که با تروفو در کتاب «سینما به روایت هیچکاک» انجام داده به نکته مهمی در خصوص موفقیت تجاری فیلم اشاره می کند. اینکه زن باید مورد شکنجه واقع شود!

  شکنجه اعم از روحی و جسمی. به هر حال اگر در فیلمی زن آزار نبیند تضمینی به موفقیت فیلم نمی توان داد. (البته نیازی به گفتن نیست که رعایت این مورد به تنهایی تضمین فروش فیلم را نمی کند). این گفته از آن جهت بیشتر مورد توجه من است که کاملاْ صادقانه و رک گفته شده. بررسی روانشناسانه  اینکه خوب حالا این خوب است؟ با حقوق بشر جور در می آید؟ آیا فعالین حقوق زنان را آشفته نمی کند؟ و بسیاری مسائل از این قبیل که فرع بر فوت و فن کارگردانی هستند در این اظهار نظر کمترین اهمیتی نداشته اند!

  حافظه دیداری خود از فیلم ها را مرور کنید. خواهید دید که این شاه کلید هیچکاک تقریباً همه جا هر وقت فیلمی موفقیت تجاری -و حتی هنری- داشته، به کار آمده نه چون او به آن اشاره کرده بلکه به آن دلیل که در طریقت شهودی کارگردانی فیلم، خیلی مسائل به صورت غریزی مشترک هستند.

۲- از فیلم معروف «مرد عوضی» هیچکاک اصلاْ خوشم نمی آید. گفتم شاید در شرایط خوب ندیده بوده ام و قضاوتم درست نبوده اما اخیراْ نسخه دی وی دی دوبله اش را آن هم روی پرده و با کیفیت صدای خوب دیدم. بیشتر بدم آمد!! این کار بی ارزشش به شاهکار بدنام در... .

 

+ ساعت 1:45 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

دی ۸۶

 

  هدیه تهرانی، بازیگر خوش سیما و ارزشمند سینمای ایران، دوران عجیبی را پشت سر می گذارد. فلسفه می خواند، سینما را فراتر از بازیگری می آموزد، دستیاری کارگردانی می کند و وقتی از او می پرسند کی می خواهد فیلم خودش را کارگردانی کند و آیا اصلاً چنین قصدی دارد، می گوید عجله ای ندارد چراکه معتقد است فیلمسازی شدیداً نیازمند «جهان بینی» است... این مشهورترین و پولسازترین بازیگر سینمای ما به خوبی نسبت خود را با شهرت مشخص کرده و این، نویدِ آن می دهد که آینده ی تلخ اغلب بازیگران زن مشهور و خوش چهره ی سینما، در مورد او  مصداق نخواهد داشت.


 

  «هرکس بگوید شهرت را اصلاْ دوست ندارد و از آن گریزان است می توانم حدس بزنم دارد دروغ می گوید یا چیزی را پنهان می کند. محبوبیت ابداْ چیز بدی نیست و همه ی آدم های دنیا در رفتارهای روزمره شان هم برای این محبوب بودن و جلب محبت و علاقه ی دیگران تلاش می کنند... مهم این است که چه طور به این شهرت و محبوبیت نگاه کنیم... من خلوت و زندگی شخصی خودم را حفظ کرده ام و احساس می کنم ابعاد روحی و فکری آدم در چنین شرایطی باید خیلی فراتر از این باشد که در سایه ی شهرت از میان برود یا شکل عوض کند. در یک کلام، شهرت عامل تعیین کننده و ملاک مؤثری در مسیر زندگی ام نیست».

                                                    هدیه تهرانی، مجله ی سینما خانواده، خرداد ۸۶

+ ساعت 1:42 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

دی ۸۶

 

محلّ اختلاف!

 

Click for Full Size View

   فیلمی که محل اختلاف علما!! در سینما شده. خیلی از کسانی که از دوستداران پر و پا قرص پالپ فیکشن بودند با دیدن این فیلم دو جلدی، از تارانتینو روی گردان شدند، یه عده گفتند خوب هر کارگردانی کار بد داره و این کار ضعیف، چیزی از توانایی های تارانتینو کم نمی کنه، یه عده دیگه به علاقه ی خودشون به فیلم های قبلیش هم شک کردند و بقیه ی کارای تارانتینو رو هم بی ارزش دونستند و...

  اما افسوس که معدود بودن اونایی که این شاهکار رو اون طور که هست بفهمند و در مورد خودش و کارگردانش قضاوت کنند. یکی از این معدود آدم های باهوش و ارزشمند سینمای ما بهروز افخمیه. مجله ی دنیای تصویر، زمان نمایش کیل بیل یادداشتی از بهروز افخمی چاپ کرد با عنوان "مثل هذیان دم مرگ" که به نظر من قابل قبول ترین شکل فهم داستان استثنایی این فیلمه. پیشنهاد می کنم این نوشته رو حتماً گیر بیارین و بخونین. کیل بیل یه داستان عادی نیست که هر منتقد بازاری قدرت درکش رو داشته باشه. "بئاتریکس کیدو" دختریه که با اصابت گلوله به سرش درجا کشته می شه و اونچه ما در ادامه می بینیم چیزی نیست جز مالیخولیای ذهن یک زن شکست خورده در لحظه ی مرگ دردناکش. یک زن گنگستر امریکایی که دنیای تصویریش با فیلم های هنگ کنگی و انیمیشن های ژاپنی شکل گرفته و طبیعتاً اگه رویایی هم داشته باشه برگرفته از همین حافظه ی دیداریشه. مگه نه اینکه تک تک ما هر بار که تو زندگی شکست می خوریم تو ذهن خودمون واقعه رو بازسازی می کنیم، اکشنش می کنیم، کارای عجیب و غریبی که به هیچ وجه تو عالم واقع ازمون برنمیاد انجام می دیم و دست آخر هم با خیال پیروزی خودمون رو آروم می کنیم؟! 

  این نگاه ریزبینانه به کیل بیل پاسخ ساده ی همه ی سوالاتیه که فیلم برای تماشاگر خاصی که دنبال پیام و مفهوم می گرده بوجود میاره. و مسلماً تارانتینو کسی نیست که ارضا کردن این دسته از مخاطبانش هدف اصلیش باشه. به همین خاطره که این آدما وقتی می بینن تو هواپیمای فیلم، محل ویژه برای قرار دادن شمشیر سامورایی تعبیه شده! هر کسی که کشته می شه خون بدنش مث فواره بیرون می پاشه! کودکی یه کاراکتر، انیمیشنه! یه دختر با یه شمشیر اسرار آمیز از پس یه گله آدم کش بر میاد! گلوله تو سرش می خوره و بعد از چهار سال کما زنده می شه! در حالی که هنوز توی هواپیماس یهو تو لباس بروسلی روی موتورسیکلت دیده می شه که تو یه شهر بزرگ راحت سوژه اش رو پیدا کرده و داره تعقیبش می کنه! و همه ی خالی بندی های فیلم های هنگ کنگی که توی فیلم هیجانش رو بر می انگیزه و از طرفی هم نمی خواد جو گیر باشه و دنبال دلیل منطقی براش می گرده و متأسفانه هوش پیدا کردنش رو هم نداره! اون وقت شروع می کنه به داد و فریاد که آی بیخودی بزرگش کردین، یه تقلید صرفه اونم ناشیانه، هیچی برا گفتن نداره و امثال این یاوه گویی ها!!!

  تارانتینو یه کار مهم اگه تو تاریخ سینما کرده باشه اینه که مخاطب خودش رو آگاهانه انتخاب کرده، اونایی که مد نظرشن رو برای خودش نگه می داره و منتقدین ناآگاه و بی سواد و کند ذهنی رو که بدترین مخاطبای هر اثر هنری هستند با تیز بینی تمام دست می ندازه و مسخره می کنه. آفرین به این نابغه ی سینمای عصر ما. 

 

                                                                   شناسنامه ی فیلم:             vol. 2   ،  vol. 1 

 

 

 

+ ساعت 1:41 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

آذر ۸۶

 

واقعیت، همپای تخیل

  «فیلم هایم به نوعی ساخته می شوند که تماشاگران زیادی برای درک کامل آن مجدداً باید فیلم را ببینند... مرتبه ی دوم، حرف اصلی فیلم را که به کمک تصاویر زده می شود بهتر می فهمند... زیبایی شناسی من در عین حال هم انتزاعی است و هم قابل درک برای تماشاگر عامی. شاید به نظر متواضع نیایم اما سینمای هیچکاک این گونه نیست. وقتی برای دومین مرتبه فیلم های او را می بینم، تمام نقایص و اشکالات فیلم نامه به چشم می خورد. زیاده از حد غیر واقعی و باور نکردنی با مسایل بازی می کند. تخیل برای او ارجحیت دارد. من این گونه نیستم. دوست دارم همه چیز از نظر روان شناسی باور کردنی باشد، همین طور از نظر تاریخی و اجتماعی... او هنرمند بزرگی است، اما زیادی با واقعیت شوخی می کند. نمی توانم با او موافق باشم. به نظر من فریتس لانگ جالب تر است. تخیل در آثار او هرگز فدای واقعگرایی نمی شود».

 

پ.ن

  روزی روزگاری سرجو لئونه/ نوئل سیمسولو/ ترجمه: نادر تکمیل همایون، مرجان شریفی خراسانی/ نشر: روزنه کار/ تهران ۱۳۷۹

+ ساعت 1:36 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

آبان ۸۶

 

بخشش، اقتـــدا به زمان

TinyPic image

  خیلی وقته وقتی فیلم می بینم دیگه به این فکر نمی کنم که از دید منتقدانه فیلم خوبی بود یا بد، چند ستاره می گیره یا هر چیز دیگه ای که برا نوشتن از یه فیلم به نظر خیلیا اصل محسوب می شه. فیلم می بینم و ذهنم رو آزاد می ذارم که لذت ببرم حتی از چیزایی که می گن نباید لذت ببری! می خوام اگه قراره ذوقی تربیت بشه مال خودم باشه نه بر اساس تلقیات دیگران از قوت و ضعف اثر هنری. می خوام مث تارانتینو از هر کار کلیشه ای و تجاری یا از دید عام، بی ارزش، بهره ی خودم رو ببرم. نمی خوام ادامه دهنده ی چشم و گوش بسته ی مسیر گذشتگانی باشم که اگه درست و نادرستی برای هنر تعریف کرده اند پایه ای براش ندارن جز آثار هنری که تا اون برهه ی زمانی ساخته شده. به این باور دارم که اول اثر هنری بوده بعد قاعده. دلم اول بودن رو می خواد... اگه یه روزی از یه فیلم هندی هم تو وبلاگم نوشتن تعجب نکنین. فوقش می گین وبلاگش افت کرده و سطحی شده یا اینکه لامپ فکرش خاموش شده! ما که گفتیم همیشه: بدنامی رو عشقه :-)

  حالا بگذریم اینا هیچ ربطی به ۸۸ دقیقه نداشت. حس نظریه پردازی ندارم بذارین همینطور فهرست وار و بی ترتیب و پراکنده هر نکته ای رو که ازش پسندیدم بگم. اینجوری بهتره:

- شخصیت آل پاچینو (دکتر گرَم) که مث آلیشیا (بدنام)، سیما (شوکران) و خیلی دیگه از شخصیت های سینمایی محبوبم بدنامیه که اصراری هم بر خوشنام بودن نداره و فقط وقتی می شناسیمش ایمان میاریم که بدنامی به معنای بدی نیست!

- بازی مثل همیشه جذاب آل پاچینو

- ریتم تند و کاملاً گیرای فیلم که اجازه ی نفس راحت کشیدن به آدم نمی ده. معنای دیالوگ "تیک تاک داک" رو فقط نمی فهمیم، حسش می کنیم و باهاش تا انتهای فیلم درگیریم. فیلم دو ساعته و قراره فقط ۸۸ دقیقه رو به تصویر بکشه اما این دو ساعت از ۸۸ دقیقه هم کمتر برامون می گذره. جادویی که سینما با زمان می کنه. بازسازی دقیق واقع: وقتی دلهره داری زمان زودتر می گذره.

- فیلمنامه ی قدرتمند. میون این همه صحنه ی اکشن و جذاب پلیسی که به اندازه ی کافی جذابیت برای موجه شدن یه فیلم رو داره شخصیت ها گم نمی شن. موازی با جریانات شناخته می شن و موازی با کشف معماهای پلیسی فیلم پازل شخصیتی هر کدوم هم به جا و به موقع کامل می شه. فیلم گول جذابیت ایده ی محوری خودش رو نخورده.

- حل معمای ذهن خودم راجع به حکم اعدام. (البته با در نظر گرفتن این نکته که تجربه بهم ثابت کرده هر چیزی برام حل می شه خودش می شه مقدمه ی معمای بعدی!) بادیالوگ های پایانی فیلم که به زیبایی از زبون آل پاچینو بیان می شه، نقل به مضمون:

«به اعدام اعتقاد ندارم اما به حقوق کسانی که متحمل درد از دست دادن شده اند اعتقاد دارم. من خودم کسی رو از دست داده ام (خواهر کوچک دکتر گرم توسط بدخواهانش مورد آزار شدید جنسی قرار گرفته، به گونه ای وحشتناک بهش تجاوز شده و ... [این سه نقطه رو نمی گم تا اگه فیلم رو ندیدین لو نره براتون چون نکته ی اصلیه] و دکتر گرم قاتل رو بخشیده!). برام ثابت شده که زمان درد رو التیام نمی ده اما در عوض بخشنده عمل می کنه. درد آروم تر میشه...»

                                                                                               شناسنامه ی فیلم

+ ساعت 1:34 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

آبان ۸۶

 

 

DEATH   PROOF 

 

   این احتمالا حسیه که بیشتر آدما تجربش کرده اند. اینکه وقتی هنرمندی رو خیلی زیاد دوست دارن و ستایش می کنن موقع مواجهه با هر اثر جدیدی ازش حس دوگانه ای بین شور و نگرانی دارن. شور و شعف مواجهه با شاهکار احتمالی دیگه ای که باز تا مدتها تحت تاثیرش باشن و نگرانی از اینکه نکنه این اثر به خوبی قبلی ها نباشه و نا امید بشن. من دقیقا این حالت رو داشتم وقتی یکی از دوستان دعوتم کرد باهاش کار آخر تارانتینو یعنی "ضد مرگ" رو ببینم. خیلی سخته. اگه این دوست رو می دیدین و ازش می پرسیدین خوب می تونست وضعیت اون موقعم رو براتون تشریح کنه. با هر سکانس و دیالوگ خوب از جا می پریدم و از خوشحالی حالم دست خودم نبود. در عین حال هر لحظه نگران این بودم که سکانس و دیالوگ بعدی بد باشه و تصورم به هم بریزه. اما...

 "ضد مرگ" شاهکار بود. درست مثل همه ی فیلم های قبلی تارانتینوی عزیز. تارانتینو حالا تو این فیلم نه فقط به فیلمای دیگه ی تاریخ سینما ارجاع می ده که فیلم های قبلی خودش هم در این جمع قرار می ده. خشونت های جدی "سگ های انباری" (در آثار دیگه ی تارانتینو نوعی شوخی با خشونت دیده می شه که در "سگ های انباری" کمرنگ تره)، دیالوگ های پالپ فیکشنی، اشاره ی مستقیم به "کیل بیل" مثل صدای زنگ موبایل و اصلاً حضور عنصر موبایل در روابط داستانی و ... شیرینی های این کار هستند که تارانتینو کاشته چه بسا خاصه و ویژه برای عاشقای سینمای خودش.

 

TinyPic image 

 

  چیزی که بیش از همه من رو به این فیلم علاقمند کرد شباهت زیادش به پالپ فیکشن بود که هنوز که هنوزه محبوبترین فیلممه از تارانتینو. مسلماً این شباهت در فرم خاص بازی با زمان نبود - -ضد مرگ کمتر از همه ی فیلمای قبلی تارانتینو تقطیع فرمی زمانی داره- بلکه در شیوه ی چینش داستان بر مبنای دیالوگ های به ظاهر مزخرف و رکیک شخصیت ها بود و میزانسن های خاصی که از مهمترین وجوه تمایز پالپ فیکشن از آثار مشابهش بوده و هست. ضد مرگ رو چند بار دیدم و خوشحالم که می دونم از اون فیلماست که دیگران چه بسا براش بیشتر از یه مرتبه تماشا ارزش قائل نباشن اما من بارها و بارها با لذت فراوان تماشاش خواهم کرد؛

درست مثل "پالپ فیکشن"...

 

 

پ.ن

 

  مرگ اشعار زیبایی که در انتظار سروده شدن توسط شاعر زیبا احساسشان "قیصر" بودند تسلیت.

+ ساعت 1:32 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

مهر ۸۶

 

 TinyPic image 

  "بل دژور" فیلم عجیبیه. خوب البته این رو قبل از تماشا هم تا حدی می شه حدس زد. به هر حال "لوییس بونوئل" کارگردان عادیی نیست. اما این فیلم یه تجربه ی خاصه. حتی "این میل مبهم هوس" هم که از کارای مشهور بونوئله نمی تونه به پای سادگی، بی ادعایی و در عین حال قوت ساختاری و مضمونی "بل دژور" برسه. بونوئل روانشناسی س.ک.س در زندگی زناشویی رو به شدت ملموس تصویر کرده. جالبه، موقع تماشا یاد "مادام بوواری" فلوبر افتادم! «سورین» یا همون «بل دژور» به همسرش خیانت می کنه و هیچ دلیل موجهی هم براش نمی تونه بیاره. اونم چه خیانتی، کار عصرونه توی فاحشه خونه، هر بار با یه مرد جدید! اینجاست که دیگه می بینیم این فیلم از لحاظ جسارت مضمونی از مادام بواری هم پیشتر می ره. با این حال، با اینکه خود شخصیت هم از چرایی کارش خبر نداره ما باهاش همراه می شیم، به رفتارش ایراد نمی گیریم، دوستش داریم و در عین حال اشکالی هم در رفتار شوهر نمی بینیم، پس اون رو هم دوست داریم! ما این رفتار بدون توجیه رو می پذیریم و به هیچ چیز دیگه اهمیتی نمی دیم. واقعاً چرا؟ اگه اون رفتار رو بد می دونیم و مثلاً نمی خوایم از همسر خودمون ببینیم چرا از «سورین» بیزار نمی شیم؟ چطور هم به اون حق می دیم هم به شوهرش؟ همین نکته هاست که فیلم رو عجیب و قابل تأمل کرده. انگار فیلم نمی بینیم و یه زندگی واقعی رو شاهدیم. تو فیلم دنبال "بدمن" و "قهرمان" نمی گردیم. مث زندگی واقعی نمی دونیم بالاخره چی خوبه و چی بد، کی خوبه و کی بد، نیازی هم نمی بینیم خودمون رو گول بزنیم و یکی رو چشم بسته انتخاب کنیم چون می دونیم فیلمه و تبعات هیچ انتخابی گریبانگیرمون نمی شه پس واقع بین می شیم و با احساس واقعی مون با اثر مواجه می شیم. اما همینکه فیلم تموم شد...

  ما «سورین» رو درک می کنیم چون خودمون هم برا کارایی که انجام می دیم توجیه درست نداریم، در ظاهر، دایره ی اخلاقیات برای خودمون تعریف کردیم اما خودمون قبل از هر کسی می دونیم که قبولش نداریم، تو زندگی فیلم بازی می کنیم اما فیلمی رو که زندگیه نمی تونیم قبول نکنیم و در قبالش موضع بگیریم، ما خوبی رو دوست داریم اما بدیم، بدی رو دوست داریم اما خوبیم، زندگی می کنیم نه چون زندگی رو دوست داریم چون دقیقاً مثل «سورین» زندگی رو با اوهام و دریافت های ذهنی خودمون اون طور که برامون قابل تحمله می سازیم، "بل دژور" این فیلم ساده ی ساکت اروپایی که حتی موسیقی متن هم نداره آینه ی تک تک آدم های نا امید و درمونده ی زمونه ی مدرن ماست. آینه ی صاف و صادقی که از نشون دادن هیچ چیز ترسی نداره و ما رو دعوت می کنه به دو ساعت تمام دیدن بی واسطه ی خودمون!

                                                                                          شناسنامه ی فیلم (IMDB)

+ ساعت 1:30 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

مهر ۸۶

 

 خارش هفتساله

 

  "خارش هفتساله"ی "بيلي وايلدر" اولين فيلمی بود كه از اين كارگردان و از "مريلين مونرو" می ديدم. در واقع اولين سالی بود كه فيلم ديدنم به صورت هدفمند و غير تفننی در اومده بود .حدود 6 سال پيش بود. سر تماشا واقعاً از ته دل قهقهه می زدم. يادمه اون موقع تازه به خودم گفتم چه طور اين نوع كمدی هم تو عالم سينما بوده و من ازش بی خبر بودم! و اين شروع آشنايي من با محبوبترين كارگردان مؤلف سينماي كلاسيكم يعني "بيلی وايلدر" بود. مسلماً کارگردان های قوی تری هم از بین فيلمهای كلاسيك هست كه دوستشون دارم اما كارگردانی كه مثل وايلدر اين همه كار مطابق با سليقه ام داشته باشه و از اين گذشته قبل از كارگردان بودن فيلمنامه نويس بوده باشه بين اون ها نيست. كارگردان قدری كه هم بامزه است و هم وقتی می خواد جدی بنويسه شاهكار سياه و تلخی مثل "سانست بولوار" خلق می كنه كه ديويد لينچ درباره اش می گه: «من اگر مي توانستم هر روز "سانست بولوار" را می ديدم!».

 این محدود نبودن به یه سبک واحد، و جسورانه دست به تجربه ی آزادانه زدن، از مهمترین ویژگی های وایلدره که باعث شده شخصاً خیلی دوسش داشته باشم.

  "خارش هفتساله" فیلم کاملی نیست و خود بیلی وایلدر هم هیچ جای مصاحبه ی مفصلی که با کامرون کرو انجام داده ازش به عنوان حتی یکی از بهترین آثارش یاد نمی کنه. کلیت داستان واقعا جذابه، سكانس های به یاد ماندنی ای داره که جاودانه ترینشون رو حتما همه دست کم خودش رو ندیده باشین ارجاع هایی که بهش شده رو دیدین. جایی که مریلین مونروی گرمایی! فیلم، توی خیابون روی دریچه ی جریان هوای مترو می ایسته تا خنک بشه و جریان باد، دامنش رو کامل می زنه بالا!

TinyPic image

 مهمترین فیلمی که به این صحنه اشاره داره "پالپ فیکشن" تارانتینوئه، در سکانس رستوران "جک رابیت اسلیم". فیلمهای کوتاه بلوتوسی رو هم که با این ایده و به عنوان برنامه ی "دوربین مخفی" ساخته شده حتماْ دیدین. می بینین که مجسمه هم از روی این صحنه ی به یاد موندنی ساخته شده! 

TinyPic image

 اصل ایده ی "مرد نجیب دوست داشتنی" هم از خوبی های این فیلمه که البته در آثار بعدی وایلدر مث آپارتمان به کمال می رسه، موقعیت ها و دیالوگ های بامزه ی وایلدری هم که دیگه حتی تو بدترین فیلمهاش جاشون خالی نیست! ولی "خارش هفتساله" فیلمنامه ی نسبتاً خسته کننده ای داره. مونولوگ بیش از حد داره تا جایی که احساس می کنیم فیلمنامه نویس این امکان روایی رو بهانه ای کرده تا از اطلاع دهی درست و به جا به مخاطب فرار کنه و همه چیزی که حتی در فکر شخصیت ها هم می گذره از زبون خودشون به مخاطب بگه و خودش رو خلاص کنه. در واقع این کم دقتی ها و همینطور اغراقی که در برخی جاها نمی تونه مرز بین بامزه بودن و یخ بودن! رو  درست رعایت کنه، باعث شده "خارش هفتساله" کار  تاریخ مصرفداری بشه (البته نسبت به شاهکارهای بیلی وایلدر نه در مقایسه با بسیاری آثار نازل و غیر قابل ذکر تاریخ سینما).

  بگذریم. مهم اینه که من هنوز فیلمی رو که باهاش وایلدر و مونرو رو شناختم دوست دارم و هنوز صحنه هایی برام داره که باهاشون قهقهه بزنم و نبوغ و ذوق استثنایی بیلی وایلدر، این سرزنده ترین کارگردان سینمای کلاسیک دنیا رو با شور و هیجان و عشق، تحسین کنم.

+ ساعت 1:28 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

مرداد ۸۶

 

تحول یا تغییر؟

 

  TinyPic image

   یکی از مسائلی که مدت ها ذهنم رو مشغول کرده بود این بود که آیا انسان قابلیت تحول پیدا کردن داره یا اینکه حال و آینده اش بر اساس گذشته ای که داشته قابل پیش بینیه و در واقع ریشه های عملکرد هر انسانی رو می شه در گذشته اش جستجو کرد. همین تردید باعث شده بود برای تئوری های روانشناسانه ی فروید و تاکیدش بر نقش مهم ناخودآگاه و شخصیت شکل گرفته ی شخص بر رفتار آیندش ارزشی قائل نباشم. از یه طرف تجربه ی شخصی و حتی جمعی این تئوری ها رو به اثبات می رسوند و از طرف دیگه جبر محتومی که همراه داشت و مغایر با آزادی و اختیار انسان بود برام پذیرفته نبود. یاد این دیالوگ بدنام می افتادم وقتی آلیشیا به دولین می گه: "چرا به اون ذهن پلیسیت کمی استراحت نمی دی؟ هر بار که تو چشات نگاه می کنم همه ی افکارت رو می خونم. یه هرزه همیشه هرزه اس یه مجرم همیشه مجرم!"

   این تردید ها همچنان ادامه داشت تا روزی که فیلم "تاریخ خشونت" دیوید کراننبرگ رو دیدم. این فیلم به بهترین بیان ممکن جواب این سؤالم رو داد. اینکه انسان نمی تونه "متحول" بشه اما ثابت هم نمی مونه بلکه کاملا مستعده برای "تغییر". مث انگور که تبدیل به شراب می شه به ظاهر تغییر ماهیت می ده اما در واقع این طور نیست. تغییر حاصل شده نه تحول. انگور به چیزی تبدیل شده که برخی خواص انگور رو هنوز داراست اما حالا تاثیر دیگه ای غیر از تاثیر انگور داره یعنی خاصیت مست کنندگی. جوئی کیوساک (نام قبلی شخصیت اول تاریخ خشونت) تبدیل به تام استال (نام جدید) شده. به ظاهر متحول شده و دیگه آدم کش و خشونت طلب نیست اما نه این فقط یه تغییره. تام همون خصائص جوئی رو داره  که حالا رنگ دیگه ای به خودشون گرفته اند. قبلا اگه برای پول یا لذت آدم می کشت الان برای دفاع از جان همنوع و بخصوص دفاع از حریم خونوادش آدم می کشه. عمل یکیه اما با دو اثر متفاوت.

TinyPic image

  حالا خیلی خوب می شه همون جمله ی آلیشیا رو نه کاملا موافق اما تا حدی مرتبط با این نظریه دونست. آلیشیا عوض می شه اما نه اینکه دیگه اعمال گذشته اش رو تکرار نکنه بلکه حالا همون اعمال رو با هدف دیگه ای مرتکب می شه. با هدف وطن پرستی! و یا چون معشوقش این رو ازش خواسته! همین نکته ی ظریف باعث می شه بدنام بر خلاف ظاهر که به نظر می رسه پایان خوش داره مضمونی به شدت تلخ داشته باشه. آلیشیا متحول نمی شه فقط تغییر می کنه اون هم نه تغییری که چندان خوشایند باشه. بدنام گذشته حالا خوشنام شده اونم خوشنام برای ذهنیت مطلق انگار پلیسی! فقط همین!!!

    شخصیت ادی (همسر تام) هم قابلیت تأمل زیادی داره. این زن قانون خونده است و وکیل، اما با این حال در نوع خودش خشونت طلبه و این خشونت طلبی در رفتار جنسی با همسرش نمود پیدا می کنه. چه بسا اصلا همین وجه اشتراک این دو باعث شده بتونن زندگی خوبی داشته باشن و بعد از فاش شدن هویت واقعی تام این زندگی بتونه ادامه پیدا کنه (فیلم اشاره ی قطعی به این ادامه یافتن نداره اما شواهد همین گزینه رو تایید می کنن). تغییر، ناگزیر از سرکوب ناخودآگاهه و این به این معنا نیست که اشتباهه. اگه قرار باشه ارزشگذاری ای صورت بگیره انکار ناخودآگاهه که نادرسته نه سرکوبش به قصد تغییر اونم سرکوبی که رنگ تازه به ناخودآگاه می ده.

   ناخودآگاه، تحول پیدا کردنی نیست اما تغییر پذیر، چرا. 

 

 

+ ساعت 1:17 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

مرداد ۸۶

 

 کلاسیکِ پست مدرن!

 

 TinyPic image

 

  هميشه كه زندگی به میل آدم نیس...  گریگوری پک/ تعطیلات رمی

همیشه که همه چی اون جوری که انتظار داریم پیش نمی ره. می شه داستانی عاشقانه باشه بدون وصال و حتی یه جمله ی «دوستت دارم». می شه داستان شاه پریان باشه اما نه انیمیشن و فانتزی که زنده و واقعی. می شه دختر، شاهزاده باشه و پسر، فقیر اما داستان سطحی و مبتذل نباشه. می شه همه چی کلیشه ای باشه اما در عین حال، تازه و جذاب. می شه هرچی نشدنیه شدنی بشه.

   تعطیلات رمی از اون کلاسیک های شاهکاریه که اگه نگیم بی همتاس به جرأت می تونیم بگیم کم نظیره. اینکه تو دوره ای که هنوز سینما تازه پا به عرصه ی مدرنیسم گذاشته، اثری پست مدرن ساخته بشه واقعاً جای تحسین داره. ویلیام وایلر داستان پریانی خلق کرده بدون انکار سابقه ی ذهنی مخاطبش از نمونه های نظیر و مشابه. تعطیلات رمی مثل آناستازیا و امثال اون، فیلم صرفاً خوبی که از یه داستان کلیشه ای معروف ساخته شده باشه نیست. شاهکاریه که اشاره ی آشکار داره به این داستان های مشهور. پرنسس آنی –که اول از همه همین اسم می تونه اشاره به آناستازیا باشه- وقتی حرف از مجلس رقص شبانه می شه می گه: «پس منم می شم شاه پریون و با لنگه کفش فرار می کنم» و ابتدای فیلم هم می بینیم که لنگه کفشش که کاملا تداعی کننده ی لنگه کفش سیندرلاست چه نقش مهمی در شخصیت پردازی آنای قبل از اون 24 ساعت گردش در رم ایفا می کنه. خیلی عجیبه. این فیلم کلاسیک با اسطوره های کلاسیک داره کاری رو می کنه که تو زمانه ی ما تازه و اولین بار با پالپ فیکشن و تارانتینو مد شده! ارجاع به فیلم ها و داستان های مشهور. تماشای تعطیلات رمی برای مخاطب چند نوع لذت رو توأمان داره. لذت فیلم سیاه و سفید دیدن و بر انگیخته شدن حس نوستالوژیکی که  تماشاگر به این قبیل آثارداره، لذت تماشای داستان پریانی جذاب و شیرین که خاطره ی دیده و شنیده های کودکی و داستان های عاشقانه ی گذشته رو زنده می کنه، لذت تماشای داستان پریانی که به روزه و تازگیش کاملاً ملموسه. هم پایان خوش اون قبیل آثار رو نداره و با ذائقه ی جدید دیداری مخاطب بیشتر سازگاره ضمن اینکه ابهام مدرنیسم رو هم نداره و به تماشاگر عام خودش بی اعتنا نیست. هم حرف هایی برای گفتن داره که اون رو از یه داستان عاشقانه ی کلیشه ای که شاید اگر هم خوب باشه اقضای زمانه نیست جدا می کنه. تعطیلات رمی فیلم مهجور مونده ای نیست و شهرت زیادی برای خودش و کارگردانش ویلیام وایلر به ارمغان آورده اما من فکر می کنم ارزشش خیلی بیشتر از اینه. اون قدر تسلط روی تاریخ سینما ندارم که بتونم ادعا کنم این فیلم یه آغازگر بوده چون ممکنه قبل از این هم به این سبک و به این قدرت کاری ساخته شده ولی به هر حال من ندیدم و فعلاً کاملاً شگفت زده ام!!!

  این جنبه از فیلم که من دربارش حرف زدم خاص ترین وجه قوت فیلم بود. اگه بخوام درباره ی فیلمنامه ی خوبش و جزئیات سنجیده و محشری که داره، بازی های عالیش بخصوص کار سختی که هپبورن با میمیک چهره اش انجام می ده، تقطیع نماهای دکوپاژی حساب شده ی کارگردانیش بخصوص تو صحنه ی فاینال و خیلی چیزای دیگه که یکی یکی دارن میان سر زبونم و دلمم نمیاد نگم حرف بزنم دیگه نوشته ام میشه نقد و اصلا دوست ندارم این اتفاق بیفته چون نه اینجا روزنامه و نشریه ی سینماییه نه تعطیلات رمی فیلم تازه و نقد نشده ایه تنها اتفاقی که مایلم رخ بده اینه که اوج  هیجانم رو از تماشای چندمین باره ی این فیلم منتقل کنم. فیلمی که به نظرم فقط باید خوب و بارها  و «عاشقانه» دیدش. همین.

+ ساعت 1:15 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

مرداد ۸۶

 

   طوری آرزو کنید که انگار همیشه زنده می مانید، طوری زندگی کنید که انگار همین امروز می میرید.

جیمز دین

   به خاطر کارهایی که تابحال انجام داده ام خوشحالم. البته همیشه از نتیجه ی کارها راضی نیستم، بلکه از تصمیماتم خوشحال هستم چون همه شان را خودم گرفته ام!

کوین کاستنر

   به پایان خوش اعتقادی ندارم، ولی به سفرهای خوش اعتقاد دارم،  چون که بالاخره یا شما در سن جوانی خواهید مُرد یا آن قدر زندگی خواهید کرد که ببینید دوستانتان بمیرند. این چیز بی اهمیتی است: زندگی!

جرج کلونی

   در هالیوود اگر شما مرد باشید و آزادانه افکارتان را بیان کنید به عنوان یک مرد کامل شناخته می شوید، اما اگر یک زن باشید و همین کار را بکنید چیزی بیشتر از یک هرزه ی اعصاب خُرد کن نیستید!

سیگورنی ویور 

   در تمام طول زندگی تنها بوده ام. به همین خاطر کاملا خودم را می شناسم، پس وقتی به خودم نگاه می کنم همه ی چیزی که می بینم خودم هستم و این ملال آور است.

مورگان فریمن

   خودت باش . جهان اصل را ستایش می کند.

اینگرید برگمن

 

پ.ن

نقل قول ها برگرفته از مجله ی دنیای تصویر، امیر قادری

+ ساعت 1:10 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

تیر ۸۶

 

ورای پوسته

 

   برتولوچی از اون کارگردان هاست که حسابی بدنامه! طوری که وقتی فیلمی ازش می دی دست کسی حتما باید جوانب احتیاط رو در نظر بگیری و بگی: مراقب باش کجا و با کی می بینیش! واسه همین خیلی از سینما دوستان اخلاق گرا معتقدند صحنه های جنسی فیلماش اضافیه و اصلا لزومی نداره اینقدر به روابط جنسی و برهنگی نزدیک بشه. نمونه ی بارزش فیلم "رویابین ها" یا "خیالباف ها" یا "رویازدگان" یا همون "دریمرز" خودمونه با اون اینسرت خفنش! که تو کمتر فیلم سینمایی معتبر و خوب مثلش رو دیده ام. قضیه طوری شده که دیگه به فیلمای برتولوچی می گن: "مینی"!!! اما این به نظر من فقط پوسته ی ماجراست. برای فهمیدن نگاه آدم متفاوتی مثل برتولوچی باید عمیق تر کاراشو بررسی کرد.

 "زیبای ربوده شده" رو شاید خیلی دیر اما تازه دیدم و شباهت زیادی که تو تِم "بکارت" با "دریمرز" داشت خیلی توجهم رو جلب کرد. برتولوچی برای تصویر کردن خوبی و زیبایی که مد نظرشه فضایی خلق می کنه به نهایت زشت و وقیح. شاید چون تنها راه درک زیبایی رو تقابل کامل اون با زشتی می دونه و این چه بسا نشأت می گیره از نگاه نسبی اش به زیبایی. نگاهی که دست کم تو زمانه ی ما به نظر می رسه گریزی ازش نباشه. اگه اون روابط جنسی آشکار و دریده ی "زیبای ربوده شده" نبود ما چطور می تونستیم زیبایی صحنه ی آخر فیلم رو درک کنیم؟ صحنه ای که کاملا عاطفیه با اینکه در بستر یه رابطه ی جنسی نشون داده می شه. من این صحنه رو معادل "بوسه" تو فیلم های کلاسیک می دونم. به همون لطافت به همون زیبایی و به همون سرشاری از احساس پاک انسانی.

 

+ ساعت 1:7 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

خرداد ۸۶

 

 

"همه ی ما به آینه هایی نیاز داریم که یادمون بیارن ما کی هستیم.

 من با بقیه فرقی ندارم!"

   فکر کنم حالا به بهونه ی صحبت کردن درباره ممنتو (یادآوری) فرصت خوبی باشه که بگم چرا از امثال فیلم هایی مثل تصادف (برنده ی اسکار!) و ۲۱ گرم خوشم نمیاد. اون چیزی رو که قابلیت سینما رو در شکست زمان برای من یه فرم بکر و بدیع ساخت پالپ فیکشن تارانتینو بود و ممنتوی کریستوفر نولان. اگه جای من بودین و می دیدین تصادف و ۲۱ گرم با بازی مسخره و بی منطقی که با زمان کردند -بدون کمترین مناسبت اقتضای روایی فیلم با این انتخاب- چقدر ناشیانه یه الگوی خوب سینمایی رو دستمالی کردن و باهاش محبوب شدن اون وقت می فهمیدین تحمل این دو تا فیلم، با سابقه ی تجربه هایی مثل فیلم های تارانتینو و کریستوفر نولان برا یکی مث من چقدر سخت بوده. پالپ فیکشن، جز با اون شکست زمانی نمی تونست ساخته بشه چیزی که تو فیلم ممنتو دیگه به وضوح بیشتری پیداست. روایت از آخر به اول ممنتو فقط از زاویه ی ذهن آدمی مثل لنی که دچار مشکل حافظه هست و وقایع رو پاره پاره به یاد میاره باور پذیره. بذارین یه مثال بزنم. تابلوی گرنیکای پیکاسو رو حتما دیدین. فکر می کنیم چرا این کار از بین بقیه ی آثار پیکاسو اینقدر موفق بوده؟ پیکاسو فرم انتزاعی خودش رو از آناتومی انسان داره اما این فرم با هر موضوع و ایده ای چفت نمی شه. مثلا یه صحنه ی عاشقانه رو اگه با اون فرم های دفرمه ی پیکاسو ببینیم به دلمون نمی چسبه یا مثلا برای تصویر زیبایی یه دختر قلم شاعرانه ی امپرسیونیست هایی مثل رنووار لازمه نه خطوط اغراق آمیز و پر از غم و درد ونگوگ. هر محتوایی فرم و غالب خودش رو می طلبه و بازی بیخود با فرم مهمترین چیزیه که ارزش هنر مدرن رو همیشه زیر سوال برده و ذائقه ها رو به کارهای کلاسیک و رئال سوق داده. امثال ایناریتو الگوهای خوب نابغه هایی مثل تارانتینو رو دستمالی می کنن و با ادامه ی این مسیر تعجبی نداره اگه سینما دست از نوآوری بکشه و به بهانه ی غیر هنری بودن شیوه های روایی نو ،بدون توجه به سیر تحول تاریخی بشر امروز ،دوباره روی بیاره به فرم های خطی اونهم نه کارای خطی خلاقانه مثل خیلی آثار خوب کلاسیک.

  خوب بگذریم بحث ممنتو بود. ممنتو یکی از بهترین فیلمنامه های معاصر رو داره که با اون کارگردانی خلافانه و نو، دیگه کامل کامل شده. دردی که شخصیت اول به خاطر از دست دادن حافظه ی کوتاه مدت می کشه تماشاگر هم با همه ی وجودش حس می کنه. فیلم هایی که ساختار فرمالیستی دارن معمولا دچار این ایراد می شن که تماشاگر با فیلم همراه نمی شه و با فاصله ی یه تماشاگر -نه کسی که واقعا در سیر ماجرا حضور داره- وقایع رو دنبال می کنه. این همون مرز باریکیه که استفاده ی بجا از فرم رو از بازی با فرم تمایز می ده. وقتی پس و پبش شدن های تصویر کاملا از ذهن شخصیت باشه و تنیده با موضوع فیلم، دیگه ما نمی پرسیم چرا اینجوری شد چون می دونیم باید اینجوری می شد. برا همین همراه می شیم، همذات پنداری می کنیم و سوال هایی که فیلم برامون ایجاد می کنه به جای اینکه گیجمون کنه ما رو به کشف و پیدا کردن راه حل ترغیب می کنه. سعی می کنیم مثل لنی با نوشته ها گذشته رو به یاد بیاریم و پازل داستان رو درست سر هم کنیم همون کاری که لنی می کنه. از آدمایی که از وضعیت لنی سوء استفاده می کنن بدمون میاد چون از خودمون و یافته هامون تا اون لحظه سوء استفاده کرده اند و در واقع هیچ کجا چیزی بیشتر از دانسته های لنی نمی دونیم پس در طول تماشای فیلم، واقعا این بیماری دردناک رو تجربه می کنیم و این به نظر من مهمترین تاثیریه که از یه فیلم خوب انتظار می ره. همون معنای قشنگی که از سینما گفته اند و همیشه دوسش داشته ام اینکه:

   "سینما یعنی تجربه ی آنچه تجربه اش در خارج امکان پذیر نیست یا متضمن هزینه های گزاف است" یا به عبارت دیگه همون تماشای برف و لذت بردن ازش از پشت پنجره بدون متحمل شدن سرمای کشنده ی زمستون یا مثل تجربه ی سقوط بدون خطرات شکل طبیعی اون، وقتی سوار ترن هوایی شهر بازی می شیم و بالاخره مثل یه واکسن، یه میکروب ضعیف شده که ما رو در مواجهه ی واقعی با اون تجربه در عالم خارج ایمن و آسیب ناپذیر می کنه. همون کاتارسیس ارسطویی... 

 

   راستی یه توضیح درباره نوشته های سینمایی خودم تو این وبلاگ به خوننده های عزیزم بدهکارم اونم اینکه حتما دیدین که من تو انتخاب فیلم ها زیاد دنبال کارای جدید و به روز نیستم برا همین از نوشته هام هم درباره فیلم ها نباید انتظار نقد و تحلیل داشته باشین. اینا فیلمایی اند که به جاش به اندازه کافی توسط خیلی های بهتر از من مورد موشکافی قرار گرفته اند و من از این فیلم ها نام نمی برم که بخوام یه اثر رو تمام و کمال به دوستای وبلاگیم معرفی کنم بلکه هدفم فقط اینه که تو اون حسی که من موقع تماشا احساس کردم باهام شریک بشن یا فقط یه حس نوستالوژیک رو در اونا تحریک کنم و یاد خاطراتشون وقت دیدن این فیلم بیفتن. حتما این حس نوستالوژیک رو موقع دیدن سینما پارادیزو کاملا احساس کردین. یه چیزی تو اون مایه ها! یه ممنتو، یه یادآوری، یه آینه که یادمون بیاره کی بودیم و چه تجربه های سینمایی داشته ایم و با گذشت زمان از حافظه مون پاک شده اند...

    اینکه حس خوبی به نقد ندارم شاید به این خاطره که خودم بیشتر از اینکه جوایز یه فیلم یا نظر منتقدها، به دیدنش ترغیبم کنه همین تجربه ای که به مخاطبش انتقال داده برام اهمیت داره. شاید حتی فقط یه احساس خیلی کلی و مجمل که در یک جمله ی کوتاه بیان شده باشه اما برام بهتر از یه طومار نقد و تحلیلی باشه که خیلی وقتا جز خودآگاه کردن وجوهی از فیلم که همه ی لطفش به تاثیر ناخودآگاهشه اثر دیگه ای نداره.

 

 

+ ساعت 1:5 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

خرداد ۸۶

 

کوبریک، سینما و "پیِِِِِِِِِِِِِِِِِام"!

    "تی. اس. الیوت، در پاسخ کسی که از او پرسیده بود: عنوان "سرزمین ویران" چه معنایی می دهد؟ گفته بود: "همان معنایی که در شعر گفته ام" من هم در مورد کسانی که درباره ی "پیام" فیلم هایم می پرسند همین را می گویم: "فیلم های مرا ببینید، هرچه می خواستم بگویم، در آن ها گفته ام، فقط همین..."!

                           منبع: کروز، کیدمن، کوبریک، چشمان باز بسته/ ترجمه ی چیستا یثربی

  

    "به نظر من، نویسنده ها، نقاش ها یا فیلم سازان به خاطر حرف زدن با مخاطب نیست که کار می کنند، بلکه آنها چیزی را در وجودشان حس می کنند، ضمن آن که به یک فرم هنری هم علاقه دارند -کلمات را دوست دارند یا بوی رنگ یا فیلم و تصاویر را و یا کار کردن با هنرپیشه را. فکر نمی کنم هیچ هنرمند اصیل و با اعتباری، نقطه نظرش موعظه و پند دادن باشد و اساسًا در این جهت کار کرده باشد، حتی اگر خودش فکر کند اینطور بوده."!

                           منبع: فصلنامه ی سینما و ادبیات/ ترجمه ی همایون خسروی دهکردی

 

+ ساعت 1:4 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

خرداد ۸۶

 

 

    ديدن دي وي دي زير نويس فارسي «بعضيا داغشو دوست دارن» بعد از اون بدبختي هايي كه داشتم سر خوندن فيلمنامه و دیدن نسخه ی زبان اصلي اين فيلم -تازه با كيفيت وي اچ اس!- واقعا بهم چسبيد. اونم همچين فيلمي كه فيلمنامه اش بالاترين نقش رو تو موفقيتش داشته. عجب ديالوگهايي! كف آدم مي بره. اگه كتاب گفتگو با بيلي وايلدر (از كامرون كرو و با ترجمه ي گلي امامي) رو خونده باشين متوجه شدين كه اين فيلم محبوبترين فيلم خود وايلدره. هرجا كرو مياد از فيلم هاي ديگه ي وايلدر حرف بزنه اون يه جوري مطلب رو ربط مي ده به اين فيلم به هر بهانه اي. خاطراتي كه پشت صحنه با مريلين مونرو داشته اند، جك لمون، ماجراهايي كه سر نوشتن فيلمنامه با آي اي ال دايموند داشته اند، پيش نمايش هاي فيلم و... . من كه خيلي لذت مي برم يه كارگردان خوب كه ديگه سنش رفته بالا و فيلم نمي سازه با يه فيلم خودش هم كه شده از كارنامه ي خودش احساس رضايت كنه. اونم يكي مثل وايلدر كه اين همه فيلم خوب ساخته و سير حركتش تو سينما كاملا صعودي بوده. من شخصا آپارتمان و سانست بولوارش رو هم خيلي دوست دارم و در آينده حتما يه پست درباره سانست بولوار مي نويسم. چون خيلي حرف برا گفتن دارم درباره اين تلخ ترين فيلم كلاسيك سينما درباره ي هاليوود كه كارگردانش شيرين ترين كارگردان كلاسيك هاليووده! همه چيز فيلم بعضيا داغشو دوست دارن سر جاي خودشه و نمي شه از هيچ كدومش لذت نبرد اما تو اين بار ديدن بيشتر از همه فيلمنامه بود كه ديوونم كرد. اين همه فيلم با اين تم تغيير لباس و قيافه تو سينما ساخته اند اما انصافا كدوم يكي مثل بعضيا داغشو دوست دارن از آب در اومده اند؟ به نظر من كه هيچ كدوم. به نظرم واقعا اين فيلم حقش بود كه به عنوان بهترين كمدي تاريخ سينما انتخاب بشه. مونرو عاليه، توني كرتيس عاليه و جك لمون كه ديگه حرف نداره. اون حالت هاي مستاصلش وقتي تو لباس زنونه مجبوره هيزي بين استاك رو تحمل كنه يا نيشگون آزگود و رقصيدن باهاش رو واقعا آدم رو از خنده روده بر مي كنه. يا اون جا كه مجبوره بين اين همه دختر خودش رو نگه داره و مدام زير لب زمزمه كنه: من دخترم!" و چند سكانس بعد كاملا برعكس بايد به خودش بباورونه كه نمي شه با آزگود ازدواج كنه و زير لب مي گه: من پسرم! و بالاخره بهترين صحنه رو هم كه حتما مي دونين كجاس. صحنه ي فاينال فيلم. وقتي جري مي بينه مو طلايي نبودن، سيگار كشيدن و بد سابقه بودن به خاطر زندگي با نوازنده ي ساكسيفون و بچه دار نشدن هيچكدوم آزگود رو از تصميمش منصرف نمي كنه و مجبور مي شه بگه: تو انگار حاليت نيس. من مَردم!  و اون جواب غير منتظره رو از آرگود مي شنوه كه: خوب، هيچكس كامل نيس!!!!. اينجا ديگه ديدن قيافه ي لمون ديدنيه. خيلی جالبه كه اين تماشاگرهاي پيش نمايش هاي فيلم بوده اند كه با واكنششون باعث شدن اين ديالوگي كه وايلدر و دايموند به عنوان ديالوگ موقت برا اين صحنه نوشته بوده اند تو فيلم باقي بمونه و يكي از ماندگارترين ديالوگ هاي تاريخ سينما بشه. بعضيا داغشو دوست دارن به نظر من يه الگوي كامل، يه كلاس درس و يه شاهكار بي نظير در مقوله ي طنز و كمدي توي دنياس. اگه از اين فيلم لذت بردين از من مي شنوين حتما كتاب كامرون كرو رو هم بخونين حتما خوشتون مياد. اين آدم تو حرف زدن و مصاحبه هم نمك و مزه ازش مي باره. پيرمرد سن و سال داري كه بعد از اين مصاحبه چند سالي بيشتر زنده نمي مونه اما كارهاي خوبش تا ابد لبخند شيرينش رو تو اذهان دوست داران خودش و سينماي استثناييش زنده نگه مي داره. 

 

+ ساعت 1:3 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

خرداد ۸۶

 

 

    ديدن دي وي دي زير نويس فارسي «بعضيا داغشو دوست دارن» بعد از اون بدبختي هايي كه داشتم سر خوندن فيلمنامه و دیدن نسخه ی زبان اصلي اين فيلم -تازه با كيفيت وي اچ اس!- واقعا بهم چسبيد. اونم همچين فيلمي كه فيلمنامه اش بالاترين نقش رو تو موفقيتش داشته. عجب ديالوگهايي! كف آدم مي بره. اگه كتاب گفتگو با بيلي وايلدر (از كامرون كرو و با ترجمه ي گلي امامي) رو خونده باشين متوجه شدين كه اين فيلم محبوبترين فيلم خود وايلدره. هرجا كرو مياد از فيلم هاي ديگه ي وايلدر حرف بزنه اون يه جوري مطلب رو ربط مي ده به اين فيلم به هر بهانه اي. خاطراتي كه پشت صحنه با مريلين مونرو داشته اند، جك لمون، ماجراهايي كه سر نوشتن فيلمنامه با آي اي ال دايموند داشته اند، پيش نمايش هاي فيلم و... . من كه خيلي لذت مي برم يه كارگردان خوب كه ديگه سنش رفته بالا و فيلم نمي سازه با يه فيلم خودش هم كه شده از كارنامه ي خودش احساس رضايت كنه. اونم يكي مثل وايلدر كه اين همه فيلم خوب ساخته و سير حركتش تو سينما كاملا صعودي بوده. من شخصا آپارتمان و سانست بولوارش رو هم خيلي دوست دارم و در آينده حتما يه پست درباره سانست بولوار مي نويسم. چون خيلي حرف برا گفتن دارم درباره اين تلخ ترين فيلم كلاسيك سينما درباره ي هاليوود كه كارگردانش شيرين ترين كارگردان كلاسيك هاليووده! همه چيز فيلم بعضيا داغشو دوست دارن سر جاي خودشه و نمي شه از هيچ كدومش لذت نبرد اما تو اين بار ديدن بيشتر از همه فيلمنامه بود كه ديوونم كرد. اين همه فيلم با اين تم تغيير لباس و قيافه تو سينما ساخته اند اما انصافا كدوم يكي مثل بعضيا داغشو دوست دارن از آب در اومده اند؟ به نظر من كه هيچ كدوم. به نظرم واقعا اين فيلم حقش بود كه به عنوان بهترين كمدي تاريخ سينما انتخاب بشه. مونرو عاليه، توني كرتيس عاليه و جك لمون كه ديگه حرف نداره. اون حالت هاي مستاصلش وقتي تو لباس زنونه مجبوره هيزي بين استاك رو تحمل كنه يا نيشگون آزگود و رقصيدن باهاش رو واقعا آدم رو از خنده روده بر مي كنه. يا اون جا كه مجبوره بين اين همه دختر خودش رو نگه داره و مدام زير لب زمزمه كنه: من دخترم!" و چند سكانس بعد كاملا برعكس بايد به خودش بباورونه كه نمي شه با آزگود ازدواج كنه و زير لب مي گه: من پسرم! و بالاخره بهترين صحنه رو هم كه حتما مي دونين كجاس. صحنه ي فاينال فيلم. وقتي جري مي بينه مو طلايي نبودن، سيگار كشيدن و بد سابقه بودن به خاطر زندگي با نوازنده ي ساكسيفون و بچه دار نشدن هيچكدوم آزگود رو از تصميمش منصرف نمي كنه و مجبور مي شه بگه: تو انگار حاليت نيس. من مَردم!  و اون جواب غير منتظره رو از آرگود مي شنوه كه: خوب، هيچكس كامل نيس!!!!. اينجا ديگه ديدن قيافه ي لمون ديدنيه. خيلی جالبه كه اين تماشاگرهاي پيش نمايش هاي فيلم بوده اند كه با واكنششون باعث شدن اين ديالوگي كه وايلدر و دايموند به عنوان ديالوگ موقت برا اين صحنه نوشته بوده اند تو فيلم باقي بمونه و يكي از ماندگارترين ديالوگ هاي تاريخ سينما بشه. بعضيا داغشو دوست دارن به نظر من يه الگوي كامل، يه كلاس درس و يه شاهكار بي نظير در مقوله ي طنز و كمدي توي دنياس. اگه از اين فيلم لذت بردين از من مي شنوين حتما كتاب كامرون كرو رو هم بخونين حتما خوشتون مياد. اين آدم تو حرف زدن و مصاحبه هم نمك و مزه ازش مي باره. پيرمرد سن و سال داري كه بعد از اين مصاحبه چند سالي بيشتر زنده نمي مونه اما كارهاي خوبش تا ابد لبخند شيرينش رو تو اذهان دوست داران خودش و سينماي استثناييش زنده نگه مي داره. 

 

+ ساعت 1:3 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

اردیبهشت ۸۶

 

 

 

    امروز در اين شهر چو من باري نيست          آورده به بازار و خريداري نيست

 

    آن كس كه  خريدار  بدو  رايم  نيست          آنكس كه بدو راي خريدارم نيست

 

   همه چيزي كه مي خوام تو اين نوشته بگم درباره همين دو بيت خيامه كه به بهترين شكل مساله ي سرنوشت و جبري بودنش رو مطرح كرده. عجيبه هميشه يه جور ديگه اتفاق مي افته جوري كه انتظارش رو نداري در حالي كه بايد داشته باشي چون بارها و بارها ديدي كه زندگي هميشه همينطور بوده و خواهد بود. هميشه همه چيز اون جوري كه دوست داري نمي شه. خوب درسته يه جاهايي اين به نفعت تموم مي شه و بايد از تقدير سپاسگذار باشي اما هميشه كه اينطور نيس. خيلي ها سعي مي كنن با دلايل پفكي اختياري بودن زندگي رو برامون ثابت كنن از جمله معلم هاي ديني و معارف كه از اول دبستان تا آخر دانشگاه همين رو مي خوان تو كله مون فرو كنن. اينكه ببينين بچه ها اگه مجبور بودين كه نمي تونستين تصميم بگيرين چه كار كنين. من اگه الان تو سر شما نمي زنم معنيش اينه كه اختيار دارم و جبري در كار نيس! مسخره اس. با مثال هاي جزئي سعي مي كنن يه كليتي رو كه اصلا نمي شه توش شك كرد جور ديگه اي وانمود كنن. درسته من اختيار دارم كه جزئيات زندگيم رو خودم انتخاب كنم اونم تازه نه همه اش رو. ولي يه جبر بزرگي هست كه همه ي اين اختيار هاي كوچيك رو بي ارزش مي كنه و اون مرگه. من مختارم خوب باشم، بد باشم، از جام بلند شم، بشينم سر جام، بزنم تو سر تو يا ببوسمت و برات لاو بتركونم اما فقط اگه نميرم و زنده باشم! چه فايده؟ اين به نظر شما اختياره؟ بگذريم. سينما پاراديزو از اون نمونه هاس كه از اين تقدير، تقدير كرده! النا دير مي رسه سر قرار با سالواتوره و اين يه آينده رو براي سالواتوره عوض مي كنه. يه عشقش رو ازش مي گيره اما عشق بزرگتري رو براش جايگزين مي كنه كه اون عشق بزرگتر سينماست. آلفردو تو اين فيلم يه ديالوگ داره كه فكر كنم مي شه كنار اون شعر خيام كه بالا نوشتم تيترش كرد. به توتو (سالواتوره) مي گه: با همه احترامي كه براي خدا كه دنيا رو تو دو يا سه روز آفريد قائلم من اگه جاش بودم بيشتر طولش مي دادم... بهتر مي ساختمش!

 

 

اگه تو فيلم هاي خوب سينما دقيق بشيم مي بينيم كه اين مساله ي تقدير هميشه نقش كليدي تو پيشبرد داستان ها داره. اگه پست هاي قبليم رو خونده باشين حتما متوجه شدين كه اكثر فيلم هايي كه من مي پسندم همين درونمايه رو دارن. مرگ و دوشيزه ي پولانسكي، محله ي چيني ها و تس پولانسكي، كازابلانكا، پالپ فيكشن، فريدا و... . پايان خيره كننده ي كازابلانكا رو ببينيد، پايان غم انگيز تس و فريدا و محله ي چيني ها رو. همه اش به خاطر سرنوشت. چيزي كه نمي شه باهاش در افتاد. اگه هميشه تقدير به بدي ختم مي شد حتي مي شد بهتر بهش اميدوار باشيم چون حداقل نوعي عدالت وجود داشت اما اين طور هم نيست. بي عدالتي محضه يكي به اوج مي رسه و يكي به قعر نه چون حقش بوده نه چون بازگشت عمل خودش بوده فقط چون سرنوشتش اينطور رقم خورده بوده. به قول تس "يه قرباني هميشه قربانيه". از روز اول هستي اين داغ رو پيشونيش خورده و گريزي هم ازش نداره.

 

 ادبيات نمايشي يونان قديم هم كه به عنوان پيشينه ي تاريخي ادبيات جهان ازش ياد مي شه همه مي دونيم كه حول همين محور مبارزه ي انسان با سرنوشت مي گذره كه اغلب هم اين سرنوشته كه پيروزه. به هر حال با احترامي كه براي كسايي كه خلاف من فكر مي كنن قائلم من دنيا رو همينطور مي بينم. همين قدر تيره، همين قدر ناجوانمردانه، همين قدر ناعادلانه و همين قدر تلخ... مسلما خوشحال مي شم دوستاي وبلاگي خوبم اگه جزء اين مخالف هام هستن نظرشون رو بگن كه حتما تجربه اي مي شه كه به اندوخته هاي تابحالم اضافه مي شه و كمكي مي شه به نگاه بهترم به زندگي. مسلما هميشه روشني بهتر از تيرگيه. اگه گاهي سياهي رو ترجيح مي ديم براي نا اميد شدن از نور و اميده نه چون يأس و نااميدي و سيه بيني زيباتره...

+ ساعت 1:1 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

اردیبهشت ۸۶

 

   فریدا یکی از زیباترین و عمیق ترین فیلماییه که تابحال دیدم. ۳ ساعت مشاهده ی غم و رنج یه دختر جوون که در پایان مرگ غم انگیزش رو هم شاهدی نه تنها حوصله تو سر نمی بره که بی نهایت لذت بخشه برات. عینا همون حسی که با دیدن تس پولانسکی تجربه کردم. اما به جرات می تونم بگم قدرتی که فریدا در تصویر زندگی غم انگیز یه دختر داره تس (فیلم پولانسکی نه رمان قدرتمند توماس هاردی) نداره. و مسلمه که این فیلم رو فقط و فقط یه زن می تونسته کارگردانی کنه و کرده. ایراد معمولی که کارگردان های زن ایران و جهان دارن نگاه فمینیستیشون به جامعه و مردمه و همین کارهاشون رو در حد یک تعصب کورکورانه نزول می ده. من راستش با وجود طرفداران زیادی که کارگردانی مثل جین کمپیون داره شخصا فیلمهاشو از حیث مضمون و نشون دادن رنج های جنس مونث در جامعه اغراق آمیز می دونم و فاقد تاثیر درست حتی برای القای همون مضمون فمینیستی اراده شده. نمونه بارزش فیلم پیانوه. قدرت کارگردانی کمپیون رو نمی شه ندیده گرفت اما فضای بی نهایت تلخ داستان جایی برای تاثیر باقی نمی ذاره حتما شنیدین که هر چیزی در کنار نقیضش درست درک می شه. فیلمی که سراسر تصویر تلخی باشه جز عادی شدن صحنه های تلخ برای تماشاگر تاثیری نداره. اما فریدا رو ببینید... این دختر انگار تنهایی همه ی غم های عالم رو داره به دوش می کشه اما تا نباشه اون شادی ها و بازیگوشی ها و خنده هاش سر کشیدن شیشه ی مشروب تو اون مهمونی و پک هایی که از عمق وجودش به سیگار می زنه معنایی نداره جز تلاش بی ثمر نویسنده برای پر کردن مشکش از اشک تماشاگر. فریدا سراسر زندگیه واقعیت سوزناک زندگی یه دختر و در ادامه یه زن تو جامعه ی امروز بشر نه مانیفست فمینیستی یه کارگردان زن که هنوز نتونسته از زاویه بالاتر از جنسیت خودش به پدیده ها نگاه کنه.

 فریدا نه فقط در مضمون که موازی با اون تو ساختار هم متفاوت و تحسین برانگیزه. یه آمیختگی بی نظیر فرم و محتوا. سلما هایک عالی بازی می کنه. چرخش های شخصیت فریدا در یک آن از غم مفرط به شادی و از شادی مفرط به غم کاری نیس که با این قدرت سینمایی و بدون اغراق و فقط با یه انگیزش و حس درونی با جزئی ترین عناصر میمیک چهره از عهده ی هر کسی بر بیاد. تدوین فیلم استادانه اس. دیزالو هایی که از نقاشی به واقعیت و از واقعیت به نقاشی می شه دیدنیه. کارگردان به هیچ وجه خودش رو محدود به قانون رایج اما نه چندان درست وحدت تکنیکی فیلم نکرده. یه جاهایی کولاژ داره جای دیگه انیمیشن و جای دیگه زندگی کاملا رئال. به هر صحنه از فیلم چیزی از طرف کارگردان اعطا شده که نیازش بوده بدون توجه به پیش فرض های غلط قانون فرض شده ی سینما. و بالاخره می رسیم به یکی از مهمترین المان های تاثیر گذاری فیلم یعنی موسیقی دیوانه کننده ی اسپانیایی اثر. واقعا عجیبه! این گیتار اسپانیایی ها به تنهایی کار یه ارکستر از سازهای مختلف زهی و بادی و کوبه ای رو انجام می ده. هم شاد می شه هم غم انگیز و هم شاد و همزمان با اون سوزناک! درست مثل خود فریدا و غم عمیقی که در پشت رقصیدن ها و شادی ها و خنده های شیرین دخترانه اش نهفته. مثل مرگ زیبای فریدا و لبخندی که هنگام سوختن تن روی لب های قشنگش نقش می بنده. و این گروتسک یا سوگخند گویا بهترین معناییه که از زندگی می شه بیان کرد.

"Frida Kahlo in San Francisco, California, 1931" Print

لینک های مرتبط:

:: فریدا کالو، دختر مکزیکی - frida.ajayeb.ir ::

Book results for frida kahlo

فریدا کالو - ویکیپدیا

جامدادی: فریدا کالو

Frida

اسطوره سوررئاليسم زنانه
زن، مكزيكي، نقاش
يادداشتی درباره سلف پرتره های فريدا
داستان عاشق ماندن

+ ساعت 12:58 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

فروردین ۸۶

 

شاهکار سیصد!

 فیلم سیصد فیلم خوبی نیس اما این همه سر و صدای الکی آدم رو تحریک می کنه به نفعش حرف بزنه. درسته تصویری که سیصد از ایرانی های قدیم نشون می ده خوب نیس اما قابل باور هم نیس. نمی دونم وقتی فیلمی ضعیفه دیگه چه ترسی باید داشته باشیم از زیر سوال رفتن تاریخ و این حرفا بگذریم که سینما اصلا ماهیتش دروغ گفتنه و اونی برنده اس که دروغشو بهتر بباورونه حالا هر چی رو هم که دلش می خواد زیر سوال ببره چه عیبی داره؟ ماها اگه تاریخمون درسته و بهش می بالیم که تو تاریخ دیگر کشورها هم موثر بوده دیگه چه ترسی باید از این داشته باشیم که یه فیلم ضعیف بتونه اونو مخدوش کنه؟ پس یا تاریخمون ریگی به کفشش هست یا خودمون بی ظرفیتیم. همون کاری که شورای عالی انقلاب فرهنگیمون اول ریاست جمهوری احمدی نژاد کرد و هرچی ایسم بود تهاجم فرهنگی نامید و حکم به سانسورش داد حالا ما پر مدعاهای سینمایی داریم می کنیم. چه فرقی می کنه کسی که نتونه نظر مخالف رو قبول کنه -حتی اگه اون نظر دروغ باشه- فکرش منحطه و تردیدی هم توش نیس. خودمونو گول می زنیم. دین رو برمی داریم ایرانیت جاش می ذاریم اما در واقع همون طرز فکر رو داریم. اونا رو اسلام تعصب دارن ما رو ایران... سینما جای تجربه اس نه بحث و تحلیل و زشت تر از همه داد و بیداد. این برداشت ما از تجربه اس که دربارش بحث می کنیم و نظر می دیم. فیلم رو با فیلم باید جواب داد اونم نه به عنوان جواب و با تبلیغ تو رسانه که این جواب اونه اونم یه کارتون ایرانی مث جمشید و خورشید که از مدتها قبل در حال تولید و ساخت بوده و حالا به عنوان جوابیه جاش زده اند. سینما اگه اثری بخواد داشته باشه با خودآگاه کردن اون اثر خنثی می شه. میر کریمی حرف قشنگی می زد می گفت: "این عبارت معناگرا رو (که به فیلماش سنجاق کرده اند) اصلا قبول ندارم باعث می شه تماشاگر با پیش زمینه فیلم رو ببینه. من فقط فیلم می سازم تا مخاطب ببینه همین..." سیصد با همه ضعف داستانیش کادربندی ها و عکس های خوب هم داره محض اطلاع تا کسی خیال نکنه ما هم عرق وطنی داریم و داریم زیر حجاب ضعف های ساختاری می پوشونیمش و جور دیگه آتیش خودمونو می خوابونیم. اصلا حالا که این طوره سیصد خیلی هم خوبه اصلا شاهکاره! به کوری چشم دشمنای آزادی سینما...

+ ساعت 12:55 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

اسفند ۸۵

 

هیاهوی بی دلیل

درباره ی فیلم اخراجی ها (یا بهتره بگم مسعود ده نمکی!)

 

امين حيايي ، كامبيز ديرباز ، اكبر عبدي ، علي اوسيوند و ارژنگ امير فضلي در نمايي از «اخراجي ها» 

  

 فیلم اخراجی ها رو پرده ی سینما های تهران اومده. رفتم فیلم رو دیدم و همونی شد که تصورش رو داشتم. مگه می شه از مسعود ده نمکی انتظار فیلمی داشت که شعار و بیانیه توش نباشه. کسی که فقر و فحشا رو ساخته و از اون بدتر تو نشریه جبهه کارش احساس تکلیف برا هدایت مردم بوده (به قول امام خمینی تو کتاب جهاد اکبر: گاهی وقتها شیطان برای انسان تکلیف شرعی تعیین می کند) ما که داعیه ی خدا و  شیطان و هدایت و گمراهی نداریم اما اونا که دارن به دردشون می خوره لا اقل حرفای اونایی رو که ازشون دم می زنن -اگه اون موقع بچه بودن و نشنیدن- بعدش که بزرگ شدن خونده باشن!... این همه سر و صدا تو جشنواره و این همه داد و بیداد خود ده نمکی تو اختتامیه ی جشنواره همه اش برا یه کار مسخره ی ضعیف که شخصیت روحانی فیلم و همه ی حرفایی که راجع به اصلاح این آدم های دوست داشتنی می زنه حال آدم رو به هم می زنه. درسته این تنها وجه قوت فیلمه که تونسته شخصیت هاش رو به مدد دیالوگ های خوب طنز و بازی خوب بازیگرا محبوب از کار دربیاره اما چه فایده. کلیت یه کار که بد باشه جایی برا دیده شدن خوبی هاش باقی نمی گذاره. مسعود ده نمکی سواد سینمایی خوبی پیدا کرده و به کارش ایراد تکنیکی کمتر می شه گرفت اینو از خوش ساختی فقر و فحشا هم می شد فهمید اما سینمای حرفه ای فقط کادر بندی و تدوین و فیلمبردای و میزانسن و در یک کلمه کارگردانی نیست. فیلمنامه از ضروریات یه کار حرفه ایه که خوبی یا بدی فیلمنامه رو هم برخلاف تصور رایج مطابقتش با قواعد کلاسیک و دیکته شده ی نوشتن تعیین نمی کنه. مثال خوبی می تونم بزنم براش. تو ادبیات عرب کلامی کامله که فصیح و بلیغ باشه. فصاحت رو معنا می کنن به قاعده بودن مفردات کلام و بلاغت رو معنا می کنن مطابقت کلام با اقتضای زمان و مکان. پس تنها یاد گرفتن اصول کارگردانی و فیلمنامه نویسی کافی نیست. باید هوش و ذکاوت درک شرایط و نحوه درست بیان رو پیدا کرد که همین وجه تمایز کارگردان خوب و بد از همه. هنر قریحه می خواد و اکتسابی صرف نیست...

اگه مختصر نوشتم چون در کل از نقدی که علیه فیلم باشه زیاد خوشم نمیاد. همون در حد گزارش باشه بسه. چرا؟ چون مث بعضی ها! دغدغه ی اصلاح و نهی از منکر و این چیزا در سر ندارم!!! هر کسی آزاده فیلم مزخرف بسازه و منم آزادم بگم مزخرف بود!و وقتم رو هم برا اثبات این حسم بیخودی تلف نکنم!

درمورد پابرهنه در بهشت حرفای خوبی دارم. کار خوش ساختیه. منتظر می مونم تا اکران عمومیش

+ ساعت 12:50 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

بهمن ۸۵

 

این گروه خشن و وحشی دوست داشتنی...

 

 

  مدت هاست که بدنامی رو دوست دارم و همونطور که خیلی هاتون می دونین اسم وبلاگ قبلیم هم بدنام بود. بالطبع فیلم محبوبم هم بدنام هیچکاک بود و متن سرتیتر وبلاگم این دو بیت از حافظ:

 گر همچو من افتاه ی این دام شوی                 ای بس که خراب باده و جام شوی

 ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم         با  ما  منشین  و گرنه  بدنام   شوی

 در کل رعایت آداب اجتماعی٬ با ادب بودن٬ خوشنامی و این چیزا مدتهاست برام بی معنا شده چون به نظرم این مفاهیم کلی که بدون اینکه درست تعریف بشن فقط بنا به عرف زمانه مسلم فرض می شن و بهشون عمل می شه انسان رو از انسانیت دور می کنن تا اینکه براش ارزش محسوب بشن.

"این گروه خشن" یا "دسته ی وحشی" سام پکین پا  هم همونطور که از اسمش پیداست می خواد روایت زندگی یه عده آدم وحشی رو بکنه یعنی از همین ابتدا این صفت در نظر ما بد رو بهشون می چسبونه اما وقتی فیلم رو می بینی متوجه می شی که اون اندازه که آدم های اصلاح طلب اون جامعه وحشی اند این گروه بی ادب و بی نزاکت که یه سر دسته ی چرک و پرک به اسم "پایک" دارن خشن نیستن و بالعکس همین سردسته ی سبیلوی چاق (با بازی ویلیام هولدن) عاطفی ترین و دوست داشتنی ترین این آدمهاست. آدم های خوب لزوما نباید خوب نما باشند یا به عبارت بهتر خوشنام. اتفاقا اونی که به خوبی یه آدم ارزش می ده اینه که براش کوچکترین اهمیتی نداشته باشه دیگران در موردش چی فکر می کنن و چی می گن. این آدمه که شخصیت داره و یه چهره ی غیر فتوژنیک رو که حتی با گریم به هم ریخته تر هم شده به یه کاراکتر محبوب و موندگار بدل می کنه. از این کاراکتر ها دور و برمون زیاده اما با عینک کثیف عرف و قانون و اخلاقیات جامعه مون هیچ وقت قادر به دیدنشون نخواهیم بود...

 

+ ساعت 12:43 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

دی ۸۵

 

اینجا محله ی چینی هاست!

هیسس (هاش هاش!)

 

 

     پولانسکی به سبب تمایلش به درام های پوچ گرای ساموئل بکت -خصوصا در فیلم های آغاز دوران حرفه ای اش- توجه انتقادی بسیاری را جلب کرده است. همانگونه که در نمایش های بکت نیز دیده می شود٬ زبان و نارسایی های آن (حول تفسیری از فقدان یا شکست ارتباطات در جامعه ی مدرن) نقش مهمی را در فیلم های پولانسکی بازی می کند. استفاده ی دراماتیک از "سکوت" در چاقو در آب عملا بیشتر از دیالوگ های پر تنش فیلم مؤثر واقع می شود. در مکالمه های معمولی و کلیشه ا ی بن بست می توان تشخیص داد که چگونه زبان٬ به جای وسیله ی تبادل معنا و مفهوم برای فریب و نیرنگ به کار می رود.

      این زبان٬ آن چنان که کارگردان در محله ی چینی ها به وضوح نشان می دهد٬ به سادگی برای مغلوب ساختن  و یا آشکار کردن سرشت رمزآلود و پیچیده ی وضعیت بشری تکافو نمی کند. بهت و حیرت کارآگاه "جک گیتس" هنگامی که "لائورا مولرای" سعی دارد به او توضیح دهد که دختری که در جستجویش هستند هم دختر و هم خواهر اوست -نتیجه ای از زنای پدرش با وی- در واقع نارسایی های زبانی را برای فاش ساختن مشکلترین واقعیت ها خاطر نشان می سازد. از همین جاست که در پایان فیلم٬ هنگامی که "مولرای" مرتکب قتل می شود٬ دوست گیتس به وی نصیحت می کند که سعی نکند "چیزی بگوید". ناتوانی در توصیف هراس هایی که پولانسکی شاهد آن ها بوده٬ نهایتا از طریق "سکوت" قهرمانان مستأجر و تس انتقال می یابد.

 

کارگردانان سینمای معاصر امریکا/ بیژن اشتری/ ۱۳۷۴ نشر زرین/ صفحه ۱۱۵۹

+ ساعت 12:39 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

آذر ۸۵

 

 

                   ب ک ا ر ت

 

 

 

 

"تس" پولانسکی داستان یه دختر معصوم پاکه به اسم تس که بکارتش با یه اغفال و تجاوز ازش گرفته می شه. تس عوض نمی شه و همون دختر پاک و معصوم باقی می مونه اما با این تفاوت که حالا بدنامه و باکره نیست. تس برخلاف دوستاش دوری از مرد ها رو انتخاب می کنه و علاقه ای به عشق نداره چراکه یه بار شکل دروغین و وحشتناکی از اون رو تجربه کرده. تا اینکه یه روز یه  عاشق سوار بر اسب سفید! پیدا می شه که توجه معمول مردها رو به دخترها نداره و فقط تس رو دوست داره. از تس تقاضای ازداج می کنه و تس که به امید جبران اون تجربه ی تلخ گذشته، دوباره عاشق شده ، قبول می کنه. یه روز، مرد، صادقانه از رابطه ی گذشته اش با یه دختر می گه و تس که خوشحاله از این صداقت و خودش هم می خواد با شوهر صادق باشه و نمی خواد اونو فریب داده باشه صاف و صادقانه جریان تجاوزی رو که بهش شده برا شوهر تعریف می کنه. این صداقت همان و رها شدنش از طرف شوهر همان. تس تنها می شه. تنهای تنها. اونقدر که بازگشت دوباره ی شوهر و ابراز پشیمانیش هم دیگه نمی تونه این تنهایی رو از بین ببره. تس در همین تنهایی غم انگیز٬ مظلومانه می میره...

 

تس به شکل عجیبی حال و هوای ایرانی داره. مسئله ی بکارت دختر به همین اندازه و یا شایدم بیشتر تو جامعه ی ما مهمه. مرد هر جور رابطه ی جنسی با زن می تونه داشته باشه و اصلا هم براش سابقه ی بد محسوب نمی شه اما زن نه. مرد حق داره دروغ بگه و زن نه و تازه زن به خاطر صداقتی که مجبوره داشته باشه هم بهای سنگین باید بپردازه. تس و بدنام از محبوبترین فیلم های من هستن چون هر دو در باره بدنام هایی اند که خوبند و خوشنام هایی که بدند. وقتی ارزش ها وارونه تعریف بشه خوب و بد هم وارونه باید معنی بشه. بکارت کوچکترین ارزشی برای یه زن نباید به حساب بیاد. نمی فهمم چرا اینقدر تو مسیحیت می گن باکره ی مقدس و بهش می نازن! مریم اگه خوب بوده به خاطر منش و فکر و رفتار و عملش بوده نه بکارتش. همه ی این ها تو جامعه ی ما به خاطر یه عرف مسخره هست که اسم حسادت مرد رو می ذاره غیرت و ارزشش می دونه. بدبختی اینه که دخترا هم خیلیشون اینو باور کردن و خوششون میاد. نشنیدین تا حالا اگه یه پسر به دوست دخترش بگه موهات رو بکن تو دختره اگرم به ظاهر بگه به تو چه! ته دل یه جوریش می شه و از غیرت! دوست پسرش خوشش میاد؟!!! بکارت به هیچ وجه ملاک سنجش پاکی و ناپاکی دختر به حساب نمیاد.  اینو پاکی و معصومیت الهه وار تس ناباکره ثابت می کنه...

 

+ ساعت 12:37 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

آذر ۸۵

 

اعتراف

 

 

پائولینا (سیگورنی ویور): من اونو گیرش انداختم جراردو و اون بدترین کسانی بود که می خواستم گیرشون بندازم. بقیه ی اونا یه مشت گردن کلفت اوباش بودند. از اونا نمی شد توقعی داشت اما این نامرد یه دکتر بود... ناسلامتی اومده بود اونجا مطمئن بشه که اونجا منو نمی کشند، درباره ی علم و فلسفه صحبت می کرد، همه اش دوست داشت از نیچه صحبت کنه... من نمی خوام اونو بگام، نمی خوام بکشمس، می خوام... می خوام که اون باهام حرف بزنه... می خوام که اعتراف کنه...

 

همیشه با مسئله ی اعتراف به گناه که باعث آمرزیده شدن تو دین مسیحیت می شده مشکل داشتم. با خودم می گفتم چه معنی داره آدم گناهش رو پیش کسی اعتراف کنه. شاید دلیل این مخالفت نظر اسلام راجع به توبه بوده و اینکه بخششی اگر قرار باشه صورت بگیره باید از طرف خدا باشه و هیچ بشری هم لازم نیست از گناه آدم بویی ببره ... تا اینکه چند روز پیش سه بار دیگه فیلم «مرگ و دوشیزه» پولانسکی رو البته این بار بعد از خوندن نمایشنامه ی آریل دورفمان دیدم. حس عجیبیه که با همه ی ادعاهای دموکراسی تو اون موقعیت همه اش منتظری پائولینا یه گلوله تو مغز دکتر میرندا خالی کنه تا دلت حال بیاد! همون چیزی که ما تو اسلام بهش می گیم حد و برای زناکار به عنف جایزش می دونیم. اما داستان به شکل عجیبی این انتظار آدم رو در هم می شکنه و نشون می ده که تنها چیزی که برای یه قربانی تجاوز جنسی مثل پائولینا مایه ی آرامشه اعترافه . آره اعتراف اونم از کسی که کپسول ادعا بوده بالاترین مجازاته. اینو پائولینا خوب می فهمه و براش تلاش می کنه. صداقت برای من یکی که تو زندگی اصلی ترین اصل بوده و روز به روز هم به اصالت این اصل بیشتر معتقد می شم. صداقت داشتن سخته خیلی سخت بخصوص برا کسی که کاری انجام داده که خیال می کرده این اصل روزگار رو با کارش له کرده و حالا می بینه گریزی از صداقت و از اعتراف به گناهش نداره. اعتراف بالاترین تاوانیه که یه گناهکار برا گناهش می تونه پس بده بخصوص اگه گناهکارش از نوع پر مدعا و دانشمند و فیلسوف باشه... ولی هنوز با یه چیز دیگه تو مسیحیت مشکل دارم اونم اینکه اگه اعترافیم بایستی صورت بگیره طرف اعتراف باید کسی باشه که قربانی شده نه روحانی مثلا مهذب کلیسا!!!

+ ساعت 12:31 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

آبان ۸۵

 

این یعنی فاجعه:

نمی دونم عکس به اون قشنگی چه عیبی داشته که با رنگ این جور خرابش کرده ان. همش به خاطر سلیقه مزخرف ما آدم های قرن بیست و یکه که بسکه رنگ دیدیم خیال می کنیم چیزی اگه رنگی نبود ناقصه. همین افتضاح رو سر داشتن و نداشتن هاکس هم در آورده ان. نمی دونم چه کرمیه این دستکاریه آثار خوب هنری. احتمالا خیال می کنیم الان کورتیز داره از تو قبر ازمون تشکر می کنه که فیلمش رو به نعمت رنگ آراسته کرده ایم!!!

یه چیز جالب: حلقه طلای بوگارت رو تو تصویر پایینی ببینین! از خنده روده بر نمی شین؟! تو این تصویر نه بوگارت اون ستاره پرستیدنیه نه برگمن. اینم سلیقه ما مدرن ها!!!

+ ساعت 12:24 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

آبان ۸۵

 

               میم مثل مادر

 

 

   میم مثل ملاقلی پور، میم مثل مشقای کارگردانی که تازه حالا جواب داده، میم مثل مسابقه ی گلشیفته با ترانه سر مادر بودن، میم مثل من که تو سینما با فیلمی که انتظار سانتی مانتالیسم ازش داشتم سورپرایز شدم، میم مثل مادر...

طرح داستانی خوبه، ایده های جزئی و سکانس های غافلگیر کننده و کلیشه شکن که عمدتا غیر قابل پیش بینی ان خیلی خوبه، فیلمنامه محکم و دیالوگ ها کار شده اس، بازی گلشیفته هم که بخصوص تو صحنه ی رهبری گروه موسیقی تو تیمارستان محشره. کارگردانی و میزانسن حساب شده اس ( کات های سریع تو صحنه ای که پسر باباش رو به جا میاره، استفاده از صدای صحنه به شکل آگاهانه در لحظات بحرانی روان شخصیت ها، بازی های بی اغراق و کاملا سینمایی بازیگرا مخصوصا گلشیفته، استفاده منطقی از آیات قرآن برای القای مرگ مادر بزرگ، کلوز آپ های معنا دار ( مثل صحنه ای که پزشکان خبر بیماری احتمالی بچه گلشیفته رو بهش می دن و  بنا به منطق چنین موقعیتی و اینکه شخصیت مادر تو اون لحظه  در حرفای پزشکا به شدت دقیقه گرچه خودش رو در قاب مدیوم کلوز می بینیم اما قابی که پزشکا رو نشون می ده کلوز آپ کامله. این قضیه ی کلوزآپ بندی تو سینمای ما مشکلش خیلی بیخداره. همه بیشتر به خاطر جذابیت بصری کلوزآپ می بندن و تا یکی پیدا بشه گیر بده می گن اووَه حالا خیال کردی هالیووده؟ بعله دیگه استانداردامون همیشه انگار باید در حد مملکت سرتاپا عقب مونده ی خودمون باشه ( رگ غیرت وطنیتون جوش نیاد. ایران ایرانی که ما می کنیم فقط یه حس ناسیونالیستیه که اسم غیرت و هویت اصیل روش می ذاریم و خوش آب و رنگش می کنیم. ما هرچی داشته باشیم تو سینما حق نداریم کرکری بخونیم. اون معدود شاهکارهای سینمامون هم احتمالا از دست سیاست گذارهای خدوم! هنر این مملکت دور مونده که تونسته سری داشته باشه که به تن بیرزه. تازه مگه مجیدی چند تا بچه های آسمان تونست بسازه؟ حاتمی کیا چند تا مهاجر و آژانس ساخت؟ کیمیایی چند تا گوزن ها و قیصر ساخت؟ همه اش اتفاق بوده که با کارهای مزخرف بعدی همه شون آدم می مونه اون کارهای خوب رو چه جور ساخته اند. حالا کارای هیچکاک یا فورد یا کوبریک رو ببینین اگه یه اثر بد پیدا کردید. بدترین کاراشون از حد متوسط بالاتره. این یعنی هنر و تخصص اون جا عمریه و اینجا یهویی...) بگذریم بحثمون میم مثل مادر بود ناسلامتی. این فیلم رو حتما ببینین گرچه عالی نیس و ضعف هایی هم داره ولی خوب تونسته فاصله ی فیلم تاثیر گذار عاطفی و فیلم هندی رو رعایت کنه. الحق کار سختیه و خوب نمی شه زیاد ازش متوقع بود. همین رو اگه مقایسه کنین با کار نازل آخر حاتمی کیا (به نام پدر) که به زور هم نتونست ازمون اشک بگیره همه چی دستتون میاد. یکی مث حاتمی کیا این جوری افت می کنه و رقیبش که روزی پیش اون لنگ مینداخت حالا دست استاد رو از پشت می بنده. اینه رسم روزگار. گفتیم که ، هنر تو مملکت ما یهوییه و قاعده بردار نیس. پس بی خیال شیم بهتره. فیلممون رو ببینیم، چیپس و پفک و ساندیسمون رو تو سینما بخوریم و حالمون رو ببریم. والاِّ...

+ ساعت 12:18 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |


 

 آبان ۸۵

The Ninth Gate 1999

 
 بندگی عارفانه ی شیطان

بندگی عارفانه ی شیطان

بندگی عارفانه ی شیطان 

    به طور كلي لازمه­ي هر نوع بندگي عارفانه، ‌شناخت كامل و وافي از معبود است و لازمه­ي هر شناخت كاملي تغيير مشهود در عمل، ناشي از آن شناخت. به بيان ديگر شناخت منهاي عمل و عمل منهاي شناخت، هيچ يك كامل نيستند چراكه اين دو لازم و ملزوم و مكمل يكديگرند. همان­طور كه لازمه­ي بندگي عارفانه خدا علاوه بر شناخت صحيح ذات و صفات خداوند، عمل بر اساس همان صفات شناخته شده و نيك الهي است و چون شناخت حقيقي لاجَرَم در عمل نمود پيدا خواهد كرد، شناخت شيطان نيز در صورتي حقيقي و كامل خواهد بود كه ثمره­ي آن در عمل ديده شود و بندگي عارفانه شيطان هم عبارت است از شناخت به علاوه عمل، و اگر عمل در بندگي خدا ترك رذيلت­ها و انجام نيكي­ها است در بندگي شيطان انجام رذيلت­ها و ترك نيكي­ها است كه در قالب عمل مصداقي شهوت­پرستي بيان مي­شود. در فيلم دروازه­ي نُهم "ليانا" نماينده­ي بنده­ي متكي بر عمل صرف است و "بالكان" نماينده­ي بنده­ي متكي بر شناخت صرف و اين ادعا را ديالوگ بالكان خطاب با ليانا و شركت­كنندگان در جلسه­ي او به وضوح ثابت مي­كند.

بالكان (‌خطاب به شركت­كنندگان):‌ سخنان نامفهوم ... سخنان نامفهوم ... به اطراف خود نگاه كنين. چي مي­بينين؟ يه مُشت دلقك با لباس­هاي تجملي، ‌فكر مي­كنين كه شاهزاده­ي تاريكي واقعاً حاضر مي­شه ظهور كنه در مقابل آدم­هايي مِثل شما؟ تا حالا كه هرگز نكرده و هرگز هم نخواهد كرد. هرگز. از روي كتابش بخونين اما شما هيچ از قدرت واقعي اون خبر ندارين... (خطاب به ليانا) تو تحت نام ارباب خودت را در اختيار اقدامات مضحك و اعمال ناشايست شهواني پير كردي ... .

و اما "كورسو" كه شناخت بالكان را داراست و راز سه نسخه كتاب نُه دروازه را هم او در اختيار بالكان قرار داده، با فرستاده­ي خاص شيطان كه همان دختر چشم­سبز است از آزمونِ عمل موفق بيرون مي­آيد و بنده­ي برگزيده­ي شيطان مي­شود. با كوله­باري از خصلت­هاي شيطاني و از همه مهم­تر شناخت و عمل (شهوت) كه عناصر اصلي حكاكي نُهم اصلي هستند. حكاكي نهم، ‌حكاكي مكمل هشت حكاكي قبل و كليد ورود به قلمروي شيطان كه مهم­ترين عناصر تصويري آن، برهنگي و كتاب هستند كه اولي به عامل شهوت و دومي به عامل شناخت اشاره دارند.

ديگر عاملي كه كورسو را در راه رسيدن به مقصد ياري مي­كند گذر عملي و نه لفظي از هشت دروازه قبل است -چيزي كه بالكان از آن غافل بود- و بدست آوردن كليد دروازه نُهم كه جز با كمك دختر چشم­سبز امكان­پذير نبود. موجودي كه انساني عادي نيست. نيمه شيطان است و فرستاده خاص شيطان براي حفاظت از كورسوي برگزيده.

به بيان ديگر، شيطان خود، كورسو را براي بندگي عارفانه خويش برمي­گزيند. از همان ابتدا و حتي بدون خودآگاهي او.

 

+ ساعت 12:13 بعد از ظهر چهارشنبه 15 اسفند1386 ، آ ز ا د |