نه خیر انگار آب من با فاکنر توی یه جوب نمی ره. "گور به گور" رو شروع کردم اونم با ترجمه ی نجف دریابندری، ۱۰-۱۵ صفحه بیشتر نخونده بی خیالش شدم. رفتم سراغ "خشم و هیاهو" که گویا بهترین کارشه و سیاوش جمادی هم خیلی از این داستان تعریف کرده. خوشحال شدم چون تا صفحه ۵۰ نگهم داشت اما بعدش... ! نمی خوام بگم بد بودن. می خوام بگم به هزار دلیل گفتنی و ناگفتنی من نتونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم و چون دوست ندارم کتابی رو بخونم فقط برای اینکه بگم خوندم! گذاشتمشون برای زمانی بهتر. دو تا از اساتید دانشکده رو قبول دارم (فقط همین دو تا رو!): اسفندیار شهیدی و احمد ضابطی جهرمی. سر کلاس شهیدی داشتم کتاب می خوندم یکی از بچه ها بعد از کلاس گفت مگه نگفتی این رو قبول داری چرا کتاب می خوندی؟ گفتم آره ولی مفید بودن حرفای اون یه چیزه و نیاز اون لحظه ی من به این حرفای درست و مفید یه چیز دیگه. حکایت فاکنر خوندن و نیمه کاره رها کردن من هم همینه.
عوضش بعد از این دو تا "گرگ بیابان" هرمان هسه رو شروع کردم که فعلاً تا صفحه ۱۲۵ دوام آورده برام. فقط کافیه سیذارتای هرمان هسه رو خونده باشین که به جویندگیش در راه آزادی اعتراف کنین.
پ.ن
-
به نظرتون می شه آدم از آزادی بنویسه و دفاع کنه و اون وقت در این دعواها و قشون کشی های سیاسی این جمله ی یه نامزد انتخاباتی توجهش رو جلب نکنه؟! : میرحسین موسوی: فضای جامعه وقتی به حال خودش گذاشته شود، شاد و پر از دوستی است. مردم اختلاف سلیقه ها را تحمل می کنند و شبیه یک خانواده بزرگ با هم کنار می آیند و همدیگر را متعادل می کنند و در سطح ملی هم چنین چیزی می تواند شکل بگیرد. مشکل از اینجا شروع می شود که دولت یا دستگاهی صف کشی می کند و عده ای را خودی و دیگران را غیرخودی می داند. در کنار این روحیه تجسس در احوال شخصی مردم و خانواده ها نیز به کشور صدمه می زند و با ارزش های انقلاب اسلامی و اعتقادات دینی ما به هیچ وجه سازگار نیست.
-
توی لینک نظرات پست قبلی و همینطور وبلاگ دیوید و محاوره بحثی شد درباره میرحسین موسوی و بحث تحریم ها. حرف من عزت و آزادی ما بود که می ارزه به اندکی ارزون تر شدن مایحتاج مادی زندگی و رفاهی که نیاز اولیه ی و ضروری حیات انسان نیست. اما خب اگه دوستان میونه ای با این آرمانگرایی ها ندارن این نقل قول از اعتماد ملی ِ امروز هم شاید بتونه دلیل و پاسخی باشه: «نبوی (بهزاد نبوی) درباره ی این که دولت نهم کاستی ها را حاصل عملکردهای دولت های پیشین، مافیا و یا حتی تحریم های غرب علیه ایران می داند، می گوید: «بزرگ ترین مقصر در وضعیت کنونی مدیریت ناکارآمد دولت نهم است. دولتی که درآمد ارزی حاصل از فروش نفت و مشتقات نفتش طی سه سال و نیم ۲۷۰ میلیارد دلار بوده است در حالی که این مقدار بیشتر از یک و نیم برابر ۸ سال دولت خاتمی و دو برابر ۸ سال دولت هاشمی است چگونه می تواند خود را موفق بداند در حالی که کشور با تورم بالای ۲۵ درصد و رکود بی سابقه و پایین ترین نرخ سرمایه گذاری روبه رو شده است؟ حتی تحریم ها علیه کشورمان هم ناشی از ناکارآمدی دولت است.»
-
تأملاتی در ماهیت سینما (دیدگاه)
-
«ناصر» در «قرمز» (نقش های ماندگار)

بس که کسایی که این کتاب رو خوندن ازش تعریف کردن و کسایی که نخوندنش به بهونه ی جنگی بودن و در نتیجه سفارشی بودن! و این قبیل برچسب های تکراری ازش بد گفتن ترغیب شدم حتماً بخونمش و خوندم.
کتاب مؤثر و دوست داشتنی و خوبیه بخصوص که در کنار مستند بودن، ساختار روایی داستانی محکمی هم داره. اما اگه کسی فکر می کنه یه کتاب خاطرات جنگ که به قلم یه زن نوشته شده باید از زن سنتی و خونه نشین (سنت به معنای عرف، نه دین) دفاع کنه همون قدر از این کتاب بدش خواهد اومد که اونی که فکر می کنه همچین کتابی باید بیانیه های آتشین فمینیستی بده.
رفقای دانشکده رغبتی به خوندنش ندارن چون رئیس دانشکده به همه ی دانشجوها یکی یه نسخه از این کتاب هدیه داده و خب همین کافیه که دانشجوها لای اون رو هم باز نکنن! ولی به نظر من باید خودمون رو از این پیش فرض ها رها کنیم. من یه بار نکردم و پشیمونم. وقتی جز اشعاری از قیصر که توی کتاب های درسی مدرسه بود هیچی ازش نخوندم چون نسبت بهش همچین پیش فرض هایی داشتم و تعصبم اجازه نمی داد به دنیای خیال انگیز شعرهاش نزدیک بشم. آدم عاقل از یه سوراخ دو بار گزیده نمیشه. دارم سعی می کنم عاقل بشم.
پ.ن
-
از کروبی خوشم میاد، میرحسین رو دوست دارم.
-
زیباترین مطلبی که از بین نوشته های مطبوعاتی درباره میرحسین موسوی خوندم و به نظرم نشون دهنده ی شناخت درست نویسنده از این عزیز هنرمنده، یادداشتیه از "محمدرضا تاجیک" با عنوان "زیباترین روح مردم گرایی" که در صفحه ۲۴ اعتماد ملی امروز چاپ شده. در "ادامه مطلب" این نوشته رو همراه لینک روزنامه آوردم.
-
در جستجوی حقیقت بی فریب/ نگاهی به کتاب «یادبود ایوب در جهان کافکا» (اندیشه)
ادامه مطلب
مرشد و مارگریتا
مرشد و مارگریتا نگاه من رو به رمان عوض کرد. همیشه با رمان این مشکل رو داشتم که مثل سریال تلویزیونی می مونه. اطناب بی جهت داره و دیگه خودم رو قانع کرده بودم که این ویژگیشه و نباید بیخود با سینما و هنرهای دیگه مقایسه اش کرد. از طرفی قبول داشتم که قدرت اثرگذاری رمان بیشتر از سینماست اما فکر می کردم دست کم تو این مسئله بیشتر از خیلی از نویسنده های بزرگ می دونم!!! که رمان اگه ایجاز سینمایی داشته باشه از اینی هم که هست موفق تر می شه. یعنی قدرت اثرگذاریش همراه می شه با گستردگی اثرگذاری ای که سینما داره. با کوه اعتماد به نفسی که برا خودم ساخته بودم خیال می کردم حالا دیگه چیزی می دونم که هیچکی نمی دونه تا این که بالاخره خورد تو پوزم.
یه رمان واقعی خوندم.
مرشد و مارگریتا.
بهترین رمانی که تا حالا خوندم.
یه داستان ۴۵۰ صفحه ای که حتی یک صفحه که چه عرض کنم یک سطر اضافی هم نداره. به هیچ وجه نمی شه داستانش رو برای کسی تعریف کرد مگه اینکه ۴۵۰ صفحه براش بخونی. مث روز روشنه برام که بولگاکف یه مرحله از زمان خودش جلوتر بوده و مطمئناً اگه الان بود از سینما هم جلوتر بود.

میخائیل بولگاکف، خالق اثر
به نظرم کار خنده داریه که کسی به فکر اقتباس سینمایی از این داستان بیفته. که متاسفانه قبلاً افتادن. این رمان چیزی برای حذف کردن یا تصویری کردن نداره.
درباره مضمون داستان هیچی نمی خوام بگم چون ترجیح می دم کسی این رمان بی نظیر رو نخونه تا اینکه بخونه اما با توصیفات الکن من کوچکترین پیش زمینه ای متفاوت از چیزی که خود داستان می خواد بگه داشته باشه. به نظرم اگه این کار رو بکنم احمقانه ترین کار وبلاگیم رو انجام داده ام. آدم در مورد خیلی از آثار به خودش اجازه می ده برداشت شخصیش رو بگه اما مرشد و مارگریتا دست کم تا این لحظه برای من یه استثناست. چون معتقدم واقعی تر، هولناک تر و تاثیرگذارتر از اونیه که بتونه فقط یه داستان باشه. مکاشفه است...
در نگــــاه:
R
داخلی. اتومبیل. تصویر دنده
تصوير دندهی اتومبيلي مدل پایین در کادر است. صداي موسيقي تندي از پخش اتومبيل شنيده ميشود. دنده خلاص است. اتومبيل روشن ميشود و دستي، دنده را آرام روي"يک" قرار ميدهد. سرعت اتومبيل متعادل است و به فاصلهاي که به طور معمول، اتومبيل نياز به تعويض دنده دارد، دنده از "یک" به "دو" جابجا میشود. دنده روي"دو" مانده است که سرعت اتومبيل کم ميشود. دنده، خلاص شده و اتومبيل با صداي معمول ترمز متوقف ميشود.
صداي پسر جوان راننده: کجا میرین؟ بفرمایین برسونمتون.
صدای دختر جوان: (پس از مکثی طولانی): ایش.
صدای پسر جوان: ایش کجاست دیگه؟!
صدای دختر جوان: ایش تو آینه ته. نیگا کن میبینی. (پوزخند می زند)
دست پسر که روي دنده قرار دارد حالا دنده را در دستان ميفشارد و بلافاصله با ضربهاي به دنده و قراردادن آن روي"يک" و رها کردن سريع کلاج به راه ميافتد. اتومبيل سرعت به شدت زيادي دارد. بلافاصله دنده روی "دو" و "سه" جابجا ميشود. دنده روي "سه" است که ناگهان اتومبيل با ترمز تند و تيزي از حرکت میایستد. دنده پس از خلاص شدن، روي "R" (عقب) قرارميگيرد. اتومبيل کمي به عقب حرکت ميکند و دوباره با صداي ترمزي متوقف ميشود.
صدای پسر جوان: افتخار میدین؟
صدای پوزخند دختر جوان که به خنده و قهقهه میانجامد.
صدای پسر جوان: چرا میخندی؟ روتو بکن به من ببینمت.
صدای دختر جوان: با اون چشا مگه جایی رم میبینی؟ (قهقههاش اوج می گیرد)
دست پسر جوان که در تمام مدت اصرار، در حال فشردن دنده بود، با ضربهی محکمي دنده را روي "يک" قرارميدهد و با فشردن پدال گاز، اتومبيل از جا کنده ميشود. حالا بيشترين سرعت ممکن را دارد. دندهها بلافاصله عوض ميشوند: يک، دو، سه، چهار، که براي سومين بار اتومبيل متوقف مي شود. اين بار با جيغ ترمزي به شدت بلند و گوشخراش. دنده روي "چهار" مانده و حتي خلاص هم نميشود و حالا هنگام تعويض به دندهی عقب، بيشترين فشار دست پسر را تحمل ميکند.
کات به:
آینه اتومبیل. تصویر خیابان منعکس در آینه. روز
حالا آینهی جلوی اتومبیل تمام کادر را پرکرده است. دستی وارد کادر میشود و آینه را که تصویر دختر جوان دانشجویی کوله به دوش در آن پیداست روی صورت خود تنظیم میکند. آن چه حالا میبینیم تصویری به شدت زشت و مشمئز کننده است. چشمان گود افتادهی وحشتناکی که با درهم رفتن ابروها منزجرکنندهترهم شدهاست. روی تصویر چشمان پسر جوان در آینه، صدای حرکت سریع اتومبیل به عقب را میشنویم که چند ثانیه بیشتر طول نمی کشد. اتومبیل باز متوقف شده اما توقفش اينبار، بهجاي صداي جيغ ترمزهمراه است با صداي شکستن شيشه چراغ عقب اتومبيل و فرياد آنيٍ منتهي به سکوت دخترجوان دانشجو. ابروهای درهم رفتهی پسر جوان حالا دیگر از هم بازمی شوند.
به نمای بستهی دنده برمیگردیم. دنده که روي"R" باقي ماندهاست، ديگر زير فشار دست پسر قرار ندارد. دست پسر جوان با آرامش کامل دنده را خلاص ميکند و حالا همچون ابتدا، آرام آن را روي "يک" قرار داده، با همان سرعت متعادل ابتدايي ميراند.
فروردین ۸۶
جوراب!!!
یک سال پیش سه شنبه ی اول ماه تعطیل رسمی بود. سر شب از خواب بعد از ظهر که بیدار شدم، با عجله توی کشوی دراور هرچی دنبال یه جفت جوراب سالم گشتم، پیدا نکردم. ظهر همون روز به لیلا گفته بودم: «امشب جلسه هفتگی بچه های گروه تو خونه ی الهام خانوم برگزار می شه. توی خونه جوراب لازمه. با کفش که نمی شه رفت وسط پذیرایی. همه ی جوراب های پاره ام رو که ریختی دور، لا اقل این یه جفت باقی مونده رو بشور و بدوز». بهم اطمینان داد و گفت: «خونه ی الهام خانوم باید آبروداری کرد. مگه می شه ندوزم؟». اون زمان من با الهام خانوم حسابی رو درواسی داشتم. طوری که وقتی می دیدمش زبونم به کلی بند می اومد، قلبم تاپ توپ می کرد و صدام می لرزید. خیلی مضحک می شدم. عین هم بچه های زن ندیده ی شونزده ساله. دکتر داوودی گفته بود باید از این مبادی آداب رفتار کردن دست بردارم. جلوش لم بدم، موقع خندیدن دهنم رو تا بناگوش باز کنم و حتی با دهن پر حرف بزنم، طوری که انگار می خوام تا آخر صحبتم چیزی از خورده خوراکی ها توی دهنم باقی نمونه و همه اش بپاشه تو صورت طرف! چه می دونم، جوک بگم، جوک های رکیک. حرفای زشت بزنم. می گفت این جوری شاید بتونم این دست و پا چلفتگیم رو درمان کنم.
لیلا از الهام خانوم متنفر بود. خوب تعجبی هم نداشت. شوهری که تا چهل سالگیش چیزی نمونده و ناسلامتی سه تا بچه قد و نیم قد داره، با دیدن یه دختر دهنش کف کنه و به تته پته بیفته واقعا نوبره! تازه فهمیدم اون روز بعد از ظهر قبل از خوابیدنم لیلا چرا گفت عصر با بچه ها می رم خونه ی مامانم. نگو می خواست از دست من فرار کنه چون می دونست وقتی از خواب بیدار شم و ببینم از لج الهام خانوم تنها جوراب موجودم رو ندوخته و نخ و سوزن ها رو هم با خودش برده و تازه کوک ساعت رو هم دستکاری کرده تا دیرتر از خواب بیدار شم، تو اون موقعیت نمی شینم تو روش لبخند بزنم. اونم شب تعطیل که هیچ مغازه ای باز نبود که بشه یه جفت جوراب خرید. دور تهرون رو هم که نمی تونستم بگردم. یعنی وقتش رو هم نداشتم. خونه ی الهام خانوم دو خیابون پایین تر بود و نیم ساعت بیشتر تا وقت قرار نمونده بود. نمی خواستم وقتی برسم که همه ی گروه منتظر من مونده باشن و موقع رسیدنم میخ من بشن تا یه جا بشینم. بعید نبود تو اون لحظه موقع راه رفتن، شستم بره تو چشم! بخصوص حالا که نوک جورابم هم پاره بود! این لیلای دم بریده آخرش زهر خودش رو ریخته بود. حسابی گیج شده بودم. چی کار باید می کردم؟ می رفتم؟ نمی رفتم؟ یه لحظه به خودم گفتم گرچه سه تا از انگشت های پام از جوراب بیرون زده اما شاید بشه یه جوری پارگیش رو مخفی کنم و سر و ته قضیه رو هم بیارم؛ اما بلافاصله به خودم گفتم با اون اعتماد به نفس مثال زدنیم فقط مونده یه نقصی چیزی هم داشته باشم و ترس از برملا شدنش بشه قوز بالا قوز. می دونستم آخرش افتضاح ببار میارم. داشتم متقاعد می شدم که اون شب قید جلسه رو بزنم که یهو فکری به ذهنم رسید. یاد حرف دکتر افتادم و اینکه باید سعی کنم جلو الهام خانوم راحت باشم. تصمیم گرفتم از موقعیتی که پیش اومده استفاده کنم و تز دکتر رو عملی کنم. چی بهتر از اینکه سرم رو بالا بگیرم و با همون جوراب پاره، روی مبل لم بدم و تازه پا روی پا هم بندازم تا بفهمونم که اصلا خجالت زده نیستم. کلی سر همین قضیه مزه بریزم و خودم رو بی خیال نشون بدم. فوقش یه خنده ی دسته جمعی و همه چی تموم می شه. دیگه تا آخر جلسه کسی فکر جوراب های من رو هم نمی کنه. همه ی این فکرها توی توالت از سرم گذشت! وقتی که هم کارم و هم فکرم اون تو تموم شد، پا شدم و شلوارم رو کشیدم بالا. همه ی فکر و ذکرم جورابم بود و اینکه چه مزه ی بریزم که یخ نباشه و الهام خانوم بهش بخنده. توی ماشین، توی راه، همه اش به همین فکر می کردم. آخه تا حالا تو هیچ جمعی یه جوک خشک و خالی مجلسی هم نگفته بودم چه برسه به صحبت از جوراب پاره و کثیف. کثیف، چون که جورابم غیر از پاره بودن بوی گند عرق هم می داد. لیلا حسابی سنگ تموم گذاشته بود.
تا در خونه ی الهام خانوم چیزی نمونده بود. قلبم می خواست دوباره به تپش بیفته که خودم رو کنترل کردم. «اگه الان نتونم هیچ وقت دیگه هم نمی تونم. باید سعی خودم رو بکنم». دیگه دم در خونه رسیده بودم. جملات رو زیر زبونم می چرخوندم که در باز شد و وارد شدم. پله های آپارتمان رو بالا رفتم و دم در واحد سوم که رسیدم لبه ی در باز بود. خوشحال شدم تکه کسی نیومده دم در. بلافاصله کفش هام رو درآوردم و تو جاکفشی گذاشتم و با نگاهی به پارگی نوک جورابم و خنده ای زیر لب وارد پذیرایی شدم. برخلاف تصورم ظاهرا آخرش دیر رسیده بودم. بس که حواسم پرت جوراب پاره ام شده بود. همه اومده بودند و با ورود من میخ من شدند! تو نگاه همه شون دیدم که متوجه مساله شده اند. پسرها لبخند ریزی به لب آورده بودند و دخترها به نظر خجالت زده می اومدند. فکر نمی کردم این قدر زود بفهمند. خوب شد فکر مخفی کردن جریان رو از سرم بیرون کرده بودم. اصلا قابل تصور نبود. انگار تو نگاه اول همه فقط جورابم رو دیده بودند؛ اما هیچ کس حتی یک کلمه به شوخی یا جدی چیزی نگفت. انتظار شنیدن متلک لا اقل از پسرها رو داشتم. اما نه، همه یه دفعه ساکت شده بودند و راحت می شد شرم رو از نگاهشون خوند. کم نیاوردم و پس از لم دادن روی مبل، خودم سر صحبت رو باز کردم. پا روی پا ننداختم اما به اندازه نیم متر از هم بازشون کردم تا راحت تر جلوه کنه و رسمی نباشه. این کارم بیشتر نگاه خجالت زده ی دخترها رو تشدید کرد. نمی دونستم این قدر به جوراب آدم توجه می کنند. دل رو زدم به دریا و نطق و مزه پرونی رو شروع کردم. با اشاره به پایین گفتم: «شرمنده، اگه کثیف نبود و بوش راه نمی افتاد اصلا درش میاوردم؛ اما خوب این جوری هم بد نیست، لا اقل این سه تا کمی هوا می خورن. خفه شدن اون تو از بوی گند. البته اون دوتا کوچیکه تقصیری ندارن، بزرگه فشار آورده پارش کرده. اونم همیشه این طور نیست ها، راستش من آدم راحتیم، اگه اجبار خانومم نباشه حس و حال ناخن گرفتن هم ندارم. خانومم گفت که بلند شده زشته، طوری هم گفت که اگه کسی نمی دونست خیال می کرد حالا چی شده. گفتم خیال کن مده! همینه دیگه، اینم از نتیجه اش. گوش نکردم فشار آورد پارش کرد. خانوما اصلا متخصص این جور مسائل هستن، درست می گم الهام خانوم؟». نطقم تموم شده بود اما نه در طول اون نه حتی بعدش یه لبخند هم کسی نزد. یعنی اینقدر بی نمک بودم و نمی دونستم؟ کسی که نخندید هیچ، حالا مردها هم از خجالت سرخ شده بودند. الهام خانوم که نتونست بمونه بلند شد و با عصبانیت از جمع خارج شد. یواش یواش داشتم به اوضاع مشکوک می شدم. آخه یعنی چی؟ مگه چی گفتم؟ حالا خنده اش نمی اومد ناراحتی برا چی؟ گیج شده بودم. تف به این شانس. مردها با نگاه های سرزنشگر نیگام می کردند و زن ها یکی یکی از جمع خارج می شدند. زن ها همه رفتند و من موندم و اون همه نگاه چپ چپ. حسابی خودم رو باخته بودم. دیگه داشتم می ترسیدم. سر در نمیاوردم. با ناراحتی در حالی که لعنت نثار بی عرضگیم می کردم از خونه خارج شدم. تو اون لحظه فقط می خواستم دستم به دکتر داوودی برسه تا عوض همه ی تز و تئوری هایی که بلغور کرده بود مشت و لگد تحویلش بدم. با لیلا هم می دونستم چی کار کنم. راهم رو کج کردم و یه راست رفتم طرف خونه مادرخانومم. بایستی تکلیفم رو باهاش روشن می کردم. از ماشین که پیاده شدم هنوز به اون طرف کوچه نرسیده بودم که توپ یکی از بچه هایی که تو کوچه بازی می کرد جلو پام وایستاد. پسرک اومد، توپش رو برداشت و رفت. هنوز چند قدمی بیشتر دور نشده بود که برگشت و با چهره ی سره شده جمله ای گفت که هنوز که هنوزه وقتی اون رو به یاد میارم، خودمم مث لبو سرخ می شم. پسر بچه اومد جلو و توی گوشم گفت: «آقا ببخشید، زیپ شلوارتون بازه».
از اون به بعد دیگه یادم نرفت که اولا به هیچ عنوان تصمیماتم رو توی توالت نگیرم و ثانیا موقع بالا کشیدن شلوار، همه ی حواسم به زیپ شلوارم باشه نه پارگی نوک جورابم!
آزاد ... 11/8/1384
بهمن ۸۵
حلقه
(برداشت آزاد از شعر «حلقه» فروغ فرخزاد)
گذشته اش را به خاطر آورد. زمانی که دخترک معصومی بود با رؤیاهایی رنگارنگ. با قلبي سرشار از عشق به شوهری که حلقه خوشبختی را به دست نیازمند او هدیه کرده بود. انگشتش را می نگریست که حلقه زر آن را تنگ در بر گرفته بود و این، بیشتر آرامش می کرد. الماس های روی حلقه ، چلچراغ های نورانی قصر آرزوهایش بودند که با نگاه به آن ها سبک می شد و به عالم دیگری پرواز می کرد. غرق در رؤیا می شد و در همان حال آرام به خواب فرو می رفت. خواب های قشنگ و روشن می دید و از خواب که برمی خواست، پیوسته زیر لب زمزمه می کرد: من خوشبخت ترین زن روی زمین هستم.
حالا اما سال ها بود حسرت یک خواب راحت که از اسارت ذهن و خاطرات تلخ آن رهایش کند بر دلش مانده بود. خوابش نمی برد و اگر هم به خواب می رفت مدام کابوس های وحشتناک می دید. حلقه ازدواجش را که مدت ها بود دیگر از دست بیرون آورده بود، در خواب، قلاده سگی می دید که او را زیر آفتاب سوزان خورشید به تک درخت خشکی بسته بودند. الماس های روی حلقه، آن چلچراغ های قصر آرزوهاحالا عیناً نقش و نگارهای روی قلاده را تداعی می کردند. آشفته و پریشان از خواب می پرید، فشار حلقه را دور گردن خود حس می کرد و نفسش به شماره می افتاد وبا بخاطر آوردن روزهایی که به امید واهی وفای شوهر از کف داده بود به بخت خود لعنت می فرستاد.
به خود آمد. ديگر نمي خواست به خاطرات تلخ گذشته فكر كند. هرچه بود تمام شده بود و او حالا با وصال به عشق دیرینه این سال هایش فاصله چندانی نداشت. زن، در یک قدمی ازدواج با معشوق مهربان و وفاداری بود که در تمام این سال ها تنها با فکر رسیدن به او توانسته بود همۀ درد ها وغم هایش را فراموش کند. او حالا حلقه واقعی خوشبختی اش را پیدا کرده بود. حلقه ای که او را به معشوقش پیوندی ابدی می داد. پیوندی ناگسستنی که خیانت و جدایی هرگز در آن معنا نداشت. حلقه ای نه به سختی فلز که به لطافت و نرمی الیاف. حلقه ازدواج با مرگ. حلقه دار.
به پیشنهاد خوب دوستان اصل شعر رو هم اضافه می کنم:
دخترک خنده کنان گفت که چیست فروغ فرخزاد یه نکته ی مهم: جای اصل شعر قبل از داستان منه اما گفتم اگه اول داستان رو بخونید می تونید بدون پیش زمینه باهاش روبرو شید و با دیدن نقص هاش از کار فروغ بیشتر لذت ببرید...
حلقه
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است
دی ۸۵
خواب...
نيمه هاي شب ناگهان از خواب پريد. تاريکي مطلق اتاق را فقط هاله بي رمقي ازنور مهتاب که از پنجره روي تخت افتاده بود به هم مي زد. غلتي زد و دست در گردن همسرش انداخت. زن برگشت رو به مرد اما او... او همسرش نبود، اصلاً او انسان نبود. چهره اش توده اي زشت و کريه و وحشتناک بود. ترسيد. خود را عقب کشيد و از کشوي دراور کنار تخت، اسلحه اي بيرون آورد و درحالي که زن با آن چهره هولناک، خيره نگاهش مي کرد اسلحه را به طرفش نشانه گرفت و به سرش شليک کرد... همه چيز تاريک شد.
ناگهان از خواب پريد. همه را خواب ديده بود. اما هنوز ترديد داشت. بلافاصله بلند شد و اسلحه را از کشوي دراور درآورد. دور تخت چرخيد. با احتياط صورت زن را رو به پنجره چرخاند و آماده شليک شد. اما نه، همسرش بود با همان چهره معصوم و دلنشين. نفس راحتي کشيد. اسلحه را در کشو گذاشت و رفت تا آبي به سر و صورت بزند. چراغ دستشويي را روشن کرد. شير آب را باز کرد. دست ها را زير شير گرفت. آب از ميان انگشتان لرزانش بيرون مي ريخت. آب را به صورت زد و همينکه دست ها از روي صورت پايين آمدند، در آينه خود را ديد. اما ... اما خودش نبود. همان توده زشت و کريه وحشتناک بود. سراسيمه بيرون آمد و به اتاق ديگر گريخت. چراغ را روشن کرد و در آينه اتاق خود را ديد. باز هم همان حيوان هولناک. ديوانه شده بود. به طرف دراور دويد. اسلحه را بيرون آورد و بلافاصله روي شقيقه خود گذاشت. چشم ها را بست و شليک کرد... همه چيز تاريک شد.
ناگهان از خواب پريد. همه را خواب ديده بود. اين باربه بيداريش ترديد بيشتري داشت. قبل از هر چيز اسلحه را از کشو بيرون آورد و سپس ترسان و با احتياط به طرف دستشويي رفت و خود را در آينه نگاه کرد. خودش بود. ديگر خواب نبود. ديگر کابوس نبود. اما هنوز نه. همسرش. به طرف اتاق برگشت و سر زن را رو به هاله نور مهتاب گرداند. آرام گرفت. زن هم خودش بود. ديگر از آن توده زشت و کريه خبري نبود. خيالش راحت شد. دستي روي گردن و پيشاني کشيد و عرقش را پاک کرد. خواست بخوابد اما ديگر خوابش نمي آمد. در حالي که اسلحه در دستش بود چند قدمي راه رفت. سپس تصميم گرفت زن را هم بيدار کند تا با هم باشند و از اين کابوس ها رهايي يابد. به کنار در رفت و کليد لامپ را زد. اتاق روشن شد. داشت به کنار تخت مي آمد که صحنه اي ديد. صحنه اي غريب و ترسناک. هولناک تر از آن چهره ي شيطاني. جنازه خودش را ديد که کنار دراور روي زمين افتاده بود و آن طرف تر، جنازه همسرش روي زمين کنار تخت. به صورت ها دقيق شد. چهره ها چهره هاي خودشان بود. آنها مرده بودند. با شليک اسلحه مرد. اما مگر آنها خودشان نبودند. پس اين دو جسم زنده ديگر چه بود. مرده بودند اما زنده هم بودند. هم مرده و هم زنده بودند. گيج شده بود. مغزش از کار افتاده بود. ديگر نمي خواست به چيزي فکر کند. فرياد ديوانه واري کشيد و جسم زنده خود و همسرش را غرق گلوله ساخت تا به روال دو مرتبه قبل، با شليک گلوله از کابوس رهايي يابد... همه چيز تاريک شد.
ناگهان از خواب پريد. همه را خواب ديده بود؟
در پست های بعدی بیشتر درباره ی این داستان کوتاهم و منبع الهامم برای نوشتنش می گم البته اگه استقبال کردین و نظر دادین و به نظرتون قابل خوندن اومد و دیدم ارزش صحبت کردن بیشتر رو داره...


