
دوستم فضل الله، نویسنده (یا بهتر است بگویم نقاش) وبلاگ ماداکتو یک دوست نزدیک لهستانی دارد. در لینک نظرات مطلب قبل نوشته: «می تونم الان متوجه بشم که چرا لهستانی ها آدمهای دمغ و خیلی جدی هستن... اونقدر جنگ دیدن که هیچ چیز دیگه ای نمیبینن.»
نمونه ی یک لهستانی نابغه در عالم سینما برای من پولانسکی است. و نیز نمونه ی یک فیلمساز امیدوار. "امیدوار" شاید فقط به خاطر «پیانیست». و الاّ معمولاً او را به خـاطر تلخی تأثیـرگذار فیلم هایش دوست دارند. تلخی اسفناک «ماه تلخ»، تلخی ترسناک «بچه ی رزمری»، تلخی هولناک «دروازه نهم»، تلخی سرد «چاقو در آب»، تلخی سوزناک «تس»، تلخی سیــــاه «محله ی چینی ها» و ... . و این تلخی ها چه بسا به خاطر همان "جنگ" باشد. جنگی که موضوع اصلی پیانیست است و براستی تلخ ترین صحنه های فیلم های پولانسکی هم در همین شاهکار اخیرش قابل رؤیت است. اما ...
پیانیست اگرچه حاوی تلخ ترین لحظات تمام آثار پولانسکی است اما پایانی دارد که شورانگیزترین پاداش ایمان و امید سرشار شخصیت اصلی داستان، «ولدی Wlady » ِ پیانیست است. پایانی که هر بار موقع تماشا میخکوبم می کند. محو دست های رقصان «ولـدی» روی كلاويه هـای پيــــانو می شوم و همراه با او غرق در ملودی شگفت انگیز این ساز بی بدیل، غرق در آرامش و رؤیا، در دل، اشک شوق می ریزم.
و حکایت ما نیز در پایان این امید سبز، موسیقی روح نواز آزادی است. ایمان دارم.
-
تلخ و شیرین؛ چون شهادت/ جام جم، قاب کوچک - دیدگاه
-
«برونته» در «کارت سبز»/ جام جم، قاب کوچک - نقش های ماندگار
... و چه زیباست این وحدت
این همـــــدلی
این خداحافظی دوستانه با دشمنی، نفاق، و دروغ
این سلام به عشق
و این بدرود با شیطان
این بهــــــار سبـــــــز
![]()
![]()
![]()

مهدی کروبی دیشب (شنبه) خروش غیرت بود. ثابت کرد او هم برای وظیفه آمده نه قدرت. نشان داد که واقعاً مرد عمل است و مدافع سرسخت حقیقت. دیشب مهدی کروبی در حالی که می توانست سوار بر موج اهانت های قبلی احمدی نژاد بشود و بی اعتنا به تخریب این همه شخصیت غایب و صاحب دفاع، از این آب گل آلود ماهی خودش را بگیرد، غیرتمندانه پای حقیقت ایستاد و به جای دفاع از خود و اطرافیان، از حقوق "انسان" دفاع کرد.
دوستانی که مثل من یار میرحسین هستید اما برخلاف من مدام برای کروبی و حامیانش مزاحمت ایجاد می کنید و شعار انصراف انصراف سر می دهید! دیگر بس کنید! کروبی نباید کنار می رفت. باید می ماند تا در همچو دیشبی با صراحتی اینچنین از حرمت میرحسین موسوی و همسرش زهرا رهنورد و دیگرانی که بی رحمانه آماج حمله رئیس دولت قرار گرفته بودند پاسداری کند. دیگر بس کنید! مهدی کروبی با همین مناظره به نفع میرحسین موسوی کنار رفت.
پ.ن
سیاوش جمادی:
شرایط فعلی طوری است که هر کسی باید رأی بدهد. به این دلیل که یک جناح خاصی در کشور هست که آرای ثابتی دارد و اگر ما به افراد پیشرو رأی ندهیم به حفظ وضعیت اسفبار موجود کمک کرده ایم... در هیچ زمانی انتقادات به دولت به اندازه دولت نهم نبوده و این به دلیل کثرت عیوب این دولت است. دولت همچون اساطیرالاولین، همچون زئوس خودش را بی نیاز از نقد می داند... در انتها به رأی خودم اشاره می کنم که مهندس میرحسین موسوی است و موضع گیری من شفاف و بر اساس بیانیه و صحبت های ایشان است.
گفتگو با کلمه سبز، چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
-
هنر اقتباس (جام جم، قاب کوچک، دیدگاه)
-
«صادق» در «لیلی با من است» (جام جم، قاب کوچک، نقش های ماندگار)

مناظره دیشب، مناظره میان میرحسین موسوی و محمود احمدی نژاد نبود. جنگ قدرت نبود. مصاف حق و باطل بود. مصاف فضیلت و رذیلت بود. مصاف اسلام صبر و عطوفت و رأفت بود با اسلام پرخاش و خشونت. یکی آمده بود چون "مأمور به تکلیف بود، نه نتیجه"؛ و دیگری آمده بود تا با سلاح "هدف وسیله را توجیه می کند" به هر قیمت نتیجه دلخواه خودش را بگیرد. یکی حسین وار برای امر به معروف و نهی از منکر آمده بود و طلب اصلاح در امت جدش، و دیگری که حسین اش نامیده بودند و مخالفانش را یزید و عمر سعد، آمده بود تا با نام خدا و پیامبر و امام عصر (عج) دعوت شیطان را برای اهانت به خلق خدا لبیک بگوید.
وای بر ما اگر تاریخ بار دیگر این بار با غفلت و فراموشی ما تکرار شود. وای بر ما اگر نه آن پیامبر و نه آن امام را شناخته باشیم و نه این امام دیگری را که از سلاله همان بزرگواران بود، از خمین آمد، با حسین (ع) بیعت کرد، با یزید زمانه جنگید، انقلابی سبز برایمان به ارمغان آورد و خود در چنین روزی با دلی آرام و قلبی مطمئن در جوار حق آرمید.
اماما! در سوگت می گرییم اما از پای نمی نشینیم. همچون فرزند پاک و بیدارت سید حسن. همچون برخی حواریون دلباخته ات که خدا هنوز ما را از نعمت وجودشان محروم نساخته. تاریخ برای ما هم الگویی دارد. آری. ما با زینب (س) بیعت می کنیم.

کاریکاتور: حسین شریعتمداری/ کاریکاتوریست: بزرگمهر حسین پور
دشمن دیگر به ته خط رسیده. می گویم دشمن چون بعضی ها مخالف نیستند که شعار زیبای «زنده باد مخالف من» درباره شان صدق کند. بعضی ها یا اندیشه ندارند یا اگر دارند گذاشته اند در کـــوزه آبـش را بخــورند. دلمـــان خیلی می خـواهد ولی متأسفانه به همین دلیلی که گفتـــیم، درباره بعضـی ها متأسفانه نمی توانیم بگوییم "اندیشه مهم است نه شخص". بعضی ها با زبان و عملشان فقط اهل دروغند و فشار و اهانت. کو آخر اندیشه که ترجیحش بدهیم به شخص؟ این ها معاندند و بین مخالف و معاند زمین تا آسمان فرق است. عوام فریبی شان جواب نداد حالا حمله می کنند، کتک می زنند، می گیرند و دستگیر می کنند و می برند، ستاد آتش می زنند، با همکاری نیروی انتظامی بنر پاره می کنند، شال سبز را قرآن سرنیزه می خوانند و مخالف -نه معاند- شان را یزید و عمرسعد؛ و از آن طرف جایگاه مداحی اهل بیت را می کنند تریبون مداحی دولت و توهین و افترا به ملت. واقعاً برای خودشان چه خیالی کرده اند؟ که بترسیم؟! که بلرزیم؟! که دچار یأس فلسفی بشویم و بی خیال رأی و انتخاب؟! یعنی خودشان هم نمی فهمند این کارها فقط تقلای بیهوده و بی ثمر است؟ عجب! الحمد لله الذی جعل اعداءنا من الحمقاء.
پ.ن
-
تمجید من از «کلمه سبز» به خاطر علاقه ام به میرحسین نیست. مگر «اندیشه نو» حامی او نیست؟
-
از مجیدی به خاطر «آواز گنجشک ها» ناامید شده بودم اما با این مستند اخلاقی اش امیدوارم کرد. می گویم "اخلاقی" چون به راحتی و حتی بدون دروغ و فریب می توانست خیلی تأثیرگذارتر از این بسازد اما نساخت چون نخواست تأثیرگذار باشد به هر قیمت و بهای ممکن. و در ادامه باید تکرار کنم "تمجید من از «مستند مجیدی» به خاطر علاقه ام به میرحسین ..."
-
چرا برخی حامیان کروبی مثل منبری های دوآتشه به دنبال هدایت قوم اند و بی اعتنا به شعور دیگران؟ چرا برای حمایت از کروبی، موسوی را تخریب می کنند؟ گفتم "برخی" چون دست کم یک نفر را از نزدیک می شناسم که پاک تر از این حرف هاست. کسی که دوستش دارم و همیشه استادم است اما هم او فیلم تبلیغاتی مهدی کروبی را ساخته: بهروز افخمی عزیزم.
-
عوضش آن یکی استادم دو دوره است طرف کسی است که کاندیدای انتخابی من است. آن یکی استادی که خیلی بامزه است: بزرگمهر حسین پور گلم.
-
من آنم که رستم بود پهلوان! خب افتخار است نازیدن به شاگردی بزرگان. من آدم استادبازی هستم. هر کسی را استاد خودم نمی دانم و لزومی هم نمی بینم احترام استادی برایش قائل باشم؛ اما اگر کسی واقعاً برایم شد "استاد"، همینطور که می بینید دل و قلوه برایش می ریزم وسط. بله خب من همانم که رستم بود پهلوان!
-
تقوای فیلمسازی (جام جم، قاب کوچک، دیدگاه)
-
«ولدی» در «پیانیست» (جام جم، قاب کوچک، نقش های ماندگار)
کلمه سبز روزنامه ای است اخلاقی مثل صاحب امتیاز و مدیرمسئولش میرحسین موسوی. مهم نیست که کادر حرفه ای نظیر اعتماد ملی ندارد. مهم نیست که نویسندگانش عموماً نام آشنا نیستند و گرافیک بصری روزنامه به پای اعتماد ملی هم نمی رسد. هیچکدام از اینها مهم نیست. مهم این است که نه له و نه علیه کسی حتی میرحسین اغراق نمی کند (کاری که اعتماد ملی می کند منتها نه به طور علنی بلکه با سیاست و کیاست!). حتی ستون "از نگاه منتقدین" را هم گذاشته برای اینکه ثابت کند نه فقط تحمل مخالف را دارد که از آن استقبال هم می کند. یک بار این روزنامه را بخرید. خواهید دید در میــان تیـــترهای کوچک صفحــه های وسط روزنامـه بارهــا برمی خورید به جمله هایی که حسرت می خورید چرا اینها تیتر صفحه اول نیستند. و چرا اصلاً تیترهای صفحه اول هم درست و حسابی توی چشم نمی زند و کوبنده نیست. اول ممکن است با خودتان بگویید این ها مثل اعتمادملی ها حرفه ای نیستند و نمی دانند روی چه چیزهایی باید مانور بدهند اما کمی که بیشتر روزنامه را بخوانید و یادداشت های آن دو "علیرضا بهشتی" را که سردبیران روزنامه هستند مطالعه کنید خواهید دید که نه این ناواردی و ناشیگری نیست. محافظه کاری و ترس و بی جرأتی هم نیست. این انتخابی اخلاقی است که کمتر نظیرش را در فرهنگ ژورنالیستی کشور می بینیم. آفرین به این نویسندگانی که به جای "مؤثر نوشتن به هر قیمت و بهای ممکن"، "مسئولانه" می نویسند. حتی در همین بحبوحه انتخابات. حتی وقتی مدیرمسئولشان یکی از نامزدهای انتخاباتی حال حاضر است. و حتی وقتی به راحتی می توانند جور دیگری باشند.

شنبه در سالن دوازده هزار نفری آزادی، در سالروز حماسه بزرگ دوم خرداد، در آستانه حماسه بزرگتر سوم خرداد، در یک جریان سیاسی عشق می دیدی. صلح و مهربانی و آرامش. صفا و یکرنگی و وحدت. اصلاً مهم نیست این ماجرا به کجا ختم شود. مهم نیست میرحسین موسوی رأی بیاورد یا نه. مهم این تصاویری است که هیچگاه از ذهن مردم ایران پاک نمی شود.
مگر این جوان ها همه مثل هم فکر می کنند؟ مگر نه اینکه در این دوره و زمانه نفرت، همه در نگاه اول فاصله های همدیگر را می بینند؟ اینجا چه خبر است؟ ملت جوگیر شده اند که این همه با هم خوبند؟ نه. این جوگیری نیست همانطور که وحدت و یکپارچگی مردم در سال های اول انقلاب هم جوگیری نبود. عزیمت عاشقانه رزمنده ها به سوی جبهه و نبرد و شهادت هم جوگیری نبود. این ها لحظات ناب حقیقت است. عادت و فراموشی چشم هامان را چنان از تیرگی انباشته که نمی بینیم و نمی خواهیم هم ببینیم.
پ.ن
عکس بالا برای همیشه در حافظه سیاسی کشور باقی خواهد ماند. دوست داشتم آن یکی نسخه ی کادره شده اش را که جز میرحسین و زهرا کس دیگری را نشان نمی دهد می گذاشتم اینجا اما هرچه سرچ کردم همه سانسور شده بودند! اما خب این هم بد نیست. این آقای سمت چپی کادر را نمی شناسم و درباره شخصیتش هم بالطبع قضاوتی نمی خواهم بکنم اما از آنجا که دنیای عکس دنیایی نمادین است و متأسفانه عموماً فقط ظواهر هستند که می توانند این نمادها را بسازند، این نسخه از عکس معنای دیگری هم جز دستان عاشق این زوج سالخورده ی جوان در خود دارد. یقه ی تا بالا بسته پیراهن سفید این آقای محترم و ابروهای درهم رفته اش معنای دیگری به عکس داده که نیازی به شرحش نیست. دوم خرداد اسلام را «آن» معنا می کند در مقابل «این».
پ.ن ۲
این طرح پایینی رو از همه پوسترهای تبلیغاتی میرحسین بیشتر پسندیدم.
-
مرگی از جنس حیات/ در باب فلسفه شهادت (جام جم، اندیشه)
-
«باباعقیل» در «هور در آتش» (جام جم، قاب کوچک، نقش های ماندگار)
-
دیوار
-
نیش
-
بابابزرگ
-
راه

چه کسی گفته این چیزها مهم نیست. اینکه گوی قرعه کشی میرحسین بین این چهار رنگ از قضا سبز در آید! قرار نیست این چیزی را ثابت کند اگر هم قرار بود همه اش بسته به نگاه بود و برای هر کسی ثابت شدنی نبود! چیزی که مهم است حس مشترکی است که در بین حامیان موسوی با آن مچ بندها و شال های سبز سیدی شان بوجود می آورد. چیزی که در دلشان حس می کنند اما از ترس اینکه دیگران بگویند خرافاتی هستی و اتهامات کلیشه ای دیگری از این قبیل به زبانش نمی آورند. در مورد این "خرافات" های دوست داشتنی روزی مقاله مفصلی خواهم نوشت. در مورد این "تصادف" هایی که می توانیم جور دیگری ببینیمشان. فارغ از درست و غلط بودن این شکل دیدن. جور دیگری که زیباتر است. خشک و بی روح و علمی و منطقی نیست. مثل ادوارد دست قیچی که معیار برایش زیبایی بود نه ارزش های قراردادی آدم ها. همینطور مثل ادوارد بلوم فیلم "ماهی بزرگ" که حقیقت را در افسانه های دلنشین می دید نه در واقعیت های روزمره و منجمد زندگی. و خب البته امثال پسر ادوارد بلوم که زیر بار این دروغ های حقیقی نروند بیشترند.
-
در خانه اگر کس است یک حرف بس است/ به یاد آیت الله العظمی بهجت (ره)

از تفکر و هنر مخملباف و خانواده اش هیچ وقت خوشم نمی آمده. فقط فیلم "بایکوت" ش را قدری پسندیدیم. نه به آن "توبه نصوح"ش و نه به این "فریاد مورچگان". بین این دو هم کار درست و حسابی ازش ندیدم. همه اش برایم فقط حرف بوده و ادعا و فلسفه بافی سطحی. دیشب در خانه یکی از نزدیکترین و دیرینه ترین دوستانم -که دکترای مشاوره می خواند و نه فقط به دین که به خیلی چیزهای دیگر هم اعتقادی ندارد!- نشستیم و "فریاد مورچگان" را تماشا که نه تحمل کردیم. صبر و تحمل هم ولی حدی دارد. وسط کار از کوره در رفتم و همان کاری را کردم که گفتم خیلی هامان در خلوت می کنیم. اهانت کردم. با عصبانیت گفتم "این آدم اصلاً بیمار است". فاصله اش تا پشیمانی فقط یه شب بود. امروز صبح که طبق روال، ۴ روزنامه هر روزه ام را خریدم (اعتماد ملی، اندیشه نو، جام جم، کیهان) در اندیشه نو دیدم مخملباف از میرحسین حمایت کرده. کفرم درآمد. ته دل گفتم حیف میرحسین. اما خب اینها کوته اندیشی های ظاهربینانه است. نشستم و ابتدا با اکراه و در ادامه با اشتیاق، نامه اش را خواندم و خب مثل چی پشیمان شدم. اینکه با این همه ادعا خودم قبل از همه، شخص را با اثر و اندیشه اش عوضی می گیرم و قضاوت می کنم.
من خب درست است طرف میرحسین هستم اما دلیل اینکه از این نوشته مخملباف خوشم آمد این پیش زمینه نیست. این نوشته مخملباف که هم قدرت قلمی دارد، هم قدرت محتوایی و هم خیلی آزاداندیشانه -نه روشنفکرانه- است و ساختار شروع و پایان داستانی و جذاب خوبی هم دارد به دلم نشست. بخصوص چون مخملباف به روال مرسوم این روزها برای طرفداری از یک نامزد، دیگری را -که کمترین تفاوت ها را هم با آن یکی دارد- زیر سؤال نبرده و از کروبی با تجلیل یاد کرده است. بخش هایی از آن را به همراه لینک متن کاملش در "ادامه مطلب" آورده ام.
ادامه مطلب


