
«یتیـــم» فیلم ترسناک خوبی است. داستان دارد. شخصیت دارد. ایدۀ تازه دارد. اغراق مرسوم فیلمهای ترسناک را هم ندارد یا خیلی خیلی کم دارد. از آن فیلمهایی است که مضمون چندان عمیق و تکان دهندهای ندارند و حرف مهمی هم نمیزنند ولی خیلی خوب میتوانند سرگرم کنند و دست کم در لحظه، شگفتزده کنند و اعجاب برانگیزند. من یکی اگر قرار باشد بین این فیلمهای جذاب کم حرف و فیلمهای پرحرف کمجاذبه یکی را انتخاب کنم قطعاً ترجیحم گزینۀ اول است. سینما در درجۀ اول صنعت است و باید سرگرم کند و بفروشد. اگر هنر هم بود چه بهتر. اما اینکه بگویند اول هنر است و بعد صنعت، شاید در مورد سینمای تجربی و آوانگارد و سینمای مستند صدق کند ولی دربارۀ فیلم داستانی که روی پرده اکران میشود اصلاً صادق نیست. «یتیم» را ببینید. میترسید. همین بس نیست؟

هر چقدر که از فیلم «آرامش با دیازپام ۱۰» ساختۀ مضحك سامان سالور دربارۀ خوانندۀ مدعی ولی نابلد ايرانی یعنی محسن نامجو بدم آمد اين يكی فیلمش یعنی «چند كيلو خرما براي مراسم تدفين» را پسندیدم و تحسينش می کنم. واقعاً سر در نمی آورم نویسنده و کارگردانی که می تواند داستانی به این بدیعی خلق کند و به زیبایی هرچه تمامتر آن را تعریف کند چرا باید برود سراغ مستند پرتره ساختن آن هم از شخصیتی مثل نامجو! و حتی سر در نمی آورم نامجو که چنین استعدادی در بازیگری دارد (بازی او در نقش پستچی فیلم «چند کیلو خرما...» خوب و روان و دیدنی است) چرا باید برود سراغ خوانندگی و از آن بدتر اظهار نظر مدعیانه دربارۀ موسیقی ایران و هنرمندانش.
این فیلم سالور تلخ است اما برخلاف انتظار اصلاً نوميدانه نيست. سرد و يخ زده است اما باز هم برخلاف انتظار اصلاً ادای یأس و پوچی در نمی آورد. به عنوان مثال مثل فیلم «تنها دو بار زندگی می کنیم» بهنام بهزادی نیست که بی جهت این همه سر و صدا برایش راه انداختند و تحسینش کردند غافل از اینکه اصلاً فيلم خوبی نبود و من مطمئنم تاریخ این را به همۀ كسانی که حلوا حلوایش کردند و ناشیانه آن را با شاهکار «نفس عمیق» پرویز شهبازی مقایسه کردند ثابت خواهد کرد.
«چند کیلو خرما...» را ببینید. از معدود آثار سینمایی ایران است که می خواهد به موضوع معناباختگی (كه به غلط از آن به پوچ انگاری تعبیر می کنند) بپردازد و در مقصودش واقعاً موفق است. به خوبی «نفس عمیق» البته نیست ولی خب چنین انتظاری هم ازش نداریم. خلاصه خوب است. همین.

روند جديدي در هاليوود باب شده كه از جهاتي خيلي اميدوار كننده است. اينكه كارگردان ها رفته اند به سمت اینکه فيلم بي صحنه يا لااقل كم صحنه (آن هم اگر ضرورت اقتضا كند) بسازند و يا اينكه مثل «نُه/ Nine» صريحاً روابط بي چفت و بست جنسي در زندگي سینمايي را مورد انتقاد قرار بدهند. راب مارشال که قبل از «نُه»، موزيكال تحسين شده «شیکاگو» را از او ديده بوديم در اين فيلم اخيرش خيلي صداقت به خرج داده. هم صداقت هم صراحت. شايد هم اين صداقت و صراحت بيشتر به فيلمنامه نويسان اثر (مايكل تالكين، آنتوني مينگلا) مربوط باشد. اما به هر تقدير مخاطب اين فيلم بعد از تماشا ذهنش كاملاً بر اين گزينه متمركز مي شود كه اين فيلم حتماً حديث نفس كارگردانش است. ما كه خبر نداريم زندگي خصوصي راب مارشال چه جوري است ولي او انصافاً شخصيت كارگردان فيلمش را خيلي خوب درآورده. جوري كه انگار خودش است. حتي ميان شخصيت اين كارگردان و خود راب مارشال شباهت هاي جالي هم وجود دارد. اگر آنچه مي بينيم واقعاً تجربيات خود راب مارشال نباشد ناچاريم صفت سومي را هم به آن دو صفت قبلي (صداقت و صراحت) اضافه كنيم و بگوييم او جداً خيلي «شهامت» دارد.
كم پيش مي آيد يك فيلم موزيكال از فيلم هاي مورد علاقه ام بشود -تا قبل از اين تنها استثنائش «بانوی زیبای من» بود. حالا ولي Nine هم اضافه شد. از بین اسکاری هایی که دیده ام به نظرم بعد از Avatar بهترین است.

«شیرین» کیارستمی را که ندیده پسندیده بودم بالاخره دیدم و در نظرم حتی خیلی بهتر از آنی آمد که تصورش را می کردم. فرق کیارستمی با همۀ مقلدان ناشی اش این است که او نه فقط روش های بیانی کهنه شده را، که حتی خودش را هم تکرار نمی کند. از این مهمتر اینکه اگرچه فیلم هایش را روشنفکرانه می نامند ولی او نه خودش ادعای روشنفکری دارد و نه فیلم هایش روشنفکری اند. و نه اصلاً به نخبه سالاری اعتقاد دارد. بلکه اگر فیلم هایش مخاطب خاص دارد بیشتر به خاطر بداعتی است که در آن ها به کار رفته نه اینکه فیلم، خودش را برتر از مخاطب بداند و فخرفروشانه مدعی هدایت او باشد. بداعت هم که همه می دانیم در ابتدا به ذائقه خوش نمی آید اگرچه در ذائقه، بهترین باشد.
شیرین کیارستمی واقعاً فیلم شیرینی است. به نظرم اصلاً نمی شود با تماشای نسخۀ کوتاهش درباره نسخۀ ۹۲ دقیقه ای اش قضاوت کرد. این فیلم کیارستمی چیز عجیب و غریبی است. هم شدیداً متکی به صدا است و هم شدیداً متکی به تصویر منتها نه تصویر چیزهایی که صدایشان را می شنویم بلکه دقیقاً تصویر چیزهایی که صدایشان را نمی شنویم یعنی تصویر بینندگان ساکتی که فقط دو چشم ناظرشان سوژۀ تماشای ماست. شیرین، اصلاً آن طور که از بیرون به نظر می آید خسته کننده و یکنواخت نیست. باید بی واسطه تماشایش کنید آن هم بیش از یک بار، تا باور کنید اتفاق بی نظیری در تاریخ سینمای دنیاست.
درباره اشاره های فلسفی فرم و محتوای این فیلم چیزی نمی گویم که شیرین باقی بماند!

دنیا را از دید دیوانه آن هم دیوانۀ مرده دیدن برای خودش عالمی دارد. «هتل میلیون دلاری» فیلمی است که بیش از همه از این جنبه شایستۀ ستایش و تحسین است که ما را وا میدارد برای یک بار هم که شده جایمان را با کسانی که دیوانه خطابشان میکنیم عوض کنیم و ببینیم از دید آنها دیگران چگونه هستند. نکند ما باصطلاح عاقلها از آنها دیوانهتر باشیم؟ این موضوع اصلی کتاب «تاریخ جنون» میشل فوکو است که با نگاهی پسامدرن به مقولۀ جنون و دیوانگی در مقام مخدوش کردن ساختارهای پذیرفته شده و از آن بدتر عادت شده و مسلم فرض شدهای است که ما باصطلاح عاقلها دربارۀ جنون ساخته و پرداختهایم و بر مبنایش دوگانگی تاریخی پزشک-بیمار یا همان عاقل-دیوانه را پایهگذاری کردهایم. اصلاً چرا راه دور برویم همین پروین اعتصامی خودمان در کمال ایجاز و اختصار عمیق هنری، سالها قبلتر به همین موضوع به زیبایی هرچه تمامتر پرداخته. در قالب همان شعر خواندنی که پیشتر در مطلبی دربارۀ فیلم «پرواز بر فراز آشیانۀ فاخته» متن کاملش را ذکر کردم. مطلع شعر پروین این دو بیت است:
گفت با زنجير در زندان شبی ديوانه ای عاقلان پيداست کز ديوانگان ترسيده اند
من بدين زنجيــــر ارزيدم که بستــــندم به پای کاش ميپرسيد کس کايشان به چند ارزيده اند

«جادهی روولوشنری» داستان یک ازدواج ناموفق است. ازدواجی که بهجای اینکه بر عقل مبتنی باشد بر احساسات و هیجانات آنی مبتنی است. ازدواجی که در یک چشم به هم زدن شکل گرفته و در یک چشم به هم زدن دیگر به تولد دو فرزند انجامیده و حالا که چشم دو طرف باز شده مشکلاتش رو شدهاست. طبق معمول قصد نقد فیلم ندارم و فقط میخواهم درباره نگاه شخصیام به فیلم بنویسم. برای من «جادهی روولوشنری» یک صحنهی بخصوص بود و بس. آن صحنهی ناراحت کننده و به شدت آزاردهندهی خیانت زن (کیت وینسلت) به مرد (لئوناردو دیکاپریو). این صحنه خیلی کوتاه است اما به یاد ندارم تابحال صحنهی خیانتی آزاردهندهتر از این صحنه در هیچ فیلم سینمایی دیده باشم. حتی از خیانت زن در فیلم «بیوفا»ی آدرین لین هم آزاردهندهتر بود. اصلاً وحشتناک بود برایم و به شدت غیر قابل تحمل. شاید چون در اینجا مرد مستوجب این خیانت نیست؛ ولی نه در «بیوفا» این قضیه پررنگتر بود بخصوص که در آنجا مرد داستان کوچکترین رابطهای با زنی غیر از همسرش ندارد ولی اینجا چرا. پس دلیل اینهمه آزاردهنده بودن این صحنه چیست؟ شاید چون در اینجا برخلاف «بیوفا» زن خائن حامله است یا نه از این هم بدتر شاید چون در اینجا زن هیچگونه درگیری عاطفی با مرد فاسقش ندارد و اصرار هم دارد که نداشته باشد و خیانت برایش فقط وسیلهای است برای تسلی و یا تلافی. صحنهی تکاندهندهای بود.
![]()
یک بازی وبلاگی جذاب گذاشته اند که با همه ایرادهایی که مخالفان همیشگی این شکل نظرسنجی ها ذکر کرده و می کنند به نظر من همین جذاب بودنش برای خوب بودنش کافی است. اینکه هر کس بهترین فیلم های دهه اخیر را انتخاب کند. ۱۰ فیلم منتخب من به ترتیب سال ساخت، این هاست (با عرض پوزش اگر دنبال فیلم های ناشناخته و یا کمتر دیده شده هستيد من این کاره نیستم!) راستی شما هم به این بازی بپیوندید.

۱- گلادیاتور (ریدلی اسکات/ ۲۰۰۰): یک فیلم قصه گوی جذاب که هم به غایت کلاسیک است و هم به غایت نو. اروپایی پسندها دوستش ندارند!
۲- ممنتو/ یادگاری (کریستوفر نولان/ 2000): روایتی وارونه ولی کاملاً منطقی که بداعتی بی نظیر در سینماست. داستان ممنتو را فقط می شود از آخر به اول روایت کرد. نولان ادا در نیاورده. با فرم کاری کرده که باید می کرده. معمولاً این الزام را نمی بینند که بی دلیل با فرم بازی نکنند!
۳- جاده مالهالند (دیوید لینچ/ 2001): بهترین و کامل ترین فیلم لینچ، بهترین فیلم دهه و تکان دهنده ترین و ترسناک ترین فیلمی که در عمرم دیده ام.
۴- پیانیست (رومن پولانسکی/ 2002): مهم نیست در ستایش یهود است یا اینکه به سفارش صهیونیست ساخته شده و به دنبالش اسکار گرفته یا هر چیز دیگر. مهم این است که در نوع خود و در کارنامه پولانسکی ِ تحت تعقیب، از بهترین هاست. اگر جانبدار بود بهترین نمی شد.
۵- ماهی بزرگ (تیم برتون/ 2003): بهترین فیلم تیم برتون محبوب و جواب دندان شکنی برای منتقدان سینمای خاص و منحصر به فردش. فیلمی رویایی در ستایش قصه.
۶- رودخانه مرموز (کلینت ایستوود/ 2003): بهترین فیلم کهنسال ترین فيلمساز سرزنده دنیا!
۷- شگفت انگیزها (براد برد/ 2004): بهترین انیمیشن دهه و از جذاب ترین و خلاقانه ترین انیمیشن های تاریخ سینما که نه مثل "شرک" است که بیشتر از کودکان مناسب بزرگسالان باشد و نه مثل "وال ئی" است که بیشتر از جذاب بودن، خاص و هنری باشد. یک کارتون شگفت انگیز که سازندگانش یادشان نرفته دارند کارتون می سازند!
۸- کیل بیل 1 و 2 (کوئنتین تارانتینو، 2003 و 2004): من این دو فیلم را یکی حساب می کنم چون اگر بخواهم جدا جدا حساب کنم هیچکدام از ۱ و ۲ به تنهایی نمی توانند در ردیف ده فیلم برترم قرار بگیرند. اصلاً به نظرم از زور تحمل کم مخاطب دو قسمت شده و الا باید یکی می بود. کارگردانی کیل بیل را حتی بیشتر از پالپ فیکشن دوست دارم اما فیلمنامه اش را صد البته نه! یکی از مهمترین دلایل محبوبیت این فیلم پرمخالف تارانتینو برایم همین پرمخالف بودنش است چون تنها فیلمی است که توانسته رویه فهم فیلم را برعکس کند یعنی به جای اینکه خواص اول آن را بفهمند و بعد عوام اول عوام آن را می فهمند و بعداً خواص! درباره اش قبل ها در یک پست جداگانه در همین وبلاگ (http://cinemazad.blogfa.com/post-65.aspx) نوشته ام.
۹- سابقه خشونت (دیوید کراننبرگ/ 2005): جذاب و تأثربرانگیز درباره خشونت و نه فقط خشونت آشکار شخصیت "جویی" که بیشتر از آن، خشونت پنهان در شخصیت وکیل باصطلاح صلح طلب فیلم یعنی همسر "تام".
۱۰- در بروژ (مایکل مک دونا/ 2008): یک اتفاق مهم در ژانر گنگستری.
لینک های مرتبط (دوستانی که در این طرح شرکت کرده اند):
david ، وحید مرتضوی ، سینا همای ، امین ، kz

معمولاً این ریسک را نمی کنم که فیلم هایی را که اسم خودشان یا عوامل سازنده شان را نشنیده ام ببینم. ترجیح می دهم قید فیلم های خوب گمنام را بزنم تا اینکه ساعت ها وقتم را برای تماشای آثار ضعیف و اعصاب خورد کنی که در میان فیلم های گمنام کم نیست تلف کنم. اما این بار دل را زدم به دریا و خوشبختانه نتیجه خوبی گرفتم. امروز فیلمی دیدم با نام 2:37 به نویسندگی و کارگردانی مورالی.ک.تالوری (Murali K. Thalluri) که موضوعش روابط دختر و پسر در فضای دبیرستان بود. اصلاً فکر نمی کردم فیلمی با این موضوع، حرفی برای گفتن داشته باشد. زبان فیلم انگلیسی است اما خود فیلم ظاهراً استرالیایی. در نظرسنجی سایت IMDb این فیلم از ۱۰ ستاره ۷ ستاره گرفته و این نشان می دهد مخاطبان این سایت آدم های خوش سلیقه ای هستند!
فیلم را باید ببینید. شاهکار نیست اما در نوع خودش خیلی خوب است. شخصیت ها را خیلی خوب به تصویر کشیده و تماشاگر را خیلی خوب به آن ها نزدیک کرده. در کل خیلی نزدیک بود به عقیده من درباره روابط دختر و پسر. وقتی بیشتر به فیلم علاقمند شدم که دیدم دقیقاً همان دختر جوانی که از ابتدا رفتارش را به رفتار همه بچه های دیگر دانشگاه ترجیح می دادم شخصیت محبوب کارگردان فیلم هم هست. اصلاً مورالی تالوری این فیلم را برای تجلیل از همین شخصیت ساخته که گویا مابازای واقعی هم داشته است.
خلاصه اش اینکه فیلمی بود تلخ، در سوگ عشق و عاطفه در زمانه غلبه شهوت.

«حیثیت» حکایت یک رقابت است که بازنده دارد ولی برنده نه. رقابت بر سر جاه طلبی و قدرت و اثبات برتر بودن؛ که ناخواسته می شود رقابت بر سر کینه و انتقام و پستی و رذالت. «رابرت انجیر» برتر است یا «آلفرد بوردون»؟ یا نه بهتر است بپرسیم «رابرت انجیر» بدتر است یا «آلفرد بوردون»؟ معمای داستان فیلم پیچیده تر از آن است که به سادگی بشود به این سؤال پاسخ داد. معمای داستان مثل معمای زندگی است. مثل معمای شخصیت انسان ها که به ما اجازه نمی دهد از موضع استعلا و برتری به راحتی درباره شان قضاوت کنیم و نسخه شان را بپیچیم. اما یک چیز در این فیلم مسلم است. اینکه هر دو دارند اشتباه می کنند. اما یک چیز مسلم دیگر هم وجود دارد. اینکه پیرمرد باتجربه و پیرهن پاره کرده ای که مو و ریش کوتاه سپید دارد و چهره ای مهربان؛ و حکم استاد این دو را دارد اشتباه نمی کند. این پیرمرد آگاه و با اخلاق خیلی چیزها می داند که نمی تواند بگوید. فقط می تواند ببیند و رنج بکشد. از اینکه دوره زمانه او گذشته و جوان های افراطی و بی اخلاق جای امثال او را گرفته اند. از اینکه این ها چوب جهل و نادانی شان را می خورند و اگر بدانند و ببینند حقیقت را آن وقت دست از این جدال بی سرانجام با یکدیگر دست بر می دارند اما افسوس که فقط خودشان می بایست ببینند و پیرمرد خیلی چیزها را نمی تواند بگوید و آن هایی را هم که می تواند بگوید و می گوید گوش شنوایی برایشان نیست. این را دیگر در فیلم نمی بینیم که به احتمال زیاد این پیرمرد خود، شاگرد محبوب پیر آگاه دیگری بوده که امروز نیست و معلوم هم نیست اگر بود این جوان های ترمز بریده از افراط و تفریط نابودکننده شان دست می کشیدند و سر عقل می آمدند.

